7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا میخوام حسین❤️🩹
#حاجمهدیرسولی
#روضه
Hasan AtaeiHasan Ataei - Shod Shod Nashod Miram - 128.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
شدشد نشد میرم کربلا❤️🩹
#حسنعطایی
#مداحی
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...
یه بنده خدایی دختر کوچیک داشت دخترش مریض بود.....بچه فلج بود
همه گفتن نبرش اونجا....
گفت:نه!میبرم اونجا خود حضرت رقیه(سلام الله علیها)شفاش میده
بردش دمشق حرم بی بی،
خادم های حرم میگن هر روز بچه به بغل میومد زیارت
بعد چند روز میبینند اومده اما بچه باهاش نیست
باباهه داد میزنه میگه:
کی گفته تو جواب میدی...):؟
کی گفته تو شفا میدی....):؟
من پاشدم اومدم حرمت..
همه گفتن نبرش...):
گفتم نه!رقیه(سلام الله علیها)دخترمو شفا میده....):
الان بلیط گرفتم امروز دارم بر می گردم،آخه با چه رویی برگردم؟....💔):
برگشت هتل...
دید دخترش داره دور اتاق میدوه و گریه می کنه...
بچه ای که فلج بوده....):
دختره به باباش میگه:چرا منو ول کردی رفتی؟....):
باباهه میگه:تو چطور میتونی راه بری؟
دخترش میگه:تو که رفتی تنها شدم
ترسیدم
خیلی گریه کردم
یهو یه دخترکوچولو اومد....):
گفت:چیشده؟
گفتم:بابام رفته...
تنهام می ترسم...):!
گفت:بابات الان میاد.بیا تا اون موقع باهم بازی کنیم
گفتم:من فلجم....):💔
گفت:عیبی نداره بیا
دیدم می تونم راه برم !
باهم بازی کردیم....):
قبل اینکه تو بیای
گفت:بابات داره میاد....من دارم میرم
ولی به بابات بگو دیگه سرم داد نزنه...💔):
کسی سر بچه یتیم داد نمیزنه🥲👨🏻🦯
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل چشم هایم را ریز کردم و به او نگاه کردم و با خ
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_یک
استیل دست گرفتن سلاح،نحوه باز و بسته کردن سلاح و . . .بارها مرور و تمرین کردیم.سر کلاس کار با سلاح وقتی من و فرید سریع و درست به همه سؤال ها جواب دادیم و توانستیم در کمترین زمان سلاح را باز و بسته کنیم،تحسین آقا مرتضی بهترین و شیرین ترین نتیجه ای بود که از کار و تلاشمان گرفته بودیم.شب بعد از مسجد
که رسیدم خانه،نشستم انشاء خودم را با موضوع «شرح
حال یا زندگی نامه»نوشتم.
فصل سوم
|رشد|
از سر صبح بچه ها کلاس را به شوخی گرفته بودند.هر کار ریز و درشت هم کلاسی ها دلیلی برای شیطنت و خنده میشد.من،حسین پارسا و عباس آهنگر روی یک نیمکت نشسته بودیم.مناسبت های خاص مثل ایام دهه فجر،هفته دفاع مقدس،گاهی هم سالگرد بعضی ازعملیات،
پدر حسین پارسا به عنوان راوی به مدرسه می آمد و خاطرات و تجربه های روزهای حضورش در جنگ،یک رنگی و محبت بین رزمنده ها،شب های عملیات و قصه
جانبازی،اسارت و شهادت خیلی از دوستانش را خیلی روان و مسلط تعریف میکرد.گاهی تا آمدن معلم سر کلاس،من و حسین خاطراتی را که شنیده بودیم،مرور
میکردیم.برای همین کمی از شلوغی های کلاس دور بودیم.صدای معلم ریاضی که بلند شد،کلاس ساکت شد.
بچه ها فهمیدن برعکس شور و حالی که آن ها داشتند،
معلم خیلی با حوصله نیست.هم زمان با توضیح،سریع
فرمول ها را روی تخته مینوشت.صدای شکستن گچ گاهی یک وقفه کوچک ایجاد میکرد.تمام تخته سیاه از
اعداد و علامت هایی که روی آن نوشته میشد،رو سفید
شده بود.