eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
یه بنده خدایی دختر کوچیک داشت دخترش مریض بود.....بچه فلج بود همه گفتن نبرش اونجا.... گفت:نه!میبرم اونجا خود حضرت رقیه(سلام الله علیها)شفاش میده بردش دمشق حرم بی بی، خادم های حرم میگن هر روز بچه به بغل میومد زیارت بعد چند روز می‌بینند اومده اما بچه باهاش نیست باباهه داد میزنه میگه: کی گفته تو جواب میدی...):؟ کی گفته تو شفا میدی....):؟ من پاشدم‌ اومدم حرمت.. همه گفتن نبرش...): گفتم نه!رقیه(سلام الله علیها)دخترمو شفا میده....): الان بلیط گرفتم امروز دارم بر می گردم،آخه با چه رویی برگردم؟....💔): برگشت هتل... دید دخترش داره دور اتاق میدوه و گریه می کنه... بچه ای که فلج بوده....): دختره به باباش میگه:چرا منو ول کردی رفتی؟....): باباهه میگه:تو چطور میتونی راه بری؟ دخترش میگه:تو که رفتی تنها شدم ترسیدم خیلی گریه کردم یهو یه دخترکوچولو اومد....): گفت:چی‌شده؟ گفتم:بابام رفته... تنهام می ترسم...):! گفت:بابات الان میاد.بیا تا اون موقع باهم بازی کنیم گفتم:من فلجم....):💔 گفت:عیبی نداره بیا دیدم می تونم راه برم ! باهم بازی کردیم....): قبل اینکه تو بیای گفت:بابات داره میاد....من دارم میرم ولی به بابات بگو دیگه سرم داد نزنه...💔): کسی سر بچه یتیم داد نمیزنه🥲👨🏻‍🦯
امروز ناشناس جواب میدیم
بیاید یکم حرف بزنیم https://harfeto.timefriend.net/17203557138431
۱_نه متاسفانه ۲_نه😔 ۳_من و مهلا و الوجوم و ریحانه قم دختر بابا ابراهیم مشهد ۴_ممبراهم عالیننننن❤ ۵_یوار وری وری نایس
۱_حتما عزیزم ۲_خواهش میکنم ۳_بله،
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل چشم هایم را ریز کردم و به او نگاه کردم و با خ
استیل دست گرفتن سلاح،نحوه باز و بسته کردن سلاح و . . .بارها مرور و تمرین کردیم.سر کلاس کار با سلاح وقتی من و فرید سریع و درست به همه سؤال ها جواب دادیم و توانستیم در کمترین زمان سلاح را باز و بسته کنیم،تحسین آقا مرتضی بهترین و شیرین ترین نتیجه ای بود که از کار و تلاشمان گرفته بودیم.شب بعد از مسجد که رسیدم خانه،نشستم انشاء خودم را با موضوع «شرح حال یا زندگی نامه»نوشتم. فصل سوم |رشد| از سر صبح بچه ها کلاس را به شوخی گرفته بودند.هر کار ریز و درشت هم کلاسی ها دلیلی برای شیطنت و خنده می‌شد.من،حسین پارسا و عباس آهنگر روی یک نیمکت نشسته بودیم.مناسبت های خاص مثل ایام دهه فجر،هفته دفاع مقدس،گاهی هم سالگرد بعضی ازعملیات، پدر حسین پارسا به عنوان راوی به مدرسه می آمد و خاطرات و تجربه های روزهای حضورش در جنگ،یک رنگی و محبت بین رزمنده ها،شب های عملیات و قصه جانبازی،اسارت و شهادت خیلی از دوستانش را خیلی روان و مسلط تعریف میکرد.گاهی تا آمدن معلم سر کلاس،من و حسین خاطراتی را که شنیده بودیم،مرور میکردیم.برای همین کمی از شلوغی های کلاس دور بودیم.صدای معلم ریاضی که بلند شد،کلاس ساکت شد. بچه ها فهمیدن برعکس شور و حالی که آن ها داشتند، معلم خیلی با حوصله نیست.هم زمان با توضیح،سریع فرمول ها را روی تخته می‌نوشت.صدای شکستن گچ گاهی یک وقفه کوچک ایجاد میکرد.تمام تخته سیاه از اعداد و علامت هایی که روی آن نوشته میشد،رو سفید شده بود.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_یک استیل دست گرفتن سلاح،نحوه باز و بسته کرد
دفتر های ریاضی ما هم خط به خط با توضیحات معلم در حال سیاه شدن بود.اعداد ریاضی با نشستن یک علامت کنارشان از آمدن عدد بعدی یا خوشحال میشدند و باهم جمع می‌شدند یا از دیدن هم دلگیر می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند.فرمول ها و معادله‌ ها گاهی مثل ریش سفید می آمدند وسط یک سری عدد و آن ها را با هم آشتی می‌دادند،گاهی هم پیش می آمد داخل چند پرانتز از هم جدا می‌نشستند.من مثل بقیه بچه ها سرم پایین بود و تند می‌نوشتم،یک دفعه صدای شوخی یکی از بچه ها کل کلاس را به هم ریخت.سرم را بالا آوردم، دیدم ناصر دست گل به آب داده و با یک شوخی بی جا حرف های معلم را نیمه کاره گذاشته است.ناصر بچه خوبی بود،گاهی با حرف یا رفتارش باعث رنجش آدم ها میشد.یادم افتاد سری قبل به خاطر این کار،معلم به او گفته بود:«در صورت تکرار از کلاس ریاضی اخراج میشی».معلم با عصبانیت گفت:«ساکت».بعد هم رفت نشست پشت میزش.کاملا معلوم بود که خیلی عصبانی شده.کتاب ریاضی را نیمه باز گذاشت و گفت:«این حرف رو کدوم شما زد؟»صدای معلم دفعه دوم با تلخی بیشتری در کلاس پیچید.بچه ها همه ساکت شده بودند.هیچ کس جرأت نداشت سرش را بالا بیاورد.نگاهی به ناصر کردم، دیدم از خجالت سرخ شده.ابروهایم را درهم کشیدم،اخم کردم و آهسته گفتم:«چرا اینطوری میکنی؟»دیدم سرش را پایین انداخت.داشتم فکر میکردم که معلم دوباره با عصبانیت پرسید:«کدوم شما این حرف را زد؟»نگاهی به ناصر کردم،دستم را آرام بالا آوردم.
کارِمن‌امسال‌صبوریه‌حسین دارم‌میمیرم...
کیا امسال رفتن کربلا؟🖤🥺 https://harfeto.timefriend.net/17203557138431
ذوق غیر اینه؟ 😍😭