بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل چشم هایم را ریز کردم و به او نگاه کردم و با خ
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_یک
استیل دست گرفتن سلاح،نحوه باز و بسته کردن سلاح و . . .بارها مرور و تمرین کردیم.سر کلاس کار با سلاح وقتی من و فرید سریع و درست به همه سؤال ها جواب دادیم و توانستیم در کمترین زمان سلاح را باز و بسته کنیم،تحسین آقا مرتضی بهترین و شیرین ترین نتیجه ای بود که از کار و تلاشمان گرفته بودیم.شب بعد از مسجد
که رسیدم خانه،نشستم انشاء خودم را با موضوع «شرح
حال یا زندگی نامه»نوشتم.
فصل سوم
|رشد|
از سر صبح بچه ها کلاس را به شوخی گرفته بودند.هر کار ریز و درشت هم کلاسی ها دلیلی برای شیطنت و خنده میشد.من،حسین پارسا و عباس آهنگر روی یک نیمکت نشسته بودیم.مناسبت های خاص مثل ایام دهه فجر،هفته دفاع مقدس،گاهی هم سالگرد بعضی ازعملیات،
پدر حسین پارسا به عنوان راوی به مدرسه می آمد و خاطرات و تجربه های روزهای حضورش در جنگ،یک رنگی و محبت بین رزمنده ها،شب های عملیات و قصه
جانبازی،اسارت و شهادت خیلی از دوستانش را خیلی روان و مسلط تعریف میکرد.گاهی تا آمدن معلم سر کلاس،من و حسین خاطراتی را که شنیده بودیم،مرور
میکردیم.برای همین کمی از شلوغی های کلاس دور بودیم.صدای معلم ریاضی که بلند شد،کلاس ساکت شد.
بچه ها فهمیدن برعکس شور و حالی که آن ها داشتند،
معلم خیلی با حوصله نیست.هم زمان با توضیح،سریع
فرمول ها را روی تخته مینوشت.صدای شکستن گچ گاهی یک وقفه کوچک ایجاد میکرد.تمام تخته سیاه از
اعداد و علامت هایی که روی آن نوشته میشد،رو سفید
شده بود.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_یک استیل دست گرفتن سلاح،نحوه باز و بسته کرد
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_دو
دفتر های ریاضی ما هم خط به خط با توضیحات معلم
در حال سیاه شدن بود.اعداد ریاضی با نشستن یک علامت کنارشان از آمدن عدد بعدی یا خوشحال میشدند
و باهم جمع میشدند یا از دیدن هم دلگیر میشدند و از هم فاصله میگرفتند.فرمول ها و معادله ها گاهی مثل ریش سفید می آمدند وسط یک سری عدد و آن ها را با هم آشتی میدادند،گاهی هم پیش می آمد داخل چند پرانتز از هم جدا مینشستند.من مثل بقیه بچه ها سرم
پایین بود و تند مینوشتم،یک دفعه صدای شوخی یکی از بچه ها کل کلاس را به هم ریخت.سرم را بالا آوردم،
دیدم ناصر دست گل به آب داده و با یک شوخی بی جا
حرف های معلم را نیمه کاره گذاشته است.ناصر بچه خوبی بود،گاهی با حرف یا رفتارش باعث رنجش آدم ها میشد.یادم افتاد سری قبل به خاطر این کار،معلم به او گفته بود:«در صورت تکرار از کلاس ریاضی اخراج میشی».معلم با عصبانیت گفت:«ساکت».بعد هم رفت نشست پشت میزش.کاملا معلوم بود که خیلی عصبانی شده.کتاب ریاضی را نیمه باز گذاشت و گفت:«این حرف رو کدوم شما زد؟»صدای معلم دفعه دوم با تلخی بیشتری
در کلاس پیچید.بچه ها همه ساکت شده بودند.هیچ کس
جرأت نداشت سرش را بالا بیاورد.نگاهی به ناصر کردم،
دیدم از خجالت سرخ شده.ابروهایم را درهم کشیدم،اخم
کردم و آهسته گفتم:«چرا اینطوری میکنی؟»دیدم سرش
را پایین انداخت.داشتم فکر میکردم که معلم دوباره با عصبانیت پرسید:«کدوم شما این حرف را زد؟»نگاهی به
ناصر کردم،دستم را آرام بالا آوردم.
جامانده ام🍁🍂
نگارا از عجم مهمان نميخواهی؟؟
دلے آشفته و حیران نمیخواهی؟؟
خدا را شڪر نوڪر کم نداری لیڪ
غلام و نوڪر از ایران نمیخواهی؟
#اربعین
#جامانده
#لبیک_یاحسین
.
✅امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود:
«قرآن در صحنه قيامت به صورت رهبر و امام ظهور يافته، مردم را به دو دسته تقسيم مى كند:
كسانى كه به قرآن عمل نموده، حلال و حرام آن را همانگونه كه هست بجا آورده اند و متشابه آن را با قلب پذيرا شده اند، قرآن اينان را به سوى بهشت جاويدان هدايت مى نمايد.
آنان كه حدود و قوانينش را ضايع نمودند و محرّماتش را حلال شمرده و به آن تعدّى كردند، قرآن آنها را به سوى آتش (جهنّم) روانه مى سازد.»
📚ارشاد القلوب، ديلمى، ص103
شب جمعه است دلم "ڪربوبلا" میخواهد
در "حرم" حال مناجات و بکا میخواهد
شب جمعه ست دلم شوق پریدن دارد
بوسه بر پهنه ی ایوان طلا میخواهد
#شبجمعسهوایتنکنممیمیرم