بُکاءالحسِیـن .
۱و۲.👩🏻🦯💔 ۳.ببخشید ولی اصلا دوس ندارم بگم شرمنده ۴.یا حبیب بن مظاهر خدا بهت صبر بده
3: عزیزم ببخشید شخصیه همینطور یه رازه😊شرمنده
بُکاءالحسِیـن .
۱و۲.👩🏻🦯💔 ۳.ببخشید ولی اصلا دوس ندارم بگم شرمنده ۴.یا حبیب بن مظاهر خدا بهت صبر بده
۴:خدایاااا
من نمیخوام تکرار یه ۳۱ اردیبهشت دیه رو😭💔
هدایت شده از 𝘪𝘮𝘢𝘨𝘪𝘯𝘢𝘵𝘪𝘰𝘯.
از لحاظ جسمی ، روحی ، روانی نیاز دارم مخاطب پیامای چنل یکی باشم .
هدایت شده از عقیق
69.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬چند قدم با #محمدحسین_پویانفر در #مشایه
#قسمت_اول
ما در این دریا هیچ هیچیم
چه کسی می تواند در دنیا این سفره را پهن و عالم به او لبیک بگوید
این قدم ها به برکت امام زمان عج است
گفت و گویی متفاوت با این مداح اهل بیت
درباره حال خوب #اربعین
.
🔹موکب
خرده روایتهای تصویری عقیق از #اربعین ۱۴٠۳
با ما همراه باشید
✅کانال عقیق
@aghigh_ir
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_سه ما بعد از ظهر راه افتادیم.فکر کردیم تا
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_چهار
درختی نبود که بخوابیم چادر رو بهش ببندیم.برای همین
شب دوم زیر انداز داشتیم،چادر نداشتیم.فکر کنید بالای
ارتفاع،رسول گفت:«مجید و احسان بین ما بخوابند که
مراقبشون باشیم».اون شب از رطوبت و سرما به سختی
تونستیم یکم بخوابیم.موقع نماز صبح رسول با تمام انرژی بیدار شده بود.عکس ها هم هست.واقعا ما دلمون میخواست یکم بخوابیم ولی با اجبار رسول بیدار شدیم.
واقعا بهشت به اجبار بود دیگه.هر بهانه ای می آوردیم برای رسول،قابل قبول نبود.بلند شدیم نمازمون رو خوندیم.اون موقع صبح رسول سرحال ایستاده بود و از همه چی عکس میگرفت.با بچه ها بهش میخندیدیم،
گفتیم:رسول دوست داری یه عکس موقعی که داریم
پرتت میکنیم پایین ازت بگیریم؟»پشت دست زدم و گفتم:«خیلی نامردید؛یعنی فقط من مقصر بودم.حالا جلوی آقا مرتضی هیچی نمیگم».همان روز برایشان از یک ماشین هم آدرس پرسیدم و هم نان بربری گرفتم.فکر
کنم سیب زمینی داشتیم،کباب کردیم با نان خوردیم».
مجید گفت:«البته رفتیم برقان.کلی باغ رو رد کردیم تا
رسیدیم به یه رودخونه.پاهامون پر تاولشده بود.رسیدیم
فقط چند دقیقه پاهامون رو گذاشتیم توی آب.واقعا خستگیمون رفت.حالا تازه هوشیار شدیم که کجا هستیم.
رسول و فرید رفتند.ماست محلی و نون خریدند.خیلی
بهمون مزه داد.من و احسان تمام مسیر به حرف رسول
و فرید گوش دادیم؛با اینکه سخت بود؛اما خیلی خوش گذشت».نگاهی به فرید کردم و گفتم:«ببین.یاد بگیر،نون
و ماست یادش مونده!».آقا مرتضی تشویقمان کرد و به
همهی ما گفت:«اینکه تو شرایط سخت باهم متحد باشید،