eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا اربعین تمام شد!:)) من ماندم یک سال حسرت من ماندم یک سال صبوری من ماندم یک سال بغضی که باید در گوشه بین الحرمین شکسته می شد!:)))
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_پنج اطاعت کنید،همراه باشید،خیلی مهمه،شاید
نوبت من شد.وقتی آماده شدم،دستکش های جدیدم را با ذوق دستم کردم.قبل از پریدن نگاهی به روح الله کردم و برایش دست تکان دادم.دلم میخواست بفهمد که این هدیه چقدر خوشحالم کرده است.برق چشم هایش را که دیدم،خیالم راحت شد متوجه خوشحالی و قدرشناسی من شده.طناب هایم را تنظیم کردم.با ضربه پا که به لبه پل زدم،خودم را به سمت پایین پرت کردم.حواسم به شل و سفتی طناب ها بود.یاد حرف آقا مرتضی افتادم که زیباترین حالت در این لحظه،حالت فرشته است.طناب ها را مهار کردم و با دست کنترلش کردم.حالتی مثل وارونه شدن گرفتم.پاهایم را به سمت بالای طناب کشیدم،دور طناب پاهایم را محکم قفل‌ کردم و سرم به سمت پایین بود.دو تا دستم را دو طرف خودم باز کردم.در آن لحظه اصلا حس فرود نداشتم،بیشتر حس میکردم دارم پرواز میکنم؛درست مثل یک فرشته.تصویر لبخند ناصر را که دیدم،فهمیدم‌ این همان اتفاق خوبی بود که من باید به آن می‌رسیدم و گاهی برای اوج گرفتن،باید پایین آمد،کمک کرد،دستی را گرفت،آبرویی را خرید و دلی را شاد کرد و این یکی از درس های رشد بود که ما کنار مربی مان یاد می‌گرفتیم.آن روز برایم خیلی شیرین بود.مطمئن تر از قبل شدم که خدا در تمام لحظات به من،از هر کس و هر چیزی نزدیک تر است.بعد از ظهر بچه ها گروه گروه کنار هم نشسته بودند و گپ میزدند.هر چند دقیقه ای صدای خنده از میان یکی از این جمع ها بلند میشد.کم کم داشتیم به غروب جمعه نزدیک می‌شدیم.نگاه کردم،دیدم دور و بر آقا مرتضی خلوت شده،بلند شدم خاک روی شلوارم را گرفتم،دستی به موهایم کشیدم و رفتم کنارش نشستم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_شش نوبت من شد.وقتی آماده شدم،دستکش های جدی
با هم حرف زدیم،درمورد خیلی از چیزهایی‌که‌می‌توانست به این رشد اخلاقی آدم ها کمک کند،حرف زدیم؛اما هیچ کدامش مثل ایثار به این رشد سرعت نمی‌داد.ایمان به خدا و اهل بیت علیهم السلام مهم است؛اما تکمیل کننده این مسیر از خود گذشتن و ایثار است که باید یاد می‌گرفتم و تمرین می‌کردم.اینکه جایی بتوانیم با همه علاقه و نیازی که داریم،انتخاب کنیم،بگذریم و نه بگوییم،خیلی نقش مهمی دارد.خورشید یک مشت رنگ قرمز به دل آبی آسمان پاشید.این طوری رفتنش بیشتر به دل می‌نشست.نگاهی به آسمان کردم،گفتم:«آقا مرتضی میشه برای من یه کاری بکنید؟»آقا مرتضی با نگاه گرم و مهربان گفت:«چی شده آقا رسول؟هر کمکی از دستم بربیاد،انجام میدم».سرم را پایین انداختم و از ته دلم گفتم:«شما به قول بچه ها سیمت وصله آقا،دعا کنید شهید بشم».آقا مرتضی گفت:«رسول جان؛چون ایمان دارم که شهادت عاقبت بخیر شدنه،برات دعا میکنم؛اما یادت باشه شهادت مقصد نیست،شهادت راه رسیدن به خدا را تسهیل می‌کنه».همیشه صحبت های آقا مرتضی یک درس بزرگ بود و من باید بیشتر تلاش می‌کردم. روزهای نوجوانی من و فرید کم کم دست در جوانی گذاشت.حالا هر دو مان بزرگ تر شده بودیم.با نگاهی حساس تر و کارهایی پخته تر؛اما هنوز شیطنت خودمان را داشتیم.مسائل روز؛بخصوص بحث مقاومت اسلامی و حزب‌الله لبنان برای هر دومان جالب بود.مدتی پیگیر بحث استشهادی در بین بچه های حزب‌الله لبنان بودیم،
فک کنم برای بار ۱٠٠٠٠٠٠ ام از تلوزیون اثر محمدالجنامی (همون نوای حسین) رو پخش کردن. .
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_هفت با هم حرف زدیم،درمورد خیلی از چیزهایی‌
یک سری مطلب و مقاله جمع کرده بودیم.شرایط سنی ما به خیلی از جوان های لبنانی نزدیک بود و این یک هیجان همراه با درک و شناخت را برای ما به همراه داشت.فرید به من خبر داد که میدان فلسطین تهران برنامه ای برای یادبود شهدای انتفاضه و استشهادی قرار هست،برگزار کنند.با هم قرار گذاشتیم و صبح از کرج راه افتادیم.تمام مسیر مثل دو نفر که تازه به یکدیگر رسیدند،یک سره با هم حرف زدیم.اگر هم موضوع جدیدی پیدا نمی‌کردیم، خاطرات گذشته را مرور میکردیم؛مثلا فرید یادش افتاد که من تعریف کرده بودم که یک جغد آمده حیاط خانه مان.موقع تعریف کردن فرید،من چشم هایم را درشت کردم و مستقیم به فرید نگاه کردم،گفتم:«اینطوری به همه‌ی ما نگاه میکرد.هردومون زدیم زیر خنده».نگاه پیرمردی که صندلی کنار دست ما بود،باعث شد کمی رعایت کنیم.پیرمرد سرش را به سمت ما آورد،گفت:«با هم رفیقید؟» _بله حاج آقا.چطور؟ لبخندی زد و گفت:«از زلالی نگاهی که به هم دارید،از پچ پچ ها و خنده هاتون مشخصه.امیدوارم این رفاقت همیشه بین شما بمونه».من و فرید نگاهی به یکدیگر کردیم،از پیرمرد به خاطر دعایی که در حقمان کرد،تشکر و بعد آن چند دقیقه ای هر دومان ساکت شدیم.یک آقایی سوار شد که دستش یک پلاستیک پر از انار بود.سرم را نزدیک گوش فرید آوردم،گفتم:«انار منار یادته؟»دوباره زدیم زیر خنده.همین کلمه انار منار یکبار باعث شده بود آقا مرتضی حسابی تنبیهمان کند.به فرید گفتم:«مقصر تو بودی.یادت که هست؟»فرید دستی روی محاسنش کشید،با خنده گفت:«آره.اون موقع خیلی بچه بودیم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_هشت یک سری مطلب و مقاله جمع کرده بودیم.شر
چند تا درخت انار توی محوطه اردوگاه تابستونی بود.من و تو با چند نفر دیگه از بچه ها رفتیم انار چیدیم و خوردیم.وقتی اومدیم آقا مرتضی پرسید کجا بودید؟منم گفتم:«آقا رفتیم انار چیدیم،خوردیم».بعد هم اومدیم توی جمع بقیه بچه ها،آقا مرتضی خیلی جدی گفت:«ما اومدیم اردو به آقایون آموزش بدیم.این چند نفر رفتند دنبال انار منار خوردن».منم از بین بچه ها گفتم:«آقا انار داریم.منار نداریم».خدای من برای همین یک کلمه،اون روز تا جلوی اردوگاه ما را سینه خیز آورد.رسول باور کن اون شب دستام درد میکرد؛ولی اینکه کاری کرده بودم که آقا مرتضی ما رو ببینه،خوشحالم می‌کرد».نگاهی به فرید کردم،گفتم:«چه روزهایی بود،یادش به خیر.یه مدت به خاطر همین شیطنت ها اجازه نمی‌داد بریم پایگاه.هر شب میرفتیم مسجد برای نماز،هر چی مظلوم نمایی می‌کردیم، فایده ای نداشت‌ تا اینکه داداشت با آقا مرتضی حرف زد، بعدش هم فرزاد چقدر نصیحتمون کرد که وقتی پایگاه هستید،شیطنت نکنید».مسیر کرج به تهران به اندازه ای بود که یک جاهایی سر روی شانه یکدیگر گذاشتیم و خوابیدیم.وقتی رسیدیم،برنامه شروع شده بود.کلی اطلاعات درمورد سید حسن نصرالله،بچه های حزب‌الله لبنان،مقاومت اسلامی و شهدای عملیات استشهادی به دست آوردیم.جمله ی حضرت امام که فرموده بودند:« انقلاب ما انفجار نور بود»،معنی سنگین تری در ذهنم پیدا کرد.برایم جالب بود،انقلاب ما به خیلی از نیروهای مسلمان جرأت ایستادن در برابر کفر داده بود.سال ها بود که مردم لبنان بخصوص در مناطق جنوب که اکثریت مسلمان و شیعه هستند،مورد تجاوز و ظلم اسرائیل بودند.
بُکاءالحسِیـن .
↻آنچہ‌امروز گذشت . . لف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ
چند وقتی‌ست ای امیر نجف، حسرت و آه‍ ، کربلـا دارم...
حاج حسین یکتا میگفت: شلمچه یعنی، کوچه‌ی تنگ آشتی کنونِ دلها با خدا(:!