بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_هفت با هم حرف زدیم،درمورد خیلی از چیزهایی
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_هشت
یک سری مطلب و مقاله جمع کرده بودیم.شرایط سنی ما
به خیلی از جوان های لبنانی نزدیک بود و این یک هیجان همراه با درک و شناخت را برای ما به همراه داشت.فرید به من خبر داد که میدان فلسطین تهران برنامه ای برای
یادبود شهدای انتفاضه و استشهادی قرار هست،برگزار کنند.با هم قرار گذاشتیم و صبح از کرج راه افتادیم.تمام
مسیر مثل دو نفر که تازه به یکدیگر رسیدند،یک سره با هم حرف زدیم.اگر هم موضوع جدیدی پیدا نمیکردیم،
خاطرات گذشته را مرور میکردیم؛مثلا فرید یادش افتاد که من تعریف کرده بودم که یک جغد آمده حیاط خانه مان.موقع تعریف کردن فرید،من چشم هایم را درشت کردم و مستقیم به فرید نگاه کردم،گفتم:«اینطوری به همهی ما نگاه میکرد.هردومون زدیم زیر خنده».نگاه پیرمردی که صندلی کنار دست ما بود،باعث شد کمی رعایت کنیم.پیرمرد سرش را به سمت ما آورد،گفت:«با
هم رفیقید؟»
_بله حاج آقا.چطور؟
لبخندی زد و گفت:«از زلالی نگاهی که به هم دارید،از پچ پچ ها و خنده هاتون مشخصه.امیدوارم این رفاقت همیشه بین شما بمونه».من و فرید نگاهی به یکدیگر کردیم،از پیرمرد به خاطر دعایی که در حقمان کرد،تشکر
و بعد آن چند دقیقه ای هر دومان ساکت شدیم.یک آقایی
سوار شد که دستش یک پلاستیک پر از انار بود.سرم را نزدیک گوش فرید آوردم،گفتم:«انار منار یادته؟»دوباره
زدیم زیر خنده.همین کلمه انار منار یکبار باعث شده بود
آقا مرتضی حسابی تنبیهمان کند.به فرید گفتم:«مقصر
تو بودی.یادت که هست؟»فرید دستی روی محاسنش
کشید،با خنده گفت:«آره.اون موقع خیلی بچه بودیم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_هشت یک سری مطلب و مقاله جمع کرده بودیم.شر
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_نه
چند تا درخت انار توی محوطه اردوگاه تابستونی بود.من
و تو با چند نفر دیگه از بچه ها رفتیم انار چیدیم و خوردیم.وقتی اومدیم آقا مرتضی پرسید کجا بودید؟منم
گفتم:«آقا رفتیم انار چیدیم،خوردیم».بعد هم اومدیم توی جمع بقیه بچه ها،آقا مرتضی خیلی جدی گفت:«ما
اومدیم اردو به آقایون آموزش بدیم.این چند نفر رفتند
دنبال انار منار خوردن».منم از بین بچه ها گفتم:«آقا انار
داریم.منار نداریم».خدای من برای همین یک کلمه،اون روز تا جلوی اردوگاه ما را سینه خیز آورد.رسول باور کن
اون شب دستام درد میکرد؛ولی اینکه کاری کرده بودم که
آقا مرتضی ما رو ببینه،خوشحالم میکرد».نگاهی به فرید
کردم،گفتم:«چه روزهایی بود،یادش به خیر.یه مدت به
خاطر همین شیطنت ها اجازه نمیداد بریم پایگاه.هر شب
میرفتیم مسجد برای نماز،هر چی مظلوم نمایی میکردیم،
فایده ای نداشت تا اینکه داداشت با آقا مرتضی حرف زد،
بعدش هم فرزاد چقدر نصیحتمون کرد که وقتی پایگاه
هستید،شیطنت نکنید».مسیر کرج به تهران به اندازه ای
بود که یک جاهایی سر روی شانه یکدیگر گذاشتیم و خوابیدیم.وقتی رسیدیم،برنامه شروع شده بود.کلی اطلاعات درمورد سید حسن نصرالله،بچه های حزبالله لبنان،مقاومت اسلامی و شهدای عملیات استشهادی به
دست آوردیم.جمله ی حضرت امام که فرموده بودند:«
انقلاب ما انفجار نور بود»،معنی سنگین تری در ذهنم پیدا کرد.برایم جالب بود،انقلاب ما به خیلی از نیروهای مسلمان جرأت ایستادن در برابر کفر داده بود.سال ها بود
که مردم لبنان بخصوص در مناطق جنوب که اکثریت مسلمان و شیعه هستند،مورد تجاوز و ظلم اسرائیل بودند.
بُکاءالحسِیـن .
﷽
↻آنچہامروز گذشت . .
لفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ