علی سرش را روی بدن بیجانِ فاطمه گذاشت و با گریه گفت: زندگی پس از تو دیگر هیچ خِیری ندارد و من از ترس اینکه عمرم طولانی شود میگریم...
هدایت شده از مَبهوتْ³¹⁵
اگه از من بپرسن دلیل اینهمه گریهها چیه..
میگم بیوفایی شهر و آدما به من
یه وقتایی بین آدما راه میریم
ولی مثل یخ سرده سردیم..
یه وقتایی ساعتها میخندیم
ولی کسی از داخلمون خبری نداره..
هیئت فقط بغلمون کرده و میبینه
هیچ چیزی جز روضه و کربلا حالمون رو خوب نمیکنه..
#حرفدل