هدایت شده از 6صبح پاک کن
ارغوان خانوم به ایتا پیوست!🌝💘
این دختر واسه کارت من موجودی نذاشته از بس کاراش خفن و خاصه و قیمتاش ماهه🥲🪷 𓍯
https://eitaa.com/joinchat/2746483478C3b11bb935a
برید سریع خرید کنید فقطط!
شما این توت بگ هارو ببین آخهه🤏🏻🌵
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#Part113
برگه ها رو بین همه پخش کرد... نگاهی به
سوالات انداختم که مخم سوت کشید
!هیچی ازشون بلد نبودم.
خدا میدونه این سوالاتو از کجا دراورده
با بدبختی به دور و اطرافم نگاهی انداختم که حضورشو بالای سرم احساس کردم
...سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم
یه ابروشو انداخت بالا و سوالی نگاهم کرد
!سعی کردم با مظلوم ترین حالت ممکن به
چشماش خیره بشم
:بدون جلب توجه سرشو خم کرد و کنار گوشم و با احتیاط گفت
!آرمین: مشکلی هست خانم مجد؟
چون ته کلاس بودیم کسی متوجهمون نبود
!با حرصی که توی نگاهم بود، خیرهاش شدم
!هیچ مشکلی نیست استاد -
:به دور و اطرافش نگاهی انداخت و با تفریح گفت
!ارمین: مطمئنید؟؟ پس چرا برگتون هنوز
سفیده؟
:حصار مقاومتم شکست و مشتی نسبتا محکمی به بازوش کوبیدم و گفتم
!وقتی میدونی دردم چیه دیگه چرا اذیتم
میکنی؟؟ گوشه لبش بالا رفت و گفت
ارمین: عاقبت نخوندن همینه خانم کوچولو
با اعتراض اسمشو صدا زدم که هیسِ یواشی گفت صاف ایستاد و ازگوشه چشمش نگاهی بهم انداخت
نفس: بهم برسون هر کاری بگی میکنم
آرمین:هرکاری؟؟ نفس:اره آره هر کاری
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C6d57b5bd6f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
پارت واقعی رمان نفسم باش
برو پارت ۱۱۳ اگه نبود لف بده
برید و ماجراهای این استاد مغرور و دانشجو شیطون و بخونید
فقط ببینید استاده برای اینکه بهش تقلب رسوند مجبورش میکنه چیکار کنه 😉😉
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C6d57b5bd6f
هدایت شده از گسترده لومیو
وارد خونم شد و قرار شد خدمتکار شخصی همسرم باشه تا بدهی پدرش رو صاف کنه. ریزه میزه بود و خیلی وقتا بابت اینکه مجبور شده توی این سن کم تقاص بیعرضگی پدرش رو پس بده دلم به حالش میسوخت و هواش رو داشتم تا اینکه متوجه شدم بیست و سه سالشه و از اون روز نگاهم بهش تغییر کرد. علاقهای به همسرم نداشتم و همیشه ازش گريزان بودم و همین بهانه هم برام کافی بود که روز تولد همسرم وقتی همه سرگرم جشن بودن وارد آشپزخونه شدم. با دیدنش احساس کردم جنونزده شدم؛ در عین سادگی با زیباییهاش روح و روان منو به بازی میگرفت... متعجب و منتظر به من نگاه میکرد که نزدیک رفتم و با گرفتن دستش حلقهای که توی دستم بود رو وارد انگشتش کردم و بیتوجه به جمعی که درحال دیدن ما بودن گفتم:
- تمام بدهی رو میبخشم ولی به شرطی که به پیشنهادم جواب مثبت بدی... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از ܩܔ ܢ̣ߊࡅ߳و ܭߊܩܠܩܢ
😍رمانی با 1500 پارت کامل و رایگان😍♨️
رمان این کانال از شدت هیجانی بودن و دلبر بودنش توی مدت زمان خیلی کم بالای صد هزار عضو گرفته و امروز هم به درخواست خود شما لینکش رو گذاشتم تا همگی استارت بزنید و شروع کنید به خوندن😌😉
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
من خودم این رمان رو توی دو ساعت تموم کردم اونقدر که پر ماجرا بود😜🙈❌
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#قـراردادِعـشـق🥀
بارون شدیدی میباریدهمانطورکهرزومهامرا در دست صاف میکردم، به ساختمان بلند شرکت خیره شدمجایی که اسم «آرتین تهرانی» با حروف طلایی روی در ورودی میدرخشید. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم از پذیرش پرسیدم و با ناامیدی شنیدم که مصاحبهام لغو شده. در حالی که داشتم از ناامیدی عقبنشینی میکردم صدایی از پشت سرم سکوت محیط را شکست: کی گفته مصاحبهاش لغو شده؟
برگشتم و با دیدنش، نفسمدر سینه حبس شدآرتین تهرانی،با اون قامت بلندوکتوشلوار بینقص،درست مقابل من ایستاده بود.منشی با احترام جلو رفت، اما آرتین انگار اصلاً او را نمیدید. نگاهش ناگهان روی من قفل شد.در آن لحظه، تمام آن ابهت و سردیِهمیشگیاش فرو ریخت. دیدم که چطور برای چند ثانیه، چشمانش گشاد شد و انگار تمام کلمات در گلویش خشکید. او نه فقط یک مدیرعامل شرکت، بلکه مردی بود که سالها پیش بخشی از زندگی من بود؛ اما در آن لحظه، اون هم مثل من، از دیدن ناگهانیِ من در این ساختمان، شوکه شده بود. انگار برای چند ثانیه، زمان از حرکت ایستاد و او در نگاه من، چیزی را پیدا کرد که سالها سعی داشت فراموش کند.بعد از آن سکوت سنگین، او با صدایی که سعی میکرد لرزش آن را پنهان کند، رزومهام را گرفت و فقط گفت: «بیا اتاقم.»وارد اتاق شدم. قلبم داشت از سینه بیرون میزد. به محض اینکه در را پشت سرم بستم، آرتین که به میز کارش تکیه داده بود نگاهش را ازمن گرفت، با صدایی گرفته گفت«میخوام بدونم چرا بعد از این همه سال، دوباره برگشتی»🥶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+دختره بعد چندسال فرار از شوهرش ، برا کار میره تو شرکت پسره و...
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#قـراردادِعـشـق❤️🔥
«اگه یه روز بین من و نازگل مجبور به انتخاب بشی... کیو انتخاب میکنی؟»
حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
«نازگل.»همین یک کلمه...
تمام آرزوهایی که برای این زندگی ساخته بودم رو نابود کرد.
اما چیزی که آرتین نمیدونست این بود که من، راز بزرگی رو پنهان کرده بودم...🤫🤭
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+<<<حسم روبه این رمان🛐💆🏻♀
۳ ساعت بمونه حذف نشه تا ۳ ساعت.
هدایت شده از چیپسِ قارچ و خامه
بیاید پرایوت ( درمورد همه چی حرف میزنیم )🪞🫐✨
هدایت شده از چیپسِ قارچ و خامه
بچه ها بیاید اینجا فعالیت داریم هر کلیپی که میخواستید بهم بگید که براتون بفرستم چون نمیتونید دانلود کنید ولی خوش میگذره بیاید😭🪷
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
با حـــــ...ـــــرص انگشتامو بالا آوردم و گفتم :
_کاشته! پاک نمیشه! من به حاج خانم گفتم نمیام، گفت نه اگه نیای همه از فردا میگن عروسشون کافره!
چشماشو درشت کرد و گفت _بله که میگن! الانم میگن...ناخوناتو قد ناخن ســـ...ــگ دراز میکنی که چی؟! غســ...ـــل واجب گردن شما نیست مگه؟ به خدا هر جا که پا میذاری نجـ...ــــسه دختر!
با بغـــ...ــض از جا بلند شدم
که محمد پاشد و با کاری که کرد ...❤️🔥🤭
http://eitaa.com/joinchat/3683319817C1a33f92899
نگو که هنوز پی دی اف این رمانو نخوندییی؟!😳✨️