5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم کتآب بخـون، هم انگلیـسـیت رو تقویت کن🤍📜
#بفرماکتاب
𐙚𝕛𝕠𝕚𝕟☞ @BookTeria ᡣ𐭩
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتـم بفرستـم باهم حرص بخوریم 😍
#بوکتراپی
𐙚𝕛𝕠𝕚𝕟☞ @BookTeria ᡣ𐭩
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقبـت نصـفهشب کتاب خـوندن☺️💔
#سفربهکتاب
𐙚𝕛𝕠𝕚𝕟☞ @BookTeria ᡣ𐭩
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگـه اشتبـاه نکنم مال دستـهچهارمه. 🐉
#بوکتراپی
𐙚𝕛𝕠𝕚𝕟☞ @BookTeria ᡣ𐭩
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮فوررگباری!
آهنـگترند اینروزا >> #بوکتراپی 𐙚𝕛𝕠𝕚𝕟☞ @BookTeria ᡣ𐭩
سیـنننبزنخوشگـله😼🤞🏻
این خانم بسیار غیر محترم گفته با ده اکانت جج میرم، اول اینکه با دو اکانت عضو شده، بعدم اینکه بعد چندروز لفت داده و وقتی بهش پیام دادم بلاکم کرده!!!
@fatemeyu
این از ایدی خزش
https://eitaa.com/joinchat/3749119562C38f752b5af
اینم لینک یکی از چنلاش
برید گزارشش بدید که حق خیلیارو خورده!!
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم .
ولی قاضی گفت :
_ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ...❌😳
https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم .
ولی قاضی گفت :
_ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ..💔
https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خانوم، صدای منو میشنوید؟
جناب سروان گفتن با خانواده تماس بگیرید تا پدرتون بیان و برای انجام مراحل قانونی همراهتون باشن!دنیا دور سرم چرخید.
با صدایی لرزون و سر پایین گفتم:نه... نمیتونم به خانوادهام خبر بدم!
با شنیدن صدای عصبی ایلیا، سرم رو بالا آوردم.از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود.
ـ چرا؟!
-حقیقت رو پنهون میکنم..
چطور میتونستم بگم اگه پدرم بیاد،فقط به خاطر حفظ آبروی خانواده،منو مجبور میکنه برگردم به همون زندگیای که ازش فرار کردم؟
پس گفتم:پدرم مشکل قلبی داره.. نمیتونم نگرانش کنم. استرس براش خوب نیست..اگه ممکنه آدرس پزشکی قانونی رو بدید، خودم میرم.
ایلیا با اخم نگاهم کرد:بعدش چی؟ کجا میخوای بمونی؟ اگه حرفات درست باشه، موندنت اونجا برات در،دسرسازه!
آروم ومظلومانه گفتم:بالاخره یه جایی پیدا میکنم.اما نمیتونم به خانوادهام چیزی بگم.
ایلیا، ستوان رو از اتاق بیرون فرستاد.
وقتی مطمئن شد تنها هستیم، چند قدم به طرفم اومد.
صدای قدمهاش توی سکوت اتاق میپیچید و قلبم تندتر میزد.
اما جملهای که با صدایی گرفته گفت، بیشتر از هر چیزی منو به هم ریخت:
ـ این بود اون مردی که به خاطرش از عشق ما گذشتی؟ پول ارزشش رو داشت؟ دل شکسته ی من چی؟
برای خوندن ادامه ی داستان
حتماً پیوستن بزن که پارتهای بعدی رو از دست ندی. ❤️
✨ تازه داستان هم به پایان رسیده؛ یعنی منتظر موندن برای آخرش نداری!
📖 آشوبِ آفاق ✍️ فاطمه مشایخی👇
https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb