eitaa logo
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮فوررگباری!
457 دنبال‌کننده
664 عکس
655 ویدیو
12 فایل
٭جای چرخیدن تو اکسپلور،یه لیوان چای بیار دوتا دونه پست کتابی ببین!٭ تولــــٰد؟𝟏𝟒𝟎𝟒/𝟖/𝟔🪄 𓂃 کپی؟ خلاقیت خودت ستودنیه𖧧>> لفت؟بزاری‌ روی بیصداکه‌ بهتره:» 492members✈️495members قول بده با کتابات خوب رفتار کنی>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم . ولی قاضی گفت : _ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ...❌😳 https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم . ولی قاضی گفت : _ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ..💔 https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خانوم، صدای منو می‌شنوید؟ جناب سروان گفتن با خانواده تماس بگیرید تا پدرتون بیان و برای انجام مراحل قانونی همراهتون باشن!دنیا دور سرم چرخید. با صدایی لرزون و سر پایین گفتم:نه... نمی‌تونم به خانواده‌ام خبر بدم! با شنیدن صدای عصبی ایلیا، سرم رو بالا آوردم.از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود. ـ چرا؟! -حقیقت رو پنهون میکنم.. چطور می‌تونستم بگم اگه پدرم بیاد،فقط به خاطر حفظ آبروی خانواده،منو مجبور می‌کنه برگردم به همون زندگی‌ای که ازش فرار کردم؟ پس گفتم:پدرم مشکل قلبی داره.. نمی‌تونم نگرانش کنم. استرس براش خوب نیست..اگه ممکنه آدرس پزشکی قانونی رو بدید، خودم می‌رم. ایلیا با اخم نگاهم کرد:بعدش چی؟ کجا می‌خوای بمونی؟ اگه حرفات درست باشه، موندنت اونجا برات در،دسرسازه! آروم ومظلومانه گفتم:بالاخره یه جایی پیدا می‌کنم.اما نمی‌تونم به خانواده‌ام چیزی بگم. ایلیا، ستوان رو از اتاق بیرون فرستاد. وقتی مطمئن شد تنها هستیم، چند قدم به طرفم اومد. صدای قدم‌هاش توی سکوت اتاق می‌پیچید و قلبم تندتر می‌زد. اما جمله‌ای که با صدایی گرفته گفت، بیشتر از هر چیزی منو به هم ریخت: ـ این بود اون مردی که به خاطرش از عشق ما گذشتی؟ پول ارزشش رو داشت؟ دل شکسته ی من چی؟ برای خوندن ادامه ی داستان حتماً پیوستن بزن که پارت‌های بعدی رو از دست ندی. ❤️ ✨ تازه داستان هم به پایان رسیده؛ یعنی منتظر موندن برای آخرش نداری! 📖 آشوبِ آفاق ✍️ فاطمه مشایخی👇 https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
💙💜💙💜💙💜 داستان رایگان شد... رمان آشوبِ آفاق رو می‌تونید را،یگان بخونید. کتاب چااپیش بالای یک ملیووونه ها پس زود تا بسته نشده پیو،ستن بزن جا نمونی👇👇🤭😍😍 https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
+ بچه کیه بغلت نورا؟ هووم؟ هقی زدم و بچه رو محکم بغل گرفتم - به تو چه ، بچه شوهرمه تو باز اومدی دخالت کنی تو زندگی من؟ با نفرت نگاهم کرد + تف تو اون دورانی که همه عشق و احساسم رو ریختم پات نورا.. جلو پام رو زمین افتاد ولی نمیدونست که بچه بغل من بچه خودشه و ..😱📵🔥 https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
برای کار رفتم عمارت یه مرد بداخلاق که یه دختر کوچولو داشت و زنشو طلاق داده بود برای یک سال عقدش شدم تا فقط مواظب دخترش باشم اما نمی‌دونستم اون مرد قراره بعد یک سال... 📵🤐💍🔥 https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از گسترده تام
🥶😶‍🌫 نازگل جلوی سارا ایستاد.«فکر کردی هیچکس نمیدونه به خاطر پول ارتین باهاش ازدواج کردی؟؟» سارا آروم جواب داد: «من هیچ‌وقت دنبال ثروتش نبودم.»نازگل خندید.«پس چرا هنوز طلاهاش گردنته؟»همون لحظه...صدای محکمی توی سالن پیچید.همه خشکشون زد.چون...آرتین اولین بار توی عمرش...جلوی همه به نازگل سیلی زده بود... و فقط یک جمله گفت:«حق نداری به همسرم توهین کنی.»💘😬🤫🤭 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +بعله‌آقا‌آرتین‌غیرتی میشه😬🥴❤️‍🔥
هدایت شده از گسترده تام
💆🏻‍♀💍 برگه‌های طلاق رو جلوی آرتین گذاشتم. «امضا کن...»آرتین حتی نگاهم هم نکرد. «نمی‌کنم.» ـ «مگه تو عاشق نازگل نبودی؟» ـ «بودم...» «پس چرا ولم نمی‌کنی؟» آرتین بعد از چند لحظه سکوت، آروم گفت: «چون دیر فهمیدم... کسی که دوستش داشتم نازگل نبود...»🔥🥴 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉:🌚🍒 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 رمانی‌که‌شب‌و‌روزروازم‌گرفته🦦💆🏻‍♀
هدایت شده از گسترده تام
15دقیقه پست اخر بمونه♨️ گسترده 6ساعته تام🌱