هدایت شده از تبلیغات حنـا
داشتم از پلهها پایین میاومدم که یهو چشمم افتاد به یه پسر غریبه...
چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: _سلام...
قلبم چنان میزد که صدای تپشهاش رو میشنیدم؛ اما منِ بیچاره حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم!
دویدم توی حیاط و یه نفس خودم رو رسوندم خونه.
خدیجه تا منو دید، دلو آب از دستش افتاد ته چاه!
_قَدم! چی شده؟ چرا رنگت پریده؟!
ماجرا رو که براش تعریف کردم، زد زیر خنده: _فکر کردم عقرب نیشت زده... پسر ندیده!
سرم رو پایین انداختم و از خجالت چیزی نگفتم... 😅❤️
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
برای خوندن این رمان باید چشمهات رو ببندی چون این رمان خوندنی نیست ... 🎧
قراره صدای قدمها، مکثها، دیالوگها و حتی دستپاچگیِ «قدم» رو بشنوی؛
یه رمان صوتیِ نمایشی که صحنههاش رو برات اجرا میکنن، نه اینکه فقط روایتش کنن. 👀
🎙️ اگه دوست داری قصه رو با گوشات ببینی، این یکی رو از دست نده...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
هنوز صدای شکستن شیشهها توی گوشم بود.
همهجا شلوغ شده بود؛ جیغ، دویدن، تکههای شیشه روی زمین...
ترسیده بودم و نمیدونستم باید کجا برم.
یکی از دخترها قرصی رو طرفم گرفت.
_ اینو بخور، حالت بهتر میشه.
دستم رو جلو بردم که قرص رو بگیرم، اما ناگهان پسری که پیشونیش خونی بود دستش رو جلو آورد.
_نده بهش!
با تعجب نگاهش کردم.
_ همینجوری آدم میکُشن!
دختره هول شد.
_چی میگی؟!
_ اگه بخوره و بمیره، بعد میگن توی دانشگاه کشتنش... میگن نیروهای لباسشخصی کشتنش!
_خشکم زده بود.
یعنی ممکن بود تمام این شلوغیها برای یک چیز دیگه باشه؟!
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_من دانشجوی هنر بودم و بیشتر وقتم بین بچههایی میگذشت که از فضای دانشگاه و محدودیتها شاکی بودن.
باهاشون توی تجمعها میرفتم، شعار میدادم و از این شلوغیها بدَم نمیاومد.
_اون روز هم فکر میکردم مثل همیشه یه تجمع شلوغ و پرهیجان هست؛ تا وقتی یکی از همون بچهها، با پیشونی خونی، جلوی دست دختری رو گرفت که میخواست یه قرص بهم بده.
ـ نده بهش!
...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
حوادث کلی رمان واقعی است