همان اندوهی که از دور، شکوه به نظر میرسید. با چشمانی که انگار سالها بارِ ناگفتههای جهان را به دوش کشیدهاند، و نگاهی که نه از غم میگریزد و نه به آن اعترافی میکند. در سکوتِ نگاهش چیزی بود شبیه یک افسانهی فراموششده؛ افسانهای که پایانش را همه میدانند، اما هیچکس جرئتِ گفتنش را ندارد. او از آن آدمهاست که رنج را فریاد نمیزنند، بر سرشان گل میگذارند و با وقار به چشمهای دنیا خیره میشوند.»
#کلامی_از_جان
, @Book_Play 📓