وقتی کارم توی مغازه تموم میشه "رووز" بهم میگه که "سریم" میخواد منو ببینه...ای خالقان نه، نمیخوام الان اون زنیکه رو ببینم و راهم رو میکشم که برم تا اینکه رووز بهم میگه این یه دستور بود از طرفش، نه خواهش! برای همین مجبور میشم به طبقه بالا برم جایی که سریم اونجاست و منتظرمه، اتاق کارش... سریم بالاسری من محسوب میشه، رئیسم اصلی گروه فییردات نیست ولی مجبورم بهش جواب پس بدم، نه بذارید بهتر بگم، افسارم دست اونه با اون طلسم خونی که مدت ها پیش منو مجبور کرد که بهش پایبند بشم تا جونم رو نجات بده، حالا این داستانش برای یه روز دیگهست ولی اون زنیکه با خون من که توی گردنبندشه میتونه واردارم کنه تا کاری که میخواد رو براش انجام بدم... اما به هرحال این باعث نمیشه من باهاش خوب حرف بزنم. طبق معمول تیکه هاش رو بهم میندازه و منم همینکارو میکنم ولی چون خیلی خسته تر از اونم که باهاش بحث کنم میرم سراغ اصل مطلب و میپرسم چرا میخواسته منو ببینه. و چیزی که بهم میگه خون توی رگ هام رو خشک میکنه! سریم بهم گفت که اژدهای رِک توی حوالی شهر دیده شده! رک، شکارچیه جایزه بگیریه که همه اونو به وحشیگریش میشناسن و میدونن که اگه کسی رو بخواد بکشه، تا خونش رو نریزه بیخیال نمیشه. اما جوابی که سریم به سوالم میده بدتر منو وحشت زده میکنه، اون اومده تا مارو شکار کنه! فییردوات! ظاهرا همه دست به دست هم دادن تا مارو از بین ببرن اما من به سریم پیشنهاد دادم تا خودم برم و کار اون رک رو تموم کنم، جوابش مشخص بود. "نه" بهم گفت گفت باید مخفی بشم، نباید به کسی کمک کنم و نباید خودی نشون بدم، همون موقع بود که ذهنم به سمت غریبه دیشبی رفت! نکنه اون خودش بوده باشه؟! اگه واقعا خودش بوده باشه پس چرا کاری به کار من نداشته؟! اما من نمیدونستم که این تازه شروع ماجرا های منه!
زمانی که سریم منو پیدا کرد میون اجسادی خونین بودم، اجسادی که خودم به اون روز انداختمشون و در اون لحظه درحال مرگ بودم، اون بهم پیشنهاد قدرت داد، پیشنهاد انتقام، صلح و عدالت برای مردم و شاید روزی کشتن پادشاه ظالم... تنها کاری که باید میکردم این بود که مقداری از خونم رو بهش بدم تا اون بتونه من رو مداوا کنه اما چیزی که نمیدونستم این بود که سریم خون من رو برای نه فقط احیا من بلکه برای بند کردن من به خودش میخواست! بند کردن من به خواسته هاش... نه که بهم تا الان با کشتن امثال آدم های طارک رلکن بد گذشته باشه اما این حس که افساری داشته باشی توی دست دیگری که هرلحظه بخواد بتونه اونو بکشه چیزی ورای تصور اعصاب خورد کنه! شکارچی به گودال اومده بود، رِک زاروس کسی که به وحشی گری و خون ریختنش معروفه و حالا دنبال اعضای فییردواته و تنها دلیلی که سریم بهم اجازه نداده باهاش رو به رو بشم اینه که میخواد فرد دیگه ای رو طعمه اون شکارچی وحشی کنه! فردی کم اهمیت تر، ضعیف تر، مهره پیش پا افتاده، چون اون خوب میدونه من چقدر برای فییردوات و اهدافی که داریم به درد میخورم و مفیدم و نمیتونه منو به این راحتی از دست بده، سر همین موضوع بود که اون جلسه نکبتی رو با عصبانیت ترک کردم و به سمت محل زندگیم رفتم. بوی نون تازه به مشامم میخوره، میفهمم که "اِسی" اونارو تازه درست کرده چون من خیلی خوشم میاد ازشون ولی خودش علاقه چندانی بهش ندارم. همین که داخل میشم شروع میکنه به حرف زدن درمورد لیست چیزایی که قرار بود براش بگیرم. و همینطور درمورد چیزی که درحال آماده سازیش بود بهم توضیح میده، کلاهکی جدید که روی دندونم بذارم تا بتونم در مواقع حساس اونو بشکنم و سپری دور خودم فعال بشه. اسی خوره این چیزاست، قدرتی که توی مبارکه با طارک کثافت هم ازش استفاده کردم رو مدیون اسی هستم، و حالا داره یه چیز جدید درست میکنه. قرار بود که برای یکاری به شهر زیرین بریم، اما نه من نه اسی اونقدر احمق نیستیم که تنهایی و بدون همدیگه به اون خراب شده پا بذاریم و خصوصا الان که رک زاروس هم به اینجا اومده و دندون تیز کرده برای اعضای فییردوات. با اینکه میدونم باید به شهر زیرین بریم اما بهش میگم که داستان از چه قراره و سریم لنتی منو از بیرون رفتن و دیده شدن منع کرده؛ به هرحال جای بحث نمیمونه که حتی اگه کسی قرار باشه به شهر زیرین بر نباید تنها باشه و خود اسی هم اینو بهم میگه اما... اما جوری که این حرف رو میزنه قلبم رو به درد میاره! وقتی رومو برمیگردونم و بهش نگاه میکنم میبینم که اشک توی چشماش جمع شده و بهم میگه که نباید تنهایی اینکارو بکنم، نباید ولش کنم و برم...
قلبم به درد میاد، بهش میگم که ادامه نده، ما باهم توافق کرده بودیم که از این حرفا نزنیم، ما همینطوری هم باهم خوبیم پس نیازی به این حرفا نیست و راهمو به سمت دریچه ای که منو به سمت راه مخفی اتاقم میبره میکشم و وقتی بهش میرسم اسی حرفی که نباید رو میزنه و میگه من تنها خانواده ای هستم که داره... اشک توی چشمم حلقه میزنه اما من چیزی بهش نمیگم، بهش حتی همون حرف رو هم برنمیگردونم بزنم و به سمت اتاقم میرم و درو میبندم. خودمو برای خواب آماده میکنم تا شاید بتونم امشب رو بدون کابوس بگذرونم ولی زهی خیال باطل... تقریبا تمام روزو خوابیدم اما با وحشتی آتشین از خواب پریدم و به سمت دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم و به خودم بیام... خواب بود، خواب بود، بازم اون کابوس لنتی، بازم اون خاطره لنتی... خاطره از دست دادن "فلن" نمیدونم خالقان با من چه مشکلی دارن که همیشه بهم یادآوری میکنن که هرکسی اطراف من باشه سرانجامش مرگه! کم کم داشتم به خودم میومدم که صدا تق محکمی از بالا اومد، عین صدای افتادن یه شئ سنگین روی زمین! وای نه شاید توهم زدم، ولی خنجرم رو برمیدارم و به آرومی در اتاقم رو باز میکنم تا به سمت بالا برم ببینم چه خبر شده که رد دستی خونی رو روی دیوار کنار در ورودی میبینم و بعدش... بعدش اسی رو میبنیم که توی خودش پیچیده شده و روی صندلی نشسته. به سمتش میرم تا ببینم چه خبره که با منظره ای رو به رو میشم که وحشت تمام وجودم رو میگیره! خون، یه عالمه خون و زخمی وحشتناک روی شکم اسی... نه نه نه این نباید واقعی باشه نه اسی نمیتونه زخمی شده باشه، حتما من توی خواب گیر افتادم و این چرخه لنتی رو دارم میبینم... اما همه چیز بیش از حد واقعیه، بیش از حد وحشتناکه، خب باید اروم باشم باید بهش کمک کنم تا زخمش بسته بشه اما اسی چیزی نمیگه، فقط میگه سردشه، نمیتونم از جدا بشم؛ کنارش میشینم و ازم میخواد که بغلش کنم، کنارش باشم، گرم نگهش دارم... لعنت به من لعنت به خالقان من مرگ رو دیدهم، نشانههاش رو میشناسم و رد زندگی داره رفته رفته از چهره اسی کنار زده میشه.
ازش میپرسم کی اینکارو باهاش کرده ولی جوابی بهم میده که خیلی امیدوار کننده نبود، مردی سیاه پوش، کلاه به سر، ب چکمه هایی صدا دار! رک زاروس لنتی باید خود خودش باشه! اسی به شهر زیرین رفته، باید برای اینکارش عصبی میشدم، باید سرش داد میکشیدم ولی چطور میتونم الان اینکارو کنم؟!چطور میتونم توی این شرایط چنین حرفی بزنم درعوض میپرسم چرا؟! چرا بخاطر من اینکارو کرد...بهم میگه بدنش رو جای سرد نبرم، اون میدونه چه اتفاقی داره میوفته و ازم میخواد گرمش کنم، بدنش رو بسوزونم و نذارم هیچوقت دیگه سرما رو حس کنه...
و حرف بعدی که از دهنم درمیاد رو بدون اختیار میگم "دوستت دارم" و بعد اسی نفس های آخرش رو میکشه و چشماش رو برای همیشه میبنده...
خالقان همیشه باید بهم بگن که کسی اطراف من قرار نیست زنده بمونه.... بلند میشم و دنبال الکل میگردم، خونه و اطراف رو باهاش خیس میکنم و کبریت رو میگشم و همه چیز رو به آتش میکشم، حالا دیگه اسی قرار نیست سردش بشه. حالا دیگه من هم قرار نیست آروم بشینم چون شعله جدیدی وجود منو گرم میکنه، شعله انتقام! به اسی قول میدم که طرفو پیدا کنم، پیداش کنم و زجرکشش کنم! در همون بین پام به کیفی که روی زمین بود گیر میکنه، کیف اسی. برش میدارم توش کتاب و چندتا خرت و پرته برای اون وسیله محافظتی که قرار بود برای من درست کنه و یه خنجر! خنجری که رک زاروس باهاش اسی رو زخمی کرده بود و نه تنها همین، بلکه روی اون پیغامی داشت!
شهر زیرین ر.ز
رک زاروس، اون منو میخواد، میدونست اسی پیش منه، از قبل نشونم کرده بودو باشه، حالا دیگه این من نیستم که باید مخفی بشه، دارم میام به سراغت رک زاروس
بچه ها بگم که ای کتاب جنبه های مختلفی داره و صرف یه عاشقانه فانتزی نیست، درگیری های سیاسی و سلطنتی، مردم های بی گناهی که توسط یه پادشاه ظالم در حال اذیت شدن هستن، موارد این چنینی که میتونه نشون بده داستان کتاب که حجم کمی هم نداره کلی اتفاقات قراره داخلش رخ بدن
انواع موجوداتی که توی داستان هستن، مثل اژدهایان مختلف یا موجودات دیگه کتاب
و دیگر نکته هایی که داستان کتاب داره
به شهر زیرین رسیدم، سربازانی که برای اومدن من کمپین کرده بودن حتی ذره ای شانس در برابرم نداشتن! با خودشون فکر میکردن تاریکی قراره به اونا کمک کنه، که بدون نور میتونن مبارزه کنن اما نمیدونستن که من توی تاریکی به دنیا اومدم. از روی پول جلوی چند نفرشون پایین میپرم و حقلهام رو از دستم بیرون میکشم و شروع میکنم به فرا خواندن «کلود» و هوا رو از ریه هاشون خارج میکنم، سپس خونشون رو پخش زمین میکنم و به سراغ بعدیا میرم، دنبال یه نفر اومدم «رک زاروس» اونه که باید عذاب بکشه قبل مرگ! دسته دسته سرباز هارو از سر راهم برمیدارم و حمله میکنم، تعداد زیادی دوباره سرو کلشون پیدا میشن اما ذرهای شانس ندارن!
حمله رو به داخل تونل میکشم و وقتی میبینم که درحال فرار هستن خودم رو داخل میندازم اما همون لحظه در میله ای از جنس آهن ورودی تونل رو میبنده، یه تله! پوزخندی رو لبم مینشیند چون که من گیر نیوفتادم، اونا با من توی قفس گیر افتادن، با هیولایی وحشی! کلود رو فرا میخوانن تا آتش رو خاموش و تاریکی رو بهم هدیه بده و سپس حمله میکنم، گلو پس از گلو بریده میشن و اجساد به زمین میوفتن. اما حالا وقتشه که دست به دامن خدای بعدی بشم و همون لحظه خدای زمین رو فرا میخونم و حفره ای در زیر پای سربازان باز میکنم که آنهارو میبلعد…درحال لذت از این صحنه بودم که درد تیزی رو توی شونه ام حس کردم، آهن! تیری آهنی بهم خورده بود و وقتی دیدم تنها یه نفر بیرون میله های در آهنی ایستاده فهمیدم که اون کیه! رک زاروس عوضی خودشه! بهش میگم که اسی رو کشته و تاوانش رو پرداخت میکنه اما اون فقط میگه که «اها اون کوچولو، اره وقتی زخمیش کردم مثل یه پرنده ناله میکرد!» وحشی تر میشم و حمله میکنم اما اون لنتی ورد های کوفتیش رو زمزمه میکنه و قبل اینکه بتونم به در برسم دورم مرزی از آتش روشن میشه، مرزی که منو درون خودش زندونی میکنه. عوضی بهم لبخند پیروزمندانه میزنه، دندونات رو به خوردت میدم! اما نمیتونم از این آتش رد بشم، حداقل بدون اینکه تمام بدنم رو بسوزونم و بعید میدونم درمانگری این اطراف باشه که بهم کمک کنه. رک زاروس در اهنی رو باز میکنه و داخل میشه، قبل از اینکه بتونه منو بیهوش کنه موفق میشم انگشتش کثیفش رو گاز بزنم و بکنم! اما بعدش تنها چیزی که یادمه ضربه های محکم و بعدش تاریکیه. تا اینکه اینجا چشمام رو باز میکنم، دست بسته با آهن و آویزون از یه اتاق کثیف…خاطرات هجوم میارن و میفهمم که به این راحتی گیر افتادم، رک زاروس منو گیر انداخت و حالا هم توی این اتاق ایستاده با یه شلاقی که مشخصه قصد نداره با اهداف خوب ازش استفاده کنه. بهم پیشنهاد میده که اعضای فییردوات رو بفروشم! یا حداقل فقط یکیشون رو! وقتی قبول نکردم رد تازیانه شلاق رو روی بدنم حس میکنم، قبل از بیهوش شدنم تنها حرفاش توی ذهنم میپیچه که حالا شورای اشراف قراره تکلیف منو روشن کنن و بعدش دوباره تاریکی…
دوباره چشمام رو باز میکنم، به سختی این بار توی همون اتاق نیستم، توی یه سلولم. جایی که از چپ و راست و جلو با میله های اهنی پوشیده شده و در پشت سرم دیواری نموره. یه نگاه به اطراف میندازم و میبینم تنها نیستم، سلول های اطرافم پره از بیچاره هایی که هرکدوم به یه دلیلی اینجا انداخته شدن، شاید هم بی دلیل…موجود توی سلول بغلیم به حرف میاد و ازم میپرسه چرا آوردنم اینجا، خب منم میگم «بخاطر کارای بد با آدمای بد» اون یه ووتوعه، گونهای که به دزدی حرفهای چیزای سخت از جاهای سخت معروفه، ازش میپرسم خودش چرا اینجاست و جوابش «دزدیه» چقدرم که موفق بودی توی کاری که گونهات توش حرفهایه. چشمم به زندونی رو به رویم میوفته؛ تا اینکه ووتو میگه که اون یه حقیقتگوعه که از کمک به پادشاهی امتناع کرده. مدتی میگذره نمیدونم چقدر اینجا بودم، نگهبانان میان و میرن، غذا میارن البته اگه بشه اسمش رو غذا گذاشت… باورم نمیشه ازم دفعه اول برای غذا امضا و اثر انگشت خواست تا اگه زنده از اینجا بیرون رفتم پول غذاهایی که خوردم رو بدم، اگه زنده بیرون رفتم. امروز اما متفاوت بود، امروز یه «رونی» داشت بین سلول ها قدم میزد، چشمام رو بهتر باز میکنم تا ببینم چه خبره، باورم نمیشه! این مرد، همونه! همون مردی که توی بعد از کشتن طارک رلکن توی ورودی تونل دیدم، اینجا چیکار میکنه؟! واقعا یه رونیعه؟! میبینم که به سراغ زندانی بغلیم میره و ازش میخواد که سنگ ماهی که داره رو معامله کنه. چرا این آدم باید دنبال سنگ ماه باشه؟! وقتی معاملهش تموم میشه و میخواد از اینجا خارج بشه چشمش به من میوفته. اون هم منو میشناسه و به خاطر داره، ازم میخواد به جلو بیام تا توی نور بتونه ببینه، اما من اینکارو نمیکنم، پس اون قفل درو باز میکنه و داخل میشه.
به مسخره بهش میگم کی مرده که حالا تو پادشاه شدی؟! جوابش باعث خندم میشه که میگه «پدرم» وقتی نزدیک تر میشه و صورتم رو میبینه جوریه که انگار خون توی رگاش یخ میزنه
ازم میپرسه چطور همچین چیزی ممکنه؟! نمیفهمم منظورش چیه… لحظهی بعد مشتش رو به دیوار پشت سرم میکوبه و فریاد میزنه «چطور؟!»
درجوابش میگم نمیفهمم چی میگی! باورش نمیشه تا اینکه حقیقتگوی اون طرف سلول به حرف میاد و میگه من دارم حقیقت رو میگم… متوجه نمیشن اینجا چه خبره، این مرد جوری حرف میزنه که انگار منو سالهاست که میشناسه، ولی من اولین بار این مردو تویهمون کلاب دیدم. قبل از اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته یه رونی دوان دوان به سمت ما میاد و به این مرد میگه «اعلیحضرت سربازا دارن میان!» چی شد؟! اعلیحضرت؟! این مرد واقعا پادشاهه؟! نه این چطور ممکنه… سرزمین میانه، سرزمین سایه و سرزمین سوزان توسط سه برادر ویگور اداره میشدن. اما من پادشاه سرزمین میانه رو دیدم، کداک ویگور، کسی که به خونش تشنه بودم اما این اصلا شبیه به اون نیست! و پادشاه سرزمین سایه هم به مراتب از کداک بدتره پس تنها یه نفر باقی میمونه. پادشاه سرزمین سوزان، این مرد پادشاه سرزمین سوزانه و یکی از سه برادر ویگوره و حالا اینجاست، توی سلول من!