انواع موجوداتی که توی داستان هستن، مثل اژدهایان مختلف یا موجودات دیگه کتاب
و دیگر نکته هایی که داستان کتاب داره
به شهر زیرین رسیدم، سربازانی که برای اومدن من کمپین کرده بودن حتی ذره ای شانس در برابرم نداشتن! با خودشون فکر میکردن تاریکی قراره به اونا کمک کنه، که بدون نور میتونن مبارزه کنن اما نمیدونستن که من توی تاریکی به دنیا اومدم. از روی پول جلوی چند نفرشون پایین میپرم و حقلهام رو از دستم بیرون میکشم و شروع میکنم به فرا خواندن «کلود» و هوا رو از ریه هاشون خارج میکنم، سپس خونشون رو پخش زمین میکنم و به سراغ بعدیا میرم، دنبال یه نفر اومدم «رک زاروس» اونه که باید عذاب بکشه قبل مرگ! دسته دسته سرباز هارو از سر راهم برمیدارم و حمله میکنم، تعداد زیادی دوباره سرو کلشون پیدا میشن اما ذرهای شانس ندارن!
حمله رو به داخل تونل میکشم و وقتی میبینم که درحال فرار هستن خودم رو داخل میندازم اما همون لحظه در میله ای از جنس آهن ورودی تونل رو میبنده، یه تله! پوزخندی رو لبم مینشیند چون که من گیر نیوفتادم، اونا با من توی قفس گیر افتادن، با هیولایی وحشی! کلود رو فرا میخوانن تا آتش رو خاموش و تاریکی رو بهم هدیه بده و سپس حمله میکنم، گلو پس از گلو بریده میشن و اجساد به زمین میوفتن. اما حالا وقتشه که دست به دامن خدای بعدی بشم و همون لحظه خدای زمین رو فرا میخونم و حفره ای در زیر پای سربازان باز میکنم که آنهارو میبلعد…درحال لذت از این صحنه بودم که درد تیزی رو توی شونه ام حس کردم، آهن! تیری آهنی بهم خورده بود و وقتی دیدم تنها یه نفر بیرون میله های در آهنی ایستاده فهمیدم که اون کیه! رک زاروس عوضی خودشه! بهش میگم که اسی رو کشته و تاوانش رو پرداخت میکنه اما اون فقط میگه که «اها اون کوچولو، اره وقتی زخمیش کردم مثل یه پرنده ناله میکرد!» وحشی تر میشم و حمله میکنم اما اون لنتی ورد های کوفتیش رو زمزمه میکنه و قبل اینکه بتونم به در برسم دورم مرزی از آتش روشن میشه، مرزی که منو درون خودش زندونی میکنه. عوضی بهم لبخند پیروزمندانه میزنه، دندونات رو به خوردت میدم! اما نمیتونم از این آتش رد بشم، حداقل بدون اینکه تمام بدنم رو بسوزونم و بعید میدونم درمانگری این اطراف باشه که بهم کمک کنه. رک زاروس در اهنی رو باز میکنه و داخل میشه، قبل از اینکه بتونه منو بیهوش کنه موفق میشم انگشتش کثیفش رو گاز بزنم و بکنم! اما بعدش تنها چیزی که یادمه ضربه های محکم و بعدش تاریکیه. تا اینکه اینجا چشمام رو باز میکنم، دست بسته با آهن و آویزون از یه اتاق کثیف…خاطرات هجوم میارن و میفهمم که به این راحتی گیر افتادم، رک زاروس منو گیر انداخت و حالا هم توی این اتاق ایستاده با یه شلاقی که مشخصه قصد نداره با اهداف خوب ازش استفاده کنه. بهم پیشنهاد میده که اعضای فییردوات رو بفروشم! یا حداقل فقط یکیشون رو! وقتی قبول نکردم رد تازیانه شلاق رو روی بدنم حس میکنم، قبل از بیهوش شدنم تنها حرفاش توی ذهنم میپیچه که حالا شورای اشراف قراره تکلیف منو روشن کنن و بعدش دوباره تاریکی…
دوباره چشمام رو باز میکنم، به سختی این بار توی همون اتاق نیستم، توی یه سلولم. جایی که از چپ و راست و جلو با میله های اهنی پوشیده شده و در پشت سرم دیواری نموره. یه نگاه به اطراف میندازم و میبینم تنها نیستم، سلول های اطرافم پره از بیچاره هایی که هرکدوم به یه دلیلی اینجا انداخته شدن، شاید هم بی دلیل…موجود توی سلول بغلیم به حرف میاد و ازم میپرسه چرا آوردنم اینجا، خب منم میگم «بخاطر کارای بد با آدمای بد» اون یه ووتوعه، گونهای که به دزدی حرفهای چیزای سخت از جاهای سخت معروفه، ازش میپرسم خودش چرا اینجاست و جوابش «دزدیه» چقدرم که موفق بودی توی کاری که گونهات توش حرفهایه. چشمم به زندونی رو به رویم میوفته؛ تا اینکه ووتو میگه که اون یه حقیقتگوعه که از کمک به پادشاهی امتناع کرده. مدتی میگذره نمیدونم چقدر اینجا بودم، نگهبانان میان و میرن، غذا میارن البته اگه بشه اسمش رو غذا گذاشت… باورم نمیشه ازم دفعه اول برای غذا امضا و اثر انگشت خواست تا اگه زنده از اینجا بیرون رفتم پول غذاهایی که خوردم رو بدم، اگه زنده بیرون رفتم. امروز اما متفاوت بود، امروز یه «رونی» داشت بین سلول ها قدم میزد، چشمام رو بهتر باز میکنم تا ببینم چه خبره، باورم نمیشه! این مرد، همونه! همون مردی که توی بعد از کشتن طارک رلکن توی ورودی تونل دیدم، اینجا چیکار میکنه؟! واقعا یه رونیعه؟! میبینم که به سراغ زندانی بغلیم میره و ازش میخواد که سنگ ماهی که داره رو معامله کنه. چرا این آدم باید دنبال سنگ ماه باشه؟! وقتی معاملهش تموم میشه و میخواد از اینجا خارج بشه چشمش به من میوفته. اون هم منو میشناسه و به خاطر داره، ازم میخواد به جلو بیام تا توی نور بتونه ببینه، اما من اینکارو نمیکنم، پس اون قفل درو باز میکنه و داخل میشه.
به مسخره بهش میگم کی مرده که حالا تو پادشاه شدی؟! جوابش باعث خندم میشه که میگه «پدرم» وقتی نزدیک تر میشه و صورتم رو میبینه جوریه که انگار خون توی رگاش یخ میزنه
ازم میپرسه چطور همچین چیزی ممکنه؟! نمیفهمم منظورش چیه… لحظهی بعد مشتش رو به دیوار پشت سرم میکوبه و فریاد میزنه «چطور؟!»
درجوابش میگم نمیفهمم چی میگی! باورش نمیشه تا اینکه حقیقتگوی اون طرف سلول به حرف میاد و میگه من دارم حقیقت رو میگم… متوجه نمیشن اینجا چه خبره، این مرد جوری حرف میزنه که انگار منو سالهاست که میشناسه، ولی من اولین بار این مردو تویهمون کلاب دیدم. قبل از اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته یه رونی دوان دوان به سمت ما میاد و به این مرد میگه «اعلیحضرت سربازا دارن میان!» چی شد؟! اعلیحضرت؟! این مرد واقعا پادشاهه؟! نه این چطور ممکنه… سرزمین میانه، سرزمین سایه و سرزمین سوزان توسط سه برادر ویگور اداره میشدن. اما من پادشاه سرزمین میانه رو دیدم، کداک ویگور، کسی که به خونش تشنه بودم اما این اصلا شبیه به اون نیست! و پادشاه سرزمین سایه هم به مراتب از کداک بدتره پس تنها یه نفر باقی میمونه. پادشاه سرزمین سوزان، این مرد پادشاه سرزمین سوزانه و یکی از سه برادر ویگوره و حالا اینجاست، توی سلول من!