eitaa logo
Bootka 🌌
190 دنبال‌کننده
72 عکس
13 ویدیو
89 فایل
سلام به بوتکا خوش اومدید ✨ اینجا با هم کلی ماجرا های خاطره انگیز میسازیم و یه عالمه معرفی کتاب های خفن و به روز 📚📖 برای حرفای درگوشی: https://daigo.ir/secret/31850174739
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب جدید داریم🥳
خانوما
الان که دقت میکنم خیلی از متنا جا به جا ارسال شده پس یه دور دیگه میفرستم
وقتی که از ماه زنده شد 🐉🌘⚔
ترسیده‌ام! با اینکه بارها اینکارو انجام دادم و میدونم باید چطوری رفتار کنم اما این دفعه استرس متفاوتی به جونم افتاده...لباسی که امشب پوشیدم مخصوص همینکاره، باید وارد اون کلاب بشم، خوانندگی کنم، توجه اون یه فرد مورد نظرو جلب کنم و ادامه داستان. ولی انتظار اینو نداشتم که همون بدو ورود به یکی برخورد کنم و حس کنم که از همین اول ماموریت لو رفتم! سعی میکنم عادی جلوه کنم و از کنارش روی پلکان رد بشم و برم ولی همون لحظه با صدای بم و عمیقش جلومو میگیره و سعی میکنه روبند قرمز رنگی رو که روی صورتم زدم کنار بزنه اما سریع دستش رو نگه میدارم و میگم که روبند بخشی از اجرای امشب منه! و راهم رو میکشم و میرم داخل سالن، وقتی داخل میشم و چهره مورد نظرم رو نمیبینم عصبی میشم و سعی میکنم یواشکی پیداش کنم و در عین حال به سمت بخش اجرا میرم تا مراسم امشب رو شروع کنم تا اینکه چشمم بهش میخوره، طارِک رِلِکن. لباس قرمز و بازی که امشب پوشیدم مخصوص این عوضیه! میخوام توجهش رو جلب کنم و متوجه من بشه، باید متوجه من بشه! و همینطور هم میشه... زمانی که شروع میکنم و موسیقی رو مینوازم و تموم میشه میبینم که همگی به من زل زدن از جمله طارک، اما...
اما  فرد دیگه ای هم توجهش بهم جلب شده که از این وضعیت خوشم نمیاد، همون مردی که روی پلکان مسیر منو سد کرد، حالا برگشته و حواسش هم به منه، این چیز خوبی نیست. به هرحال بعد اجرا به سمت سرویس بهداشتی میرم و خوب میدونم طارک هم قراره دنبالم کنه و دیر یا زود بیاد داخل. این کارشه عوضی، به کسایی که خوشش میاد نزدیک میشه، و به طرز عجیبی بعدش دیگه کسی از اون افراد چیزی نمیشنوه؛ جالبه ولی امشب از این خبرا نیست، امشب طارک با کسی درمیوفته که قراره خونش رو بریزه، دستش رو قطع کنه و با خودش ببره و از شر جسد نکبتش خلاص بشه! در سرویس باز میشه و چهره خشنش رو از فاصله ای نه چندان دور میتونم ببینم، خب طعمه توی تور افتاد، حالا وقت زیادی ندارم و وقتی بهم نزدیک میشه تا پیشنهاد های کثیفش رو بهم بده سعی میکنم آروم بمونم و دستم رو به سمت خنجری میبرم که زیر لباسم پنهون کردم اما در همون لحظه لنتی در یهو باز میشه و حدس بزن کی اونجاست؟! همون مرد لنتی... اما نیومده بود بهم حمله کنه یا جلومو بگیره، صرفا داخل شد و جلوی هر اتفاقی که قرار بود بیوفته رو گرفت و حالا باید از اونجا خارج میشدم، به هرحال طارک دنبالم میاد.
سریع به سمت شب تاریک و برفی قدم میذارم و سعی میکنم زودتر از اونجا دور بشم اما نه اونقدر سریع که طارک نتونه پیدام کنه! از مغازه هایی که توی خاموشی به سر میبرن رد میشم و رد چکمه هام روی برف های سرد و یخ زده میوفتن و از پله های گودال بلا و بالاتر میرم تا به طبقه های بالاتر میرسم، جایی که بالاخره نزدیک میشه، منتظر میمونم تا نزدیک تر بیاد که یهو دستش به پشت گردنم میخوره و محکم منو به دیوار میکوبه! صداش چندشش رو توی گوشم میشنوم که میگه "هیس هیس هیس؛ نال کوچولوی خوبی باش" وقتی به فکرم میاد که با چند نفر دیگه اینکارو کرده خونم به جوش میاد، همون لحظه کلاهک مخفی که روی دندونم بود رو با فشار دهن فعال میکنم و وردی رو به زبون میارم و خدای کلود (خدای هوا) رو به جونش میندازم تا تمام هوا رو از ریه هاش بکشه بیرون! همینه، حالا دیگه توی چنگ خودمه، کارمو باهاش آهسته پیش میبرم، زخم های زیاد بهش میزنم، حرفایی که تو دلم بود رو بهش میزنم و از اینکار لذت میبرم ولی وقت تنگه، پس دستش رو میبرم، حرف آخرم رو بهش میزنم و میگم که خانواده‌ش بهش سلام رسوندن و بعد گلوشو میبرم. جسد رو بلند میکنم و از بالای دیوار پرتش میکنم توی پرتگاه.
کارم تموم شده و میخوام از اونجا دور بشم که تیکه کاغذی روی دیوار توجهم رو جلب میکنه. اعلامیه ای از طرف پادشاهی، برای دستگیری گروه "فی‌یردوات" گروهی که من عضوش هستم. از حرصم کاغذو میکنم و میذارم توی جیبم و برمیگردم تا از اونجا دور بشم که به جسمی سخت برخورد میکنم و دستی دور مچم گره میخوره... خودشه، از من بلندتره، مسلما زورم بهش نمیرسه ولی قرار نیست بذارم همینطوری کارمو یکسره کنه...اما بهش نمیاد که بخواد بجنگه، درسته همین الان من یه فرد بنیادین رو کشتم و از دره پرت کردم پایین ولی خب... در کمال تعجب باهام کاری نمیکنه، انگار که... انگار که خودش هم با کارم موافق بوده، کاری بهم نداره. با دقت نگاهش میکنم، مهری توی گوشش نداره که نشون دهنده قدرتش باشه اما من اونقدر احمق نیستم که فکر کنم طرف ناله! ولی درکمال تعجب دستم رو ول میکنه و صرفا میگه یه مرد بنیادین اون پایین افتاده و مرده منم میگم والا کسی رو ندیدم همین الان از اونجا اومدم. بعد به ارومی ازش جدا میشم و راهم رو میکشم و میرم، با این امید که زنده گذاشتنش بعدا برام دردسر نشه! وقتی خاموشی تموم میشه به مغازه ای میرم تا لیستی که بهم دادن رو تهیه کنم و با خودم ببرم.
وقتی کارم توی مغازه تموم میشه "رووز" بهم میگه که "سریم" میخواد منو ببینه...ای خالقان نه، نمیخوام الان اون زنیکه رو ببینم و راهم رو میکشم که برم تا اینکه رووز بهم میگه این یه دستور بود از طرفش، نه خواهش! برای همین مجبور میشم به طبقه بالا برم جایی که سریم اونجاست و منتظرمه، اتاق کارش... سریم بالاسری من محسوب میشه، رئیسم اصلی گروه فی‌یردات نیست ولی مجبورم بهش جواب پس بدم، نه بذارید بهتر بگم، افسارم دست اونه با اون طلسم خونی که مدت ها پیش منو مجبور کرد که بهش پایبند بشم تا جونم رو نجات بده، حالا این داستانش برای یه روز دیگه‌ست ولی اون زنیکه با خون من که توی گردنبندشه میتونه واردارم کنه تا کاری که میخواد رو براش انجام بدم... اما به هرحال این باعث نمیشه من باهاش خوب حرف بزنم. طبق معمول تیکه هاش رو بهم میندازه و منم همینکارو میکنم ولی چون خیلی خسته تر از اونم که باهاش بحث کنم میرم سراغ اصل مطلب و میپرسم چرا میخواسته منو ببینه. و چیزی که بهم میگه خون توی رگ هام رو خشک میکنه! سریم بهم گفت که اژدهای رِک توی حوالی شهر دیده شده! رک، شکارچیه جایزه بگیریه که همه اونو به وحشیگریش میشناسن و میدونن که اگه کسی رو بخواد بکشه، تا خونش رو نریزه بیخیال نمیشه. اما جوابی که سریم به سوالم میده بدتر منو وحشت زده میکنه، اون اومده تا مارو شکار کنه! فی‌یردوات! ظاهرا همه دست به دست هم دادن تا مارو از بین ببرن اما من به سریم پیشنهاد دادم تا خودم برم و کار اون رک رو تموم کنم، جوابش مشخص بود. "نه" بهم گفت گفت باید مخفی بشم، نباید به کسی کمک کنم و نباید خودی نشون بدم، همون موقع بود که ذهنم به سمت غریبه دیشبی رفت! نکنه اون خودش بوده باشه؟! اگه واقعا خودش بوده باشه پس چرا کاری به کار من نداشته؟! اما من نمیدونستم که این تازه شروع ماجرا های منه!
زمانی که سریم منو پیدا کرد میون اجسادی خونین بودم، اجسادی که خودم به اون روز انداختمشون و در اون لحظه درحال مرگ بودم، اون بهم پیشنهاد قدرت داد، پیشنهاد انتقام، صلح و عدالت برای مردم و شاید روزی کشتن پادشاه ظالم... تنها کاری که باید میکردم این بود که مقداری از خونم رو بهش بدم تا اون بتونه من رو مداوا کنه اما چیزی که نمیدونستم این بود که سریم خون من رو برای نه فقط احیا من بلکه برای بند کردن من به خودش میخواست! بند کردن من به خواسته هاش... نه که بهم تا الان با کشتن امثال آدم های طارک رلکن بد گذشته باشه اما این حس که افساری داشته باشی توی دست دیگری که هرلحظه بخواد بتونه اونو بکشه چیزی ورای تصور اعصاب خورد کنه! شکارچی به گودال اومده بود، رِک زاروس کسی که به وحشی گری و خون ریختنش معروفه و حالا دنبال اعضای فی‌یردواته و تنها دلیلی که سریم بهم اجازه نداده باهاش رو به رو بشم اینه که میخواد فرد دیگه ای رو طعمه اون شکارچی وحشی کنه! فردی کم اهمیت تر، ضعیف تر، مهره پیش پا افتاده، چون اون خوب میدونه من چقدر برای فی‌یردوات و اهدافی که داریم به درد میخورم و مفیدم و نمیتونه منو به این راحتی از دست بده، سر همین موضوع بود که اون جلسه نکبتی رو با عصبانیت ترک کردم و به سمت محل زندگیم رفتم. بوی نون تازه به مشامم میخوره، میفهمم که "اِسی" اونارو تازه درست کرده چون من خیلی خوشم میاد ازشون ولی خودش علاقه چندانی بهش ندارم. همین که داخل میشم شروع میکنه به حرف زدن درمورد لیست چیزایی که قرار بود براش بگیرم. و همینطور درمورد چیزی که درحال آماده سازیش بود بهم توضیح میده، کلاهکی جدید که روی دندونم بذارم تا بتونم در مواقع حساس اونو بشکنم و سپری دور خودم فعال بشه. اسی خوره این چیزاست، قدرتی که توی مبارکه با طارک کثافت هم ازش استفاده کردم رو مدیون اسی هستم، و حالا داره یه چیز جدید درست میکنه. قرار بود که برای یکاری به شهر زیرین بریم، اما نه من نه اسی اونقدر احمق نیستیم که تنهایی و بدون همدیگه به اون خراب شده پا بذاریم و خصوصا الان که رک زاروس هم به اینجا اومده و دندون تیز کرده برای اعضای فی‌یردوات. با اینکه میدونم باید به شهر زیرین بریم اما بهش میگم که داستان از چه قراره و سریم لنتی منو از بیرون رفتن و دیده شدن منع کرده؛ به هرحال جای بحث نمیمونه که حتی اگه کسی قرار باشه به شهر زیرین بر نباید تنها باشه و خود اسی هم اینو بهم میگه اما... اما جوری که این حرف رو میزنه قلبم رو به درد میاره! وقتی رومو برمیگردونم و بهش نگاه میکنم میبینم که اشک توی چشماش جمع شده و بهم میگه که نباید تنهایی اینکارو بکنم، نباید ولش کنم و برم...