به مسخره بهش میگم کی مرده که حالا تو پادشاه شدی؟! جوابش باعث خندم میشه که میگه «پدرم» وقتی نزدیک تر میشه و صورتم رو میبینه جوریه که انگار خون توی رگاش یخ میزنه
ازم میپرسه چطور همچین چیزی ممکنه؟! نمیفهمم منظورش چیه… لحظهی بعد مشتش رو به دیوار پشت سرم میکوبه و فریاد میزنه «چطور؟!»
درجوابش میگم نمیفهمم چی میگی! باورش نمیشه تا اینکه حقیقتگوی اون طرف سلول به حرف میاد و میگه من دارم حقیقت رو میگم… متوجه نمیشن اینجا چه خبره، این مرد جوری حرف میزنه که انگار منو سالهاست که میشناسه، ولی من اولین بار این مردو تویهمون کلاب دیدم. قبل از اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته یه رونی دوان دوان به سمت ما میاد و به این مرد میگه «اعلیحضرت سربازا دارن میان!» چی شد؟! اعلیحضرت؟! این مرد واقعا پادشاهه؟! نه این چطور ممکنه… سرزمین میانه، سرزمین سایه و سرزمین سوزان توسط سه برادر ویگور اداره میشدن. اما من پادشاه سرزمین میانه رو دیدم، کداک ویگور، کسی که به خونش تشنه بودم اما این اصلا شبیه به اون نیست! و پادشاه سرزمین سایه هم به مراتب از کداک بدتره پس تنها یه نفر باقی میمونه. پادشاه سرزمین سوزان، این مرد پادشاه سرزمین سوزانه و یکی از سه برادر ویگوره و حالا اینجاست، توی سلول من!