شدیدا به یه اکیپ کتابخون نیاز دارم که اسم اکیپمونو بزاریم پلوتونیها و فارق از همه چی زندگی کنیم.
می گویند درد انسان ها را به یکدیگر نزدیک میکند؛کدام یک از ما شادیم که اینقدر از هم دور مانده ایم؟
فراموش کرده بود ولی هنوزم دستاش یخ بود .
قلبش یه جوری میکوبید انگار مسابقه جهانی بود .
اره فراموش کرده بود .
عین همهی فراموش کردن های قبلی ...
عین همشون ؛
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
فقط 20روز تا تموم شدن تابستون مونده من اصلا امادگیشو ندارم
ای خاک تو سرم شد 15روز
شما بعد کات بد طرفو میگید ولی حمید سلیمی گفته :
“اما شکوفه نداد و فهمیدم
من خاک مناسبی برای او نیستم.”
همینقدر زیبا و عمیق.