-خاطرهی خوبی کسی شو
حتی اگر قرار بر همیشه ماندن نیست
آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی
چشمانش تو را لو بدهند.-
•صابر ابر.
فکر میکنم وقتی فریدون مشیری کوچه پس
کوچههای خیال رو با معشوقه اش قدم میزد
لب پنجره ایستاد و با چشمانی خیس در دفتر
یادداشت خود نوشت: آنچه در یادش نمانده
یادِ ماست..
دلش که گرفت از آدم ها دور شد،
دورِ دور...
آنقدر دور که انسان ها ماه صدایش میزدند.
بعد از رفتنِ او دیگر نخندید ، دیگر به کسی نگفت دلتنگ شده است، دروغ نبود اگر میگفت دیگر دلتنگ هیچکس نبود ، جز او ..
اویی که شاید به عمد ، شاید غیر عمد غرور او را هدف گرفته و شکسته بود!
او احساس میکرد که به این جهان تَعلق ندارد، بنابراین روحَش را برداشت و به دنیای خیالاتش پناه بُرد
قهوه میریزم برایت نیستی آن سوی میز
هی شکر میریزم و تلخ است جای خالیات