نبودنت سخته ، اما باهاش کنار اومدم.
تونستم خودمو بعد از اینکه فهمیدم دیگه قراره هیچوقت تو زندگیم نباشی جمع و جور کنم،
اما من واسه ضربه ای که ازت خوردم و دردی که کشیدم زیادی بچه بودم..
من اینجوریام که به یه نخ فکر میکنم،
تبدیلش میکنم به طناب کلفت،
وصلش میکنم به یه لنگر،
پرتش میکنم داخل اقیانوس،
و بله. غرق میشم.
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
فقط اونجا که شفیعی کدکنی میگه:
" آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم "
کاملا معلومه رفته سر قرار و طرف مثل عکساش نیست