من اینجوریام که به یه نخ فکر میکنم،
تبدیلش میکنم به طناب کلفت،
وصلش میکنم به یه لنگر،
پرتش میکنم داخل اقیانوس،
و بله. غرق میشم.
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
فقط اونجا که شفیعی کدکنی میگه:
" آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم "
کاملا معلومه رفته سر قرار و طرف مثل عکساش نیست
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دلِ تنگم ز عطش میسوزد
شانهای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست..
- هوشنگ ابتهاج
من یه حرفایی زدم بهت که به آدمای دیگه نمیتونم بگم، حتی اگه کسی بیاد که قد تو دوسش داشته باشم، اون حرفا مال تو بود، به قول محمود درویش بعضی حرف ها خلق شدهاند که فقط یکبار و فقط به یکنفر زده شوند.
بعد از آن دیگر هیچ معنایی ندارند.