باز میپرسی چطور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار، شاعر میشود
- نجمه زارع
یک نفر نیست صدایم بزند برگردم؟
میبرم با چمدان این همه تنهایی را؛
کسی چه می داند
من امروز چند بار فرو ریختم؛
چند بار دلتنگ شدم،
از دیدن کسی که
فقط پیراهنش شبیه تو بود...
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
دلم برات تنگ شده. -روزِ صد و هشتادم"
دلم برات تنگ شده.
-روزِ صد و هشتاد و یکم"
يک امشب را دیگر
چشم به راهِ شعر نخواهم ماند
من امشب به عمد
از احتمالِ آمدنِ تو
برای خودم ترانه خواهم خواند
آدمیزاد حتی برای افسردگی هاش هم به یک نفر پایه نیاز داره ، یکی که با هم افسرده باشن.
- متواری
از آنجا که عشق ما نمیتواند زنده بماند
بهتر است کتاب را ببندیم
تا آنکه آنرا بسوزانیم.
چشم تریاکی تو کم بود
عینک هم زدی ، شیشهای کردی مرا تا خوب معتادت شوم.