یهشبایی تو زندگی هست که آدمیزاد به خودش میاد و میبینه تا خرخره درحالِ غصه خوردنه؛
واسه از دست دادنِ آدمی که هیچوقت بهدستش نیاورده..
من هدیههای زیادی را برایت کنار گذاشته بودم. آنقدر ایستادم و نیامدی، که یکی یکی از دستانم افتادند و شکستند؛ یکیش همین قلبم!
دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم
بعد از تو اگر هم کسی امد به سراغم،
امد ببرد هرچه ز تو تازه سرودیم..