من برای پُل غصه نمیخورم.
من برای سنگ و آهن غصه نمیخورم.
هزاران مهندس باغیرت ایرانی با توانایی علمی و فنی بومی دوباره آن را می سازند.
از پول مالیات و نفت من و شما دوباره آن ساخته میشود.
غصه من از "نفهمی" است.
با مالیات و پول نفت هم نمیشود یک عده را از خواب غفلت بیدار کرد.
صدای بمب و موشک دشمن هم یک عده را بیدار نکرد.
غصه از وطن فروشی و باور و اعتماد به دشمن است. دشمنی که یک عده ساده لوح می گفتند: زیرساخت نمی زند.
این ویرانی مبارک سلطنت طلبان
منی که هنوز هم بیدارم^^.
ساعت 8 کلاس دارم.
اگه بیدار بمونم نمیدونم تا 12 میتونم بیدار باشم یا نه، اگه هم بخوابم نمیدونم 7ونیم میتونم بیدار شم یا نه...
آقا این بلوچها واقعا پولدارن. یارو 5 تا طلافروشی معتبر داره. اومده میگه 2 کیلو طلا18عیار(36میلیارد) برای اونایی که خبر خوشی راجب به پیدا شدن خلبان آمریکایی بدن.
[چایینعنا]
از محلِ شهادت: سوریه/عراق/لبنان. رسیدیم به: تهران💔.
روح حاج قاسم و مدافعان حرم شاد.
روزایی که میرفتن توو کشورای دیگه میجنگیدن تا مبادا این جنگ به ایران بیاد همش ناسزا میشنیدن که چرا اونجا؟ نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران و هزارتا چیز دیگه...
از وقتی جنگ شده-یکماه اخیر-هیچ کتابی نخوندم، البته غیر از ریاضی دوازدهم👹.
اون روز که تند تند داشتم وسایلمو جمع میکردم چندتا کتابم با خودم برداشتم و آوردم خونه. امشب تصمیم گرفتم که یکم از فضای جنگ دور شم و کتاب بخونم. بین این کتابا آنسوی مرگ هی بهم چشمک میزد که بیا منو بخووون. دلم خواست اینجاهم داستان خریدشو تعریف کنم...
دیماه، وسط حرفام یه جمله از کتابی رو گفتم، بعد دیگه کلیت داستان رو برای دوستای جدیدم تعریف کردم. خیلی خوششون اومد، قرار شد عصرش بریم اون کتاب رو بخریم. عصر باهم سه تایی رفتیم اون غرفه. کتابو برداشتم براش توضیح میدادم. باز یه کتاب دیگه و اسپویل میکردم و نظر میدادم که خوبه یا نه، میگفتم این همه راه اومدیم اینجا منم باید یه کتاب بخرم دست خالی نرم.
کل روز بدو بدو کرده بودم، یهو گفتم بچهها من خسته شدم دیگه بیخیال...
یه آقاهه که گویا فروشنده بود به چارپایه سفیدی که کنارش بود اشاره کرد گفت بفرمایید بشینید(راستشو بخوایید خیلی دلم میخواست بشینم ولی روم نشد).
دوستم کتابشو حساب کرد، بهش یه بوکمارک اشانتون داد، گفت چیزی دیگه نمیخوایید؟ گفتم آره کتاب میخوام ولی نمیدونم چه کتابی...شروع کرد پیشنهاد دادن کتاب و یه خلاصهای ازشون گفتن...
از کتابایی که گفت نصفشو خونده بودم( خیلی حس خوبی بود). تهش دیگه داشتم ناامید میشدم یه کتاب سرمهای بهم چشمک زد. برش داشتم گفت این کتابو نخوندید؟ گفتم نه. کلی تعجب کرد و بعد داستانشو گفت و از خودش و وقتی این کتابو خونده بود گفت. از یه آقایی که صوتاشو گوش داده بود راجع به این کتاب و...
اصلا به قیافش نمیخورد یه پسر 25/6 ساله با دورس آبی و موهای بازکات. آنسوی مرگ رو چندسال قبل خونده بود و قشنگ توضیح داد از حرفا رسیدیم به مناظره اردستانی و کاشانی و کلی حرف راجع به کتابا و...
بنظرم آدمای کتابخون توو یه لیگ دیگن:))))
تهش اومدم کتابو حساب کنم برا منم عین همون بوکمارک گذاشت گفت چون دوستت ناراحت نشه. گفتم دوستم ناراحت نمیشههااا. بعد آینههایی که برش خورده بودن آورد گفت سه تاهم از اینا بردارید. اول من یه قو برداشتم و داشتم به دوستم میگفتم میدونی داستان قو ها چیه؟ تعریف کردم و اون قو میخواست و دیگه نبود. قو رو دادم دوستم و یه چیز سممم ( بتمن) برداشتم😭.
شب اومدیم بتمن رو به یکی از دوستای دیگه هدیه دادم و بوکمارکمم به دوستی که چیزی نخریده بود( کتابو خریده بود از یه غرفهی دیگه قبلش😏)