eitaa logo
دانلود
توو گپای کنکوری که حرف میزنم، مخاطبم بیشتر از اینکه طرف مقابل باشه خودِ سال کنکورمه... دوسال قبل الان روزای منتهی به کنکور اردیبهشت، پر استرس، اتاق ترکیده از کاغذ و جزوه و ساعت مطالعه‌‌ی نجومی. فکر کنم کتابخونه هم میرفتم این روزا رو...
[چایی‌نعنا]
توو گپای کنکوری که حرف میزنم، مخاطبم بیشتر از اینکه طرف مقابل باشه خودِ سال کنکورمه... دوسال قبل الا
پر هایم به رعشه درآمد. الان میخوام یه درس بخونم، اول اتاق مرتب میکنم. بعد میشینم، یه ساعت پشت میز توو گوشی باز ده دقیقه میخونم باز گوشی و بعدشم خسته میشم بیخیالش میشم مگه اینکه شب امتحان باشه...
چه چیزایی که توو گالریم ندارم:)))))
تهران قشنگم:))) اردیبهشت403.
رسیدم مرداد 403:))) وحشتناک ترین روزای زندگیم. باز من موندم و کلی دلتنگی برای مادربزرگی که دیگه نیست:)) یه فاتحه میخونید؟🤍
چرا باید روز جمعه اینقدر زود بیدار میشدم خدایا:)))))
علاقه‌م روز به روز به عکس گرفتن بیشتر میشه چه از خودم چه از آدما و محیط. از حق نگذریم عکسای این روزا به مراتب بهتر از قبل هم هستن... مثلا نشستیم چای بخوریم از لیوانا عکس میگیرم. خواهرم داره میخنده؟ سریع‌ عکسشو میگیرم. فندوق(ای‌وای خیلی وقته بهش نگفته بودم فندوق) هر روز می‌بینمش و کلیی عکس در حالتای مختلف میگیرم ازش. آسمون که همیشه قشنگه و تیر چراغ برق جلو خونه که قشنگیه عکسا رو چند برابر میکنه... نمیدونم ریزبین بودنم( جزئی‌نگری) باعث شده عکسای بامزه‌ای بگیرم یا عکس گرفتن باعث شده جزئی‌نگر باشم؛ هرکدوم که هست خیلی برام جالبه.
گفتم فندوق. تنها بچه‌ایه که واقعا از ته دلم دوستش دارم و هربار با بغل کردنش/بوسیدنش/ بازی کردن باهاش لبخندی می‌شم و ذوق می‌کنم. سال قبل به زندگی‌ وصلم کرد و دیدنش چنان تغییرات و حال خوبی در من بوجود میورد که دوستای مجازیم میفهمیدن عهه فندوق کنارته؛ حالا اون بچه هم شدیدا به من وابسته شده. امشب تا سرکوچه باهام اومد و بعدش با گریه بردنش خونه. من معتقدم همه بچه‌ها رو اعصاب و لوس و حوصله سر برن. وقتی وسایلمو برمیدارن بیشتر ازشون بدم میاد. این بچه ولی نه رو اعصابمه و نه حوصله سر بر و نه لوس( فقط یکم ناز داره🥲). شاید برای اینه که مثل بچه خودمه، هرکارم کنم مامانش چیزی نمیگه. براش لاک و رژ میزنم، هرچی دوست دارم و میخورم اونم میخوره حتی کرانچی آتیشی و ترشی و نوشابه هم میخوره؛ عاشق چاییِ. وقتی حرفم نمیزد و کوچیکتر بود اکسپلور گردی میکردیم. و واقعا جونِ‌منه این بچه:))))))
[چایی‌نعنا]
حس میکنم حالا خیلی خوشگل شد.
امروز روز خوبی بود، پر از حرفم راجع‌بهش و پر از عکس ولی بعد که عکسا رو گلچین کردم چندخطی ازش مینویسم. الانم نشسته‌م با شازده‌خانوم ستار دارم برنامه اردیبهشتمو می‌نویسم. امیدوارم اردیبهشت باهام مهربون باشه^^