گفتم فندوق.
تنها بچهایه که واقعا از ته دلم دوستش دارم و هربار با بغل کردنش/بوسیدنش/ بازی کردن باهاش لبخندی میشم و ذوق میکنم.
سال قبل به زندگی وصلم کرد و دیدنش چنان تغییرات و حال خوبی در من بوجود میورد که دوستای مجازیم میفهمیدن عهه فندوق کنارته؛ حالا اون بچه هم شدیدا به من وابسته شده.
امشب تا سرکوچه باهام اومد و بعدش با گریه بردنش خونه.
من معتقدم همه بچهها رو اعصاب و لوس و حوصله سر برن. وقتی وسایلمو برمیدارن بیشتر ازشون بدم میاد.
این بچه ولی نه رو اعصابمه و نه حوصله سر بر و نه لوس( فقط یکم ناز داره🥲).
شاید برای اینه که مثل بچه خودمه، هرکارم کنم مامانش چیزی نمیگه.
براش لاک و رژ میزنم، هرچی دوست دارم و میخورم اونم میخوره حتی کرانچی آتیشی و ترشی و نوشابه هم میخوره؛ عاشق چاییِ.
وقتی حرفم نمیزد و کوچیکتر بود اکسپلور گردی میکردیم.
و واقعا جونِمنه این بچه:))))))
امروز روز خوبی بود، پر از حرفم راجعبهش و پر از عکس ولی بعد که عکسا رو گلچین کردم چندخطی ازش مینویسم.
الانم نشستهم با شازدهخانوم ستار دارم برنامه اردیبهشتمو مینویسم.
امیدوارم اردیبهشت باهام مهربون باشه^^
چند وقت قبل داشتم با بابا راجع به محرم حرف میزدم، میگفتم بابا نگران بودم امتحانام توو محرمه، درسته نزدیک خونمون موکب هست، هیئتهای خفنی اونجا هست ولی هیچی هیئت خودمون نمیشه، دعا میکردم که حداقل تاسوعا و عاشورا بیام اینجا که بتونم مثل هرسال باشم. حالا که اینطوری شده احتمالا امتحانامون مجازی بشه، حالا حالاها همینجاییم. هیئت و تعزیه و همشو هستیم. راجع به تاسوعا داشتم برنامه میچیدم که خواهرم گفت حالا اگهه زنده بودیم چشم. یکم فکر کردم، بعد اینجوری بودم که حتی اگه هممون باهم یچیزیمون بشه بالاخره از این 16 نفرمون یکی زنده میمونه همون یه نفر باید حواسش به همچی باشه و شروع کردیم صحبت کردن از اینکه هرچیزو باید از کجا بخره و با کی هماهنگ کنه اگه اون بازمانده مثلا خواهرم باشه:))))
[چایینعنا]
چند وقت قبل داشتم با بابا راجع به محرم حرف میزدم، میگفتم بابا نگران بودم امتحانام توو محرمه، درسته
تهشم گفتم اگه زنده باشم عصر میرم تعزیه و شب هیئت ثواب جمع میکنم فرصت نمیکنم درس بخونم، صبا میام از رو کتاب امتحان میدم و ثوابارو میشوره میبره😂.
[چایینعنا]
امروز روز خوبی بود، پر از حرفم راجعبهش و پر از عکس ولی بعد که عکسا رو گلچین کردم چندخطی ازش مینویسم
صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم.
یکم نوشتم، توو گوشی چرخیدم و بعد پرده رو کنار زدم تا نور بشینه رو تختم و کتاب آوردم بخونم.
میخواستیم بریم باغ ولی سر صبح تصمیم عوض شد و رفتیم سمت سد، از بقیه و فضا کلی عکس گرفتم و احتمالا به زودی شاهد پروفایلاشون خواهیم بود.
اول صبح توپمون رو آب برد هعب.
برگشتنی با پسرعموم شیشههای ماشینو کشیدیم پایین و وقتی همهجا خلوت بود نشستیم رو درای ماشین، خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم و همیشه از موردعلاقههام بوده؛ یهو یادم افتاد 20 سالمه، کی وقت کردم اینقدر بزرگ شم؟
برگشتنی مسیرای جدیدی رو رفتیم ببینیم به کجا میرسه و توو ماشین خوابم برد.
خونهی سه برادر سر زدیم و تا 9 شب کنار هم بودیم.