غروب رسیدیم، توو خونمون که اومدم انگار بهم جون دوباره دادن، زور من بیشتر از خستگی بود وسایلو که گذاشتیم بالا رفتم بیرون... اول کتاب فروشی و بعد یکم قدم زدم، انگار حتی نفس کشیدن هم اینجا لذت بخشه. حالا بیشتر قدرشد میدونم و برای تموم شدن جنگ و برگشتنمون روزشماری میکنم.
خیلی اتفاقی توو کتابفروشی دوست دانشگاهمو دیدم، قشنگگ چشماش گرد شد میگفت انتظار نداشتم اینجا ببینمت کی اومدی؟😭😭.
دلم میخواد به پهنای صورت راجع بهش گریه کنم. دیگه هیچوقت ازش استفاده نمیکنم. بدم میاد. اما اون هدیه بود.
دیروز 6 تا دوستامو 3 جای مختلف دیدم.
با پونه از سر صبح و صبحونه وقت گذروندیم و متاسفانه بازم فراموش کردیم عکسی بگیریم. بعدش رفتم جایی که تاحالا نرفته بودم و واقعااا قشنگ بود. از این به بعد زیاد میرم و عکس میگیرم اینجا میزارم( البته دفعه بعد که بیام).
بعد یه مسیریو پیاده رفتم، 4 نفره نشستیم و از هرچیزی که بشه فکرشو کرد حرف زدیم. تهشم با یکیشون از بقیه جدا شدیم، رفتیم سمبوسهای موردعلاقم و بیرون بر گرفتیم.
دیر شده بود پس میخواستیم سریعتر برگردیم ولی بخاطر تجمع 40 دقیقه توو راه بودم😭. دوستم میگفت با خودش پرچم حمل میکنه که هروقت هرجا تجمع دید بندازه رو دوشش😭😭.
کاری که مقصرش خودم باشم اینقدر عصبیم نمیکنه، میگم خب خودم کردم پس حقمه این اتفاق بیفته برام.
ولی وقتی باعث اتفاقبد/حالبد کسی دیگه باشه زمان بیشتری میبره تا اعصابم آروم بشه...
و الان عصبانیت هستم با کمی فائزه، 🤏🏼همینقد فائزه