دلم میخواد به پهنای صورت راجع بهش گریه کنم. دیگه هیچوقت ازش استفاده نمیکنم. بدم میاد. اما اون هدیه بود.
دیروز 6 تا دوستامو 3 جای مختلف دیدم.
با پونه از سر صبح و صبحونه وقت گذروندیم و متاسفانه بازم فراموش کردیم عکسی بگیریم. بعدش رفتم جایی که تاحالا نرفته بودم و واقعااا قشنگ بود. از این به بعد زیاد میرم و عکس میگیرم اینجا میزارم( البته دفعه بعد که بیام).
بعد یه مسیریو پیاده رفتم، 4 نفره نشستیم و از هرچیزی که بشه فکرشو کرد حرف زدیم. تهشم با یکیشون از بقیه جدا شدیم، رفتیم سمبوسهای موردعلاقم و بیرون بر گرفتیم.
دیر شده بود پس میخواستیم سریعتر برگردیم ولی بخاطر تجمع 40 دقیقه توو راه بودم😭. دوستم میگفت با خودش پرچم حمل میکنه که هروقت هرجا تجمع دید بندازه رو دوشش😭😭.
کاری که مقصرش خودم باشم اینقدر عصبیم نمیکنه، میگم خب خودم کردم پس حقمه این اتفاق بیفته برام.
ولی وقتی باعث اتفاقبد/حالبد کسی دیگه باشه زمان بیشتری میبره تا اعصابم آروم بشه...
و الان عصبانیت هستم با کمی فائزه، 🤏🏼همینقد فائزه
[چایینعنا]
دیماه، وسط حرفام یه جمله از کتابی رو گفتم، بعد دیگه کلیت داستان رو برای دوستای جدیدم تعریف کردم. خی
بهم ویسای امینیخواه رو معرفی کرده بود که قبل کتاب گوش بدم، فراموش کردم، دیشب بود فکر کنم که یهو یادم افتاد( اون روز از مناظره حامدکاشانی و ویسای امینیخواه و این چیزام زیاد حرف زدیم).
پیداشون کردم و سه تاشو گوش دادم. واقعا اگه علاقه دارید گوش بدید(خواستید بگید بفرسنم براتون). سی و نه تا ویسه و تا اینجا واقعا گودو گودو:))))
میگفت صفحه فلان تا فلان رو توو کتاب نخونید، مخصوصا خانوما( راجع به جن و این چیزا بود)
منی که ساعت سه صبح توو فروردین پنجره اتاق بازه، همه خوابن، یه نور آبی کمی توو اتاقه و دارم میخونمش: