میگفت صفحه فلان تا فلان رو توو کتاب نخونید، مخصوصا خانوما( راجع به جن و این چیزا بود)
منی که ساعت سه صبح توو فروردین پنجره اتاق بازه، همه خوابن، یه نور آبی کمی توو اتاقه و دارم میخونمش:
اگه میتونستم ساعت خواب و بیداریمو درست کنم خیلی ادم خوشحال تری میشدم.
یه ویژگی بولد که دارم، همین خوش خوابیه.
توو هر جای سختی باشه، سرد یا گرم باشه، نور زیاد باشه، سر و صدا باشه یا هرچیزی وقتی خوابم بیاد میخوابم...
این وسط یسری مشکلا هست، همیشه زیاد میخوابم مگه اینکه واقعا کار داشته باشم و یه مدت زمانی باشه مثلا یه هفته، کم خیلی کم میخوابم و انرژی بالایی دارم.
ولی این روزا 10، 12 ساعت میخوابم، به نصف کارام نمیرسم و هرچی بیشتر میخوابم بیشتر خوابم میگیره
سه بار کل کتاب رو خط به خط خوندم.
بارها هم در حد چند صفحه ازش خوندم...
ترم قبل استادمون خیلی بامزه بود، هر دو نفر باید یه کتابو ارائه میدادن دلخواه. تعدادمون فرد بود و من خجسته اونی بودم که تکی ارائه میده و صدبار تا روز ارائهم کتابمو عوض کردم و درنهایت این کتابو ارائه دادم. تهشم یکم چیز کردم و اشک همکلاسیامو دراوردم.
خیلی حس باحالی بود.
اول اسم تمام کسایی که داخل این جلد هستن رو پراکنده رو تخته نوشتم، بعد که صحبت میکردم اسم ها رو به هم وصل میکردم یسریا که حذف میشدن رو خط میزدم و واقعا😭💘✨😭💘.
[چایینعنا]
خیلی حس باحالی بود. اول اسم تمام کسایی که داخل این جلد هستن رو پراکنده رو تخته نوشتم، بعد که صحبت م
کاش برمیگشتم به اون روزا...