[چایینعنا]
امیدوارم هیچوقته هیچوقت این چیزا رو حتی متوجه ام نشید؛ سردخونه و غسال خونه یه بویی داره. با اینکه دو
میام حتی اب بخورم تهوع میگیرم. یهو میبینی حتی دستمم نیست و بو میپیچه زیر دماغم.
اولین بارم بود؛ تاحالا نرفته بودم هیچکدومو.
اینکه داری راه میری یکم آروم شدی یهو بو میپیچه زیر دماغت و کل دنیا رو سرت آوار میشه
یادمه مادربزرگم فوت کرده بود، من فرصت گریه هم نداشتم.
اول اینکه خبرش رسید و دیدمش و اینها چنان شوکی شدم که بیمارستانی شدم.
بعد که دیدم وسط اون همه درد و غم نگرانی مضاعفم، پاشدن اومدن بخاطر من و...
به خودم قول داده بودم قوی باشم، گریمو بزارم بعد.
اون شبو تا صبح هممون نشستیم، فرداش که رفتن غسال خونه، من موندم خونه. موندم و مرتب کردم. حیاط رو آب و جارو کردم.
کوچه رو آب پاشیدم.
وسایلو آماده کردم.
وقتی داشتن نمازشو میخوندن اومدم نشستم خاک خالیو دیدم.
و تا چسبوندن دماغش بلند شدم هرچقدم بقیه گفتن
بعد اون انگار یکی دیگه بودم، انگار رو دراگ بودم. مدام مسکن و قرص معده و هزارتا چیز میخوردم که بتونم سرپا باشم.
خانواده پدریم کم جمعیته اما کل خانواده زیادن و اون روزا خیلیییی سخت بود.
همچی از حدودا 3 هفته بعدش که یه خواب دیدم شروع شد، هم اشکام، هم پذیرفتن، هم خیلی چیزای دیگه...
همینکه نصف شبی از مزار برگشتیم دیدم رو در عکسشو زدن، انگار حقیقت کوبیده شد توو صورتم. اینکه دیگه نیست و دیگه قرار نیست از این در بیاد داخل.
همون توو کوچه نشستم. نه گریه نه حرف هیچی، نگاش کردم فقط. با نگاه کردنش صداش توو ذهنم پلی میشد.
من یاد ویدیومسیجی که ازش دیشب دیدم افتادم.
مشکلی برام پیش اومده بود، دوسال قبل همین اردیبهشت و هی با طنز میخواست کار رو در بیار و تهشم روضههای من دراوردی.
منم گفتم که تاثیری نداشت حالا توو گریه کن و اولین صوتو گذاشتم.
نکنید خاک مرا تا که موذن اید
نغمهی الله و اکبر روی قبرم خواند
و هی داشت گریهی الکی میکرد باهاش:))))
تاسوعا عاشورا ما سقا بودیم. یهو اگه توو تیر رسش بودم میومد ظرف پر رو میداد بهم که اونهمه راهو نرم.
تهشم زنگ میزد که تموم شده باید برگردیم دیگه
دیروز اولین نفر رفتم داخل یهو خیلی شلوغ شد، از اون جمعیت صدای یکی از دوستاش (که از اول داخل بود) توو گوشم هی پلی میشه: با صدای که درنمیومد هی میگفت اذیتش نکنید. آخه همه داشتن دست میکشیدن رو سر و صورتش، داد میزدن، هی صداهای محوی میومد که میگفتن بلند شو. و دیگه نمیدونم چجوری از اونجا اومدم بیرون و چیشد تا رسیدم کنار در.
تا میگه
بالا پیکرش، شدم محتضر
جونم رفت، جوونم رفت
تمام اون لحظهها میاد جلو چشمم.
واقعا شکستم، شکستم وقتی پنبه توو بینیش دیدم.