بعضی شبا حس میکنی اگه بخوابی دیگه حتما میمیری، یعنی حس میکنی امکان نداره که با این حجم از حال بد، بشه فردا بیدار شی و خیلی عادی به زندگیت برسی،
ولی وقتی صبح بیدار میشم و به کارای روزمره ام رسیدگی میکنم بدون اینکه خم به ابرو بیارم و بدون اینکه کسی متوجه حالِ بدم بشه، اونجاست که میفهمم میشه ، میشه آدم مجروح ، غم زده ، خسته و دل شکسته باشه بدون اینکه کسی متوجه بشه.
میدونی دلم عمیقا برای چی تنگ شده؟
برای بچگیامون!برایِ اون روزایی که،
وقتی میرسیدیم خونهی مامانبزرگ یه راست میرفتیم سراغِ صندوقِ قدیمیش و وسایلِ قشنگِ توش...
برایِ اون روزایی دلم تنگه،
که واسه عروسکامون اسم انتخاب میکردیم
تو یادته اسم عروسکاتو؟
من یادمه،
اسم یکیشون بغل بود
الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره ولی اونموقعا وقتی دلم میگرفت میرفتم اونو بغل میکردم
بچه بودم دیگه،خودمو گول میزدم
بغلش میکردم،باهاش حرف میزدم...
بزرگتر که شدم دیدم اون کافی نیست؛
دیدم یه بغلِ واقعی نیاز دارم...
دیدم آدم واسه ادامهی زندگی و رهایی از غم
واقعا چیزی جز یه بغلِ واقعی نیاز نداره...
حسرتهایی که در دل جا ماندهاند، هر روز سنگینتر میشوند و در نهایت، تنها سوالی بیپاسخ باقی میماند: آخر این حسرتها چه میشوند؟
هیچگاه بزرگ سالی را چنین وحشتناک نمی دانستم برای اندکی شادی به اندازه ی دریا گریستن؛
برای ذره ای امید،زندگی را زیر و رو کردن..
اینکه حالِ خوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعی اما تنهایی،بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود…
ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از کنونی که درست نمیشود و گذشته ای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند…