حسرتهایی که در دل جا ماندهاند، هر روز سنگینتر میشوند و در نهایت، تنها سوالی بیپاسخ باقی میماند: آخر این حسرتها چه میشوند؟
هیچگاه بزرگ سالی را چنین وحشتناک نمی دانستم برای اندکی شادی به اندازه ی دریا گریستن؛
برای ذره ای امید،زندگی را زیر و رو کردن..
اینکه حالِ خوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعی اما تنهایی،بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود…
ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از کنونی که درست نمیشود و گذشته ای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند…
من از اعتماد کردن نمی ترسم؛ از نا امید شدن میترسم از اینکه یه آدم رو باور کنم و بهم ثابت کنه اشتباه کردم می ترسم ؛
و گاهی غم اشک نمیشود، بغض نمیشود، عصبی شدن بسیار نمیشود، سکوت نمیشود، بلکه لبخندی میشود که مینشیند روی نقاب سیاهت ؛