کافه نادری.
چشمها، جایی که حرفهای نگفته پناه میگیرند...🌱
چشمها روایتگرند؛
نه از جنس واژه، نه از جنس صدا... 🔇
از جنسی تاریک و بیدفاع،
که درد را بیفریاد فریاد میزنند.
گاهی درخشششان، شعریست
که از دل شب به لبهای خاموش رسیده؛ 🌌
و گاهی، سیاهیشان قبریست برای آرزوهایی که نگفته مُردند..
نگاه اگر واقعی باشد، نقابها را میدرد. 🎭
چشم اگر چشم باشد، افشا میکند آنچه را لبها تاب گفتنش را ندارند. 🌱
|
امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد
و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که
پشت گلو مانده و نمیگذارد نفس بکشی.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم، ولی صدایم
در گلو میشکند و تنها میمانم با این سکوت سرد.
برای تو نمینویسم، چون نمیدانم آیا تو هستی؟
برای هیچکس مینویسم، تا شاید کلماتم،
جای دستانی باشد که نبودند…
و شاید، تنها شاید، این کلمات روی
دیوارهای تنهایی پژواک شود.
──
| نامههایی به هیچکس