کافه نادری.
چشمها، جایی که حرفهای نگفته پناه میگیرند...🌱
چشمها روایتگرند؛
نه از جنس واژه، نه از جنس صدا... 🔇
از جنسی تاریک و بیدفاع،
که درد را بیفریاد فریاد میزنند.
گاهی درخشششان، شعریست
که از دل شب به لبهای خاموش رسیده؛ 🌌
و گاهی، سیاهیشان قبریست برای آرزوهایی که نگفته مُردند..
نگاه اگر واقعی باشد، نقابها را میدرد. 🎭
چشم اگر چشم باشد، افشا میکند آنچه را لبها تاب گفتنش را ندارند. 🌱
|
امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد
و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که
پشت گلو مانده و نمیگذارد نفس بکشی.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم، ولی صدایم
در گلو میشکند و تنها میمانم با این سکوت سرد.
برای تو نمینویسم، چون نمیدانم آیا تو هستی؟
برای هیچکس مینویسم، تا شاید کلماتم،
جای دستانی باشد که نبودند…
و شاید، تنها شاید، این کلمات روی
دیوارهای تنهایی پژواک شود.
──
| نامههایی به هیچکس
خلاصه :
در شهری عادی، دروازهای به دنیایی موازی باز میشود؛ دنیایی که در آن زمان، خاطرات و واقعیتها در هم میآمیزند.
چند نفر، بیخبر از رازهایی که درون خود دارند، وارد این بازی خطرناک میشوند.
اما هر قدم که برمیدارند، سایهای قدیمی و تاریک آنها را بیشتر به دام میاندازد…
آیا حقیقت را کشف خواهند کرد یا خودشان را گم خواهند کرد؟🎭
eitaa.com/roman_radpa
کافه نادری.
امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که پشت گلو ما
در خلوت شبهای بیماه،
وقتی هیچکس نمیبیند،
من با خودم حرف میزنم؛
از همه چیز و هیچ چیز.
مینویسم تا صدایم را گم نکنم،
اما این نامهها هیچگاه به دست کسی نمیرسد.
آنها فقط میان برگهای کاغذ، پنهان میشوند،
مثل رازهایی که هیچگاه فاش نمیشوند،
و من همچنان منتظر کسی هستم که این سکوتها را بفهمد.
──
| نامههایی به هیچکس
به من بگو
در این برهوتِ بیخواب و طی
مگر من چه کردهام
که شاعرتر از اندوهِ آدمیام آفریدهاند؟
#سیدعلی_صالحی