کافه نادری.
کاش میتوانستم بگویم چه بار سنگینیست، این انتظارِ بیپایان، ولی کلمات، تنها صدای خستهی مناند که ب
گاهی دلم میخواهد از روزهایی بگویم که رفتند،
از لبخندهایی که دیگر نمیشنوم،
و از دستهایی که دیگر نمیتوانم بگیرم.
اما هیچکس نیست که بشنود،
جز این سکوت سرد که همدم همیشگی من شده است.
پس مینویسم،
برای هیچکس،
شاید همین نوشتن به تنهایی، تسکین باشد.
──
| نامههایی به هیچکس