کافه نادری.
__
بعضی از آدمها رو هیچوقت از نزدیک ندیدی...
اما بودنشون، شبیه نوریه که
بیدلیل میتابه روی روزای خاکستریت ☁️✨
دوستای مجازی، عجیبن...
نه صدای خندهشون رو شنیدی 🎧
نه دستشون رو گرفتی 🤝
اما وقتی حرف میزنن،
انگار تمام خستگیهای دنیا
یه لحظه دست از سرت برمیدارن 🍃💫
نوشتن، بودن، فهمیدن،
کارای کوچیکیان شاید،
ولی برای من… مثل نفس کشیدن وسط طوفانن 🌪️🕊️
میخوام تشکر کنم ازتون،
برای تمام لحظههایی که نمیدونستید،
اما نجاتم دادید… 🤍
برای لبخندهایی که از دل چند تا کلمه افتادن توی صورتم 😊💌
برای بودنتون، حتی از دور… 🌍💫
شما مثل عطرِ بارون بعد از ظهرای دلتنگین 🌧️
مثل یه موزیک قدیمی که بغض نمیذاره رد بشه 🎶
مثل شعری که از ته دل نوشته شده، اما هیچوقت کهنه نمیشه 📖🖋️
شما آرامشین...
نه فقط برای من، برای لحظههام 🫧🫀
برای فکرایی که شب میرن گوشهی ذهن و
دستِ نوازش میخوان… 🌙🖐🏻
ممنونم که هستین،
بیادعا، بیتکلف،
با همهی مهربونیهای بیصدا 🌸
با همهی دوستداشتنهاتون
که مثل چراغ روشن میمونن، حتی وقتی من فراموش میکنم تاریکی یعنی چی 🕯️
Hana.mn . Fatemah.mn . Reihaneh.mn . Golsorkh.mn . Narges.mn . Hasti.mn . Setaiesh.mn . selin.mn
| 🌒🕊 |
۳:۱9 بامداد
درس خوندم، جزوه تموم شده، خلاصهها هم مرور شدن
اما ذهنم هنوز نمیفهمه چرا درست خوندن هیچ ربطی به آروم بودن نداره 😵💫📚
منطق میگه: «آفرین! آمادهای»
دل میگه: «حالا اگه یه فصل یادت رفته باشه چی؟»
مغزم: «بریم با اضطراب بغل کنیم دیوارو تا صبح» 🧠🧱
حس یه قهرمانو دارم که بعد از نجات دنیا،
تو سکوت شب، نشسته داره به آسمون نگاه میکنه 🌌😌
یه قهرمان با خط چشم پخششده و جزوههایلایتشده 🤓✨
دستهام بوی ماژیک میده، چشمام بوی خواب
ولی تهش اینو میدونم:
خوندم، تلاش کردم، و هر چی بشه،
این جنگو با عزت جلو رفتم 💪🕊️
فقط امیدوارم فردا سوالای امتحان هم
همینقدر با عزت باهام رفتار کنن 😬🙏
| 𝐄𝐜𝐥𝐢𝐩𝐬𝐄𝐍𝐨𝐭𝐞 🌙📖 |
کافه نادری.
"تو را دوست دارم. نه چونکه زیبایی، برای آنکه تنها پناهگاهی. تو را دوست دارم، نه برای آنکه با من م
آیدا جانم...
موهایت سپید شده
و دستهایم دیگر لرزان است،اما دلم...
هنوز با هر نگاهت،جوان میشود 🌿
من هر روز
دوباره عاشقت میشوم،وقتی گیسوانت را آرام میبافم
و گذشته را بیصدا مرور میکنم 🤍
با عشق،
احمد ☁️
| از نامههای احمد شاملو به ایدا
|
در سکوت عمیق شب،
وقتی که همه چیز به خواب رفته است،
نام تو مثل کهکشانی دور و رازآلود در دل ذهنم میدرخشد
تو را نه از این زمین،
که از آن سوی کهکشانها شناختهام؛
از جایی مثلاندرومدا،
جایی که نور و تاریکی با هم میرقصند
و فاصلهها به یک رؤیا تبدیل میشوند
تو آن هستی که حتی ستارگان، برای دیدنت صف کشیدهاند،
تو آنی که کهکشانها برایت سرودهاند،
و من؟
من فقط یک آدم گمشدهام میان گرد و غبار،
که دل به چشمهایت بستهام،
چشمهایی شبیه اندرومدا؛
بیپایان، اسرارآمیز، و پر از افسون
|
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضتکش به بادامی بسازد
#باباطاهر