کافه نادری.
_ من ارگ ِ بم ٌ خشت به خشتم متلاشی تو نقش ِ جھان ، هر ورقت ترمه و کاشی .
اینتاولوتبخالودهانسوختگیها!
ازآهزیاداستنهازخوردنآشی!
کافه نادری.
نه چتر با خود داشت ، نه روزنامه و نه چمدان !
عاشقش شدم . .
از کجا باید میدانستم مسافر است؟!
کافه نادری.
- همتون یه روز میرین
- فقط زمان مشخص میکنه
- که کی و کجا تنهام میزارین
کافه نادری.
منطق الطیر ترین مغلطهی مطلق ِمن ،
منطقت منتقم ِمنطقهی عشق ِمن است . .