کافه نادری.
در سحرگاه امروز باز یاد تو افتادم ، ولی مثل همیشه محکوم به سکوت بودم . . . برایت مینویسم در دفتر
گاهی دلم میخواهد از چیزهایی بگویم که دیگر نیستند،
از صداهایی که دیگر نمیشنوم،
و از روزهایی که دیگر برنمیگردند.
همه جا پر از سایهست،
سایههایی از گذشته،
و این سایهها، سنگینی عجیبی دارند.
هیچ چیز مثل قبل نیست،
همه چیز عوض شده،
و من حالا فقط یک تماشاگرم.
حالا فقط یه حسِ خالی و پوچ می ماند،
حسِ بیتفاوتی.
•|نامه هایی به هیچکس
خدایا ببخش ما را که گاهی فراموش میکنیم
قبری داریم برای رفتن و خدایی که باید جوابش دهیم *