کافه نادری.
هیچ قراری، قشنگتر از قفل شدن دستا نیست . . .
هیچ قراری، قشنگتر از قفل شدن دستا نیست . . .
"از زبان شخصی که در زندگی همیشه جنگیده است"
من همیشه برای زندگی جنگیده ام...
برای امید ، برای آرامش ، برای لبخندی که شاید روزی برگردد.
اما این روزها ، انگار روحم زیرِ بارِ خستگی خم شده است. در رگ هایم اندوه جریان دارد و تمام نمیشود.
سخت است کنارِ کسانی نفس کشیدن که دوستشان داری،اما هیچوقت دغدغه هایت را نمیفهمند .
من به آرامش نیاز دارم...
به اطمینان از فردا،به باوری که«بگوید همه چیز درست میشود.»
آنقدر از استرسِ فردا و فرداها ترسیده ام که احساس میکنم پیر شده ام.خسته ام از تلاش هایی که بی نتیجه ماندند ، از روزهایی که غم در من ریشه دواند.
از فکر کردن به اشتباهاتی که دیگر راه بازگشتی ندارند.
خسته ام از صداهای بلند ، از قضاوت ها از سرزنش شدن .
گاهی فقط دلم سکوت میخواهد در آغوشِ آرامشی که هنوز پیدایش نکرده ام..
اما هنوز اُمید دارم،چون گاهی خسته بودن هم بخشی از مسیرِ قوی ماندن است.
آنکه یک عمر به شوق ِ تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب ِ پنجره ِ میآیی نیست . .