eitaa logo
کافه ازدواج
825 دنبال‌کننده
179 عکس
63 ویدیو
3 فایل
أَنْ‌خَلَقَ‌لَكُمْ‌مِنْ‌أَنْفُسِكُمْ‌أَزْوَاجًالِتَسْكُنُواإِلَيْها ✍️ کنارتون هستم برای 🔸انتخابی عاقلانه‌وعاشقانه 🔸کسب آمادگی‌ ازدواج 🔸تمرین مهارت‌های زندگی علی بیات دکتری روان‌شناسی با کد نظام 16148 مشاور ازدواج، خانواده و طلاق ارتباط @Dr_BayatAli
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو از کشوری که از پوست پرتقال مربا درست ميکنه،۴۰۰ کیلو اورانیوم می‌خوای..😁
سلام یادش بخیر !! بچه که بودیم بعد از تعطیلات نوروز و شروع مدرسه، موضوع زنگ انشا سفرهای نوروزی و خاطرات دید و بازدید بود چه برنامه‌ها که برا عید امسال داشتیم بعد از سال‌ها دو عید بزرگ فطر و نوروز باهم یکی شده بود اونم بعد از چندین سال که با یکی شدن عید نوروز و ماه رمضون خیلی ایام نوروز صفایی نداشت ... بعد از دو سال درگیر نوشتن رساله دکتری بودن، به بچه ها قول یه عید ویژه و سفر توپ داده بودم👌 اما چه عیدی شد امسال😭😭😭 به هر حال امسال هم بار سفر بستم اما سفری بدون بچه‌ها سفری که میثم لحظه آخر و با وجود بغضی که در گلو دارد، اما به دلیل شخصیتش هنگام خداحافظی از ماشین پیاده نمی‌شود که مبادا چشم‌در چشم من یا مادرش گریه کند😢 سفری که صدرا هیجان اولیه اش یعنی ناراحتی و غم‌اش را به این دلیل که در دوران نوجوانی به سر می‌برد در لباس غر و اخم نشان می‌دهد، ولی اشک‌های ریز در کنار چشمان رنگی زیبایش برای من پدر نمایان بود و اما دخترم فاطمه. دختره دیگه ☺️ لحظه خداحافظی خیلی محکم مرا در آغوش گرفته و زبان بدنش فریاد می‌زد که میخواد گریه کنه که در آخر در آغوش مادر تاب نیاورد و چشمان موشی و زیبای فاطمه هم غرق در اشک شد😢 به هر حال در کنار همسر و گروه جهادی یاوران سلامت ظهر روز سه شنبه روز دوازدهم فروردین یکهزار و چهارصد و پنج عازم سفر شدیم من، همسر و یکی دیگر از دوستان از ایستگاه راه‌آهن اصفهان ساعت ۱۴.۲۵ دقیقه حرکت کردیم دوست دارم خاطرات این سفر را با شما به اشتراک بزارم کافه ازدواج را به دوستان معرفی کنید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
تا به حال شده از خدا بخوای اونقد آغوشت بزرگ بشه تا ۱۶۸ گل پرپر شده را بغل کنی؟! وقتی رسیدم گلزار شهدای میناب نمی‌دونستم کدومشون را در آغوش بگیرم😭 اما در این شلوغی خدا خیلی زود صدام را شنید اولین قبری که رفتم احساس کردم کمی بزرگتر از قبر یه کودک دبستانیه سوال کردم این مزار کدوم شهیده؟ گفتن این مزاری است که تکه تکه‌های بدن این بچه ها که شناسایی نشده همگی در این قبر دفن شده 😭😭😭 http://eitaa.com/CafeEzdevaj
رسیدم سر مزار علی غرق لبخند زیبای علی توی عکسش شدم یه جور سرزندگی و شیطنت پسرونه توش موج میزد💔چشم چرخوندم تا بازمانده ای از علی پیدا کنم مادربزرگش رو دیدم سر مزار آرینا😔دلم تکه پاره شد 🥺معلوم بود مادر بزرگش خیلی وقته سر مزار عزیزانش نشسته باهاش هم‌کلام شدم؛ جنوبیا حتی در اوج مصیب هم خون گرم و مهمون نوازند سوال کرد از کجا آمدی؟ وقتی گفتم از قم و اصفهان خیلی خوشحال شد و دعوتم کرد به منزل بریم در اوج مصیب و درد در عین حال مهمون نواز ❤️ شروع کرد از بچه هایش تعریف کردن اینکه علی بچه بود مریضی سختی گرفته و مادر بزرگ بر سر بالینش در بیمارستان بود تا خوب بشه می‌گفت خدا دوباره علی را با ما داد از آرینا تعریف کرد فیلم‌های قهرمانی آرینا در رشته ورزشی را بهم نشون داد لحظه گرفتن مدال قهرمان اش و اینکه مادرش چقدر خوشحال بود که آرینا قهرمان تکواندو شده و برای همه دوستانش شیرینی برده مادر بزرگ می‌گفت مامان‌شون خودش رو وقف این دو فرزند کرده بود بعد از مدرسه دائما مشغول بردن بچاها به کلاس‌های فوق برنامه متعدد بوده و همه تمرکزش رو تنها دو فرزندش بود😔 مادر آرینا و علی فقط همین دو فرزند را داشت حتی تصورش هم سخته جستجوی حال مادر دو شهید کوچولو شدن مادربزرگ می‌گه حال مادرشون خوب نیست و مدام خود را سرزنش می‌کند که ای کاش در آن روز هولناک میناب بودم و خودم سریع بچه ها رو از مدرسه برمیگرداندم😭 حاضر به حرف زدن با هیچ کس نبود و حالش ....😭 را دنبال کنید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
باید شهیدگونه زندگی کرد تا مرگ ما ختم به شهادت بشه از مادر بزرگ دو شهید عرب‌کیش پرسیدم علی و آرینا چه ویژگی شاخصی داشتن؟👌 مادربزرگ می‌گفت خیلی به فکر فقرا بودن همانطور که پدرومادرشون دست به خیر بودن مادربزرگ خاطره جالبی از آرینا گفت که به حال این دختر 12 ساله غبطه خوردم: بعد از شهادت آرینا دوستاش اومدن و گفتن ما یک رمز بین خودمون و آرینا داریم و اون رمز 45 هست هر چه فکر کردیم 45 چی می‌تونه باشه ذهنمان به جایی نرسید تا باز از دوستاش پرسیدیم و گفتن 45 رمز آرینا در مدرسه بود که با خود‌ش عهد کرده بود عیدی‌های امسالش را به 45 فقیر بدهد💔😭😭 آخ چه عیدی شد حقیقتا فهمیدم تا حیات ما هم چون شهدا نباشه، شهید نمی‌شیم و فهمیدم بزرگ شدن به سن‌وسال نیست، به درک و فهمه را دنبال کنید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
شهید احسان میرزایی🌹🌹🌹 ۳۵ ساله دارای یه دختر ۷ ساله و یه پسر ۳ ساله نقل قول از هم‌رزمان شهید که از آخرین حملات احسان دعا برای فرج صاحب الزمان بوده است: اللهم عجل لولیک الفرج🙏 همسر خیلی دلتنگ احسانه😭 دلیلش را هم این می‌دونه که احسان خیلی مهربون بود💔 حتی یکبار نشده به من بگه یه لیوان آب بهم بده تا جایی که همسر شهید میگه ای کاش یه بار احسان به من دستور داده بود یا مرا ناراحت کرده بود ❤️‍🔥 همسرش میگفت نمی‌ذاشت حسرت هیچ چیز بر دلم بمونه اگه در خیابان به چیزی نگاه میکردم میگفت باید اونو برات بخرم نباید حسرت هیچ چیز بر دلت بمونه💔 مشهور بودیم به زن و شوهری که هیچ جا بدون هم نمی‌رفتیم، اما این اولین باری بود که احسان منو جا گذاشت 💔 باز خیلی بهتر لمس کردم معنای این دو جمله را: یکی اینکه شهید خریده میشه و شهادت یک اتفاق و شانس نیست دوم اینکه خیرکم، خیر لاهله بهترین شما کسی است که بهترین برای خانواده اش باشد🥀 عموی همسرش تعریف می‌کرد که یک هفته قبل از شهادت آمد و از من خداحافظی کرد و گفت عموجان من میروم حلالم کنید من شهید میشوم عمو میگفت او را توبیخ کردم گفتم این حرفها را نزن فاطمه یاس و محمد یاسین چی؟؟ فقط خندید و هیچ نگفت. عموش میگفت به او گفتم عمو جان از سپاه بیا بیرون اوضاع خطرناک است لنگ 30،40 تومن حقوق نباش تو که پشتت به کوهه(اشاره به پدرخانم شهید که وضع مالی خوبی دارند) گفت شهید یه لبخندی زدند و هیچ نگفتن💔🥀 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
آخرین دلنوشته شهید احسان میرزایی بارالها دلهای ما را به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی به ما از لطف خویش آجر کامل عطا فرما که همانا توئی بخشنده بی‌عوض و منت🙏 آخرین خط نوشته شهید: حضرت فاطمه زهرا رفت تا دین کامل بشه به نظرم مهم‌ترین انگیزه و الگوی احسان برای دفاع از وطن و‌ خاکش مادرش حضرت زهرا بوده است # با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
🥀دوباره یه خانواده و دو داغ🥀 ازدحام گلزار شهدای میناب و فرصت کم باعث شد تا تیممون هر کدوم یه قسمت گلزار رو زیارت کنیم مشغول گفتگو با مادری بودم که همسرم اشاره‌ای کرد که بیا شهادت این کوچولوهای معصوم خیلی سخته، اما خانواده هایی که دو فرزند داشتند بیشتر💔 همسرم گفت مادر علی اکبر و محمدعلی حالش خوب نیست و من نتوستم باهاش صحبت کنم، اما شاید شما که از جنس او و مادر هستی بتوانی لحظه فوق العاده سختی بود من به عنوان روانشناس وظیفه ام همدلی است نه همدردی ولی مگر می‌شود؟؟!!! مگر میتوانم؟؟؟ اصلا قواعد روانشناسی را بی خیال من یک مادرم یک مادر😭 تصور یک لحظه جای او بودن مرا از پا می‌اندازد ای وای از قلب آن مادر💔 نزدیک شدم خیلی جوان بود؛ شاید زیر سی سال چهره گرم و مهربان جنوبی و چشمانی غمدیده جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم بهت زده بود و اشکی نداشت معلوم بود که بغض راه گلویش را گرفته گفتگو را با قهرمان بودن و به ثمر نشستن تربیت مادر شروع کردم که بغضش ترکید😭 کنترل احساسات برای مشاور هم در این لحظه سخته خواستم از محمد علی و علی اکبر بگوید از همشیر بودن بچه‌ها گفت از سختی و رنج بزرگ کردنشان مادر می‌گفت آنقدر تفاوت سن‌شان کم بود که متوجه نمی‌شدم کدام بزرگتر است، اما اشاره کرد علی اکبر پسر بزرگترن بود مادری که بچه همشیر دارد می‌داند باید همه چیز برایشان یکسان باشد وگرنه جنگ می‌شود از لباس و اسباب بازی و خوراکی گرفته تا..... تا شهید شدن😭😭💔🥀🥀🥀🥀همشیر ها همه چیزشان باید مثل هم باشد والا در خانه ...
🥀دوباره یه خانواده و دو داغ🥀 ازدحام گلزار شهدای میناب و فرصت کم باعث شد تا تیممون هر کدوم یه قسمت گلزار رو زیارت کنیم مشغول گفتگو با مادری بودم که همسرم اشاره‌ای کرد که بیا شهادت این کوچولوهای معصوم خیلی سخته، اما خانواده هایی که دو فرزند داشتند بیشتر💔 همسرم گفت مادر علی اکبر و محمدعلی حالش خوب نیست و من نتوستم باهاش صحبت کنم، اما شاید شما که از جنس او و مادر هستی بتوانی لحظه فوق العاده سختی بود من به عنوان روانشناس وظیفه ام همدلی است نه همدردی ولی مگر می‌شود؟؟!!! مگر میتوانم؟؟؟ اصلا قواعد روانشناسی را بی خیال من یک مادرم یک مادر😭 تصور یک لحظه جای او بودن مرا از پا می‌اندازد ای وای از قلب آن مادر💔 نزدیک شدم خیلی جوان بود؛ شاید زیر سی سال چهره گرم و مهربان جنوبی و چشمانی غمدیده جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم بهت زده بود و اشکی نداشت معلوم بود که بغض راه گلویش را گرفته گفتگو را با قهرمان بودن و به ثمر نشستن تربیت مادر شروع کردم که بغضش ترکید😭 کنترل احساسات برای مشاور هم در این لحظه سخته خواستم از محمد علی و علی اکبر بگوید از همشیر بودن بچه‌ها گفت از سختی و رنج بزرگ کردنشان مادر می‌گفت آنقدر تفاوت سن‌شان کم بود که متوجه نمی‌شدم کدام بزرگتر است، اما اشاره کرد علی اکبر پسر بزرگترن بود مادری که بچه همشیر دارد می‌داند باید همه چیز برایشان یکسان باشد وگرنه جنگ می‌شود از لباس و اسباب بازی و خوراکی گرفته تا..... تا شهید شدن😭😭💔🥀🥀🥀🥀همشیر ها همه چیزشان باید مثل هم باشد والا در خانه ... با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
از حاجی آباد تا مزار آرش مسافت زیادی بود دو سه ساعتی در مسیر بودیم و از زیادی راه کلافه شده بودم یک جایی به شوخی گفتم شهید هم راضی به این همه زحمت نبود😅 ولی وقتی رسیدیم..... قرار بود به منزل خانواده شهید برویم ولی پدرو مادر شهید برای تهیه وسایل چهلم به شهر رفته بودند به سر مزار آرش رفتیم خواهرش بر سر مزارش بود حال و احوال کردیم 🥀نگویم از حال و احوال خواهر💔 اون هم خواهری که تنها دارایی اش در این دنیا همین داداش بود😭 گفت آرش پسر مامان بود و من دختر بابا. مادرم خیلی داغون شده از این داغ آرش تکنسین هوافضا بود با اینکه شغلش در پتروشیمی جور شده بود اما عشق به سپاه و خدمت به وطنش داشت اما یک مشکل داشت!!! قدش زیادی بلند بود😭😭از خواهرش پرسیدم مگر آرش چقدر بود که گفتن نمیشه یک برقی در چشمانش زده شد گفت داداشم دو متر و... سانت بود حتی سانت قد رو با شوق میگفت😭 اما آرش از هدفش دست نکشید و راهی‌ تهران شد تا با رده های بالا صحبت کند و همین پیگیری باعث شد راهی سپاه شود میگفت آرش همیشه از شهادت حرف می‌زد میگفت چهار ماه قبل با همکارش سوار بر ماشین تصادف سختی میکنن و ماشین به دره پرت می‌شود به گونه ای که ماشین داغون می‌شود ولی خراشی به آرش نرسیده بود!! میگفت پدر که گوسفند برای سلامتی اش قربانی کرده بود آرش می‌خندید و می‌گفت بابا من نمیمیرم شهید میشوم😭 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
آرش دو ماه بود که عقد کرده بود💔😭خواهرش با شوق عکسهای دامادی برادر را نشانم میداد و قربون قد و بالای رعنای داداشش میرفت و چقدر سخت و جانکاه بود🥀💔 به خواهر دلداری دادم و ازش خواستیم زینب وار آرمان‌های آرش را داد بزند گفت من چادری نبودم رفتن آرش منو زنده کرد گفت دوستانم قبل جنگ میگفتن بگذار جنگ شود بهتر است ولی با رفتن آرش همه حقانیت اسلام رو فهمیدن چون آرش و منش آرش رو دیده بودن و همه در غم آرش سوختیم 💔 خواهر میگفت تیرماه عروسی آرش بود و ما آماده مراسم و خرید وسایل اما الان..... 🥀💔💔 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj