eitaa logo
کافه ازدواج
827 دنبال‌کننده
178 عکس
63 ویدیو
3 فایل
أَنْ‌خَلَقَ‌لَكُمْ‌مِنْ‌أَنْفُسِكُمْ‌أَزْوَاجًالِتَسْكُنُواإِلَيْها ✍️ کنارتون هستم برای 🔸انتخابی عاقلانه‌وعاشقانه 🔸کسب آمادگی‌ ازدواج 🔸تمرین مهارت‌های زندگی علی بیات دکتری روان‌شناسی با کد نظام 16148 مشاور ازدواج، خانواده و طلاق ارتباط @Dr_BayatAli
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀دوباره یه خانواده و دو داغ🥀 ازدحام گلزار شهدای میناب و فرصت کم باعث شد تا تیممون هر کدوم یه قسمت گلزار رو زیارت کنیم مشغول گفتگو با مادری بودم که همسرم اشاره‌ای کرد که بیا شهادت این کوچولوهای معصوم خیلی سخته، اما خانواده هایی که دو فرزند داشتند بیشتر💔 همسرم گفت مادر علی اکبر و محمدعلی حالش خوب نیست و من نتوستم باهاش صحبت کنم، اما شاید شما که از جنس او و مادر هستی بتوانی لحظه فوق العاده سختی بود من به عنوان روانشناس وظیفه ام همدلی است نه همدردی ولی مگر می‌شود؟؟!!! مگر میتوانم؟؟؟ اصلا قواعد روانشناسی را بی خیال من یک مادرم یک مادر😭 تصور یک لحظه جای او بودن مرا از پا می‌اندازد ای وای از قلب آن مادر💔 نزدیک شدم خیلی جوان بود؛ شاید زیر سی سال چهره گرم و مهربان جنوبی و چشمانی غمدیده جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم بهت زده بود و اشکی نداشت معلوم بود که بغض راه گلویش را گرفته گفتگو را با قهرمان بودن و به ثمر نشستن تربیت مادر شروع کردم که بغضش ترکید😭 کنترل احساسات برای مشاور هم در این لحظه سخته خواستم از محمد علی و علی اکبر بگوید از همشیر بودن بچه‌ها گفت از سختی و رنج بزرگ کردنشان مادر می‌گفت آنقدر تفاوت سن‌شان کم بود که متوجه نمی‌شدم کدام بزرگتر است، اما اشاره کرد علی اکبر پسر بزرگترن بود مادری که بچه همشیر دارد می‌داند باید همه چیز برایشان یکسان باشد وگرنه جنگ می‌شود از لباس و اسباب بازی و خوراکی گرفته تا..... تا شهید شدن😭😭💔🥀🥀🥀🥀همشیر ها همه چیزشان باید مثل هم باشد والا در خانه ... با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
از حاجی آباد تا مزار آرش مسافت زیادی بود دو سه ساعتی در مسیر بودیم و از زیادی راه کلافه شده بودم یک جایی به شوخی گفتم شهید هم راضی به این همه زحمت نبود😅 ولی وقتی رسیدیم..... قرار بود به منزل خانواده شهید برویم ولی پدرو مادر شهید برای تهیه وسایل چهلم به شهر رفته بودند به سر مزار آرش رفتیم خواهرش بر سر مزارش بود حال و احوال کردیم 🥀نگویم از حال و احوال خواهر💔 اون هم خواهری که تنها دارایی اش در این دنیا همین داداش بود😭 گفت آرش پسر مامان بود و من دختر بابا. مادرم خیلی داغون شده از این داغ آرش تکنسین هوافضا بود با اینکه شغلش در پتروشیمی جور شده بود اما عشق به سپاه و خدمت به وطنش داشت اما یک مشکل داشت!!! قدش زیادی بلند بود😭😭از خواهرش پرسیدم مگر آرش چقدر بود که گفتن نمیشه یک برقی در چشمانش زده شد گفت داداشم دو متر و... سانت بود حتی سانت قد رو با شوق میگفت😭 اما آرش از هدفش دست نکشید و راهی‌ تهران شد تا با رده های بالا صحبت کند و همین پیگیری باعث شد راهی سپاه شود میگفت آرش همیشه از شهادت حرف می‌زد میگفت چهار ماه قبل با همکارش سوار بر ماشین تصادف سختی میکنن و ماشین به دره پرت می‌شود به گونه ای که ماشین داغون می‌شود ولی خراشی به آرش نرسیده بود!! میگفت پدر که گوسفند برای سلامتی اش قربانی کرده بود آرش می‌خندید و می‌گفت بابا من نمیمیرم شهید میشوم😭 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
آرش دو ماه بود که عقد کرده بود💔😭خواهرش با شوق عکسهای دامادی برادر را نشانم میداد و قربون قد و بالای رعنای داداشش میرفت و چقدر سخت و جانکاه بود🥀💔 به خواهر دلداری دادم و ازش خواستیم زینب وار آرمان‌های آرش را داد بزند گفت من چادری نبودم رفتن آرش منو زنده کرد گفت دوستانم قبل جنگ میگفتن بگذار جنگ شود بهتر است ولی با رفتن آرش همه حقانیت اسلام رو فهمیدن چون آرش و منش آرش رو دیده بودن و همه در غم آرش سوختیم 💔 خواهر میگفت تیرماه عروسی آرش بود و ما آماده مراسم و خرید وسایل اما الان..... 🥀💔💔 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
پاکبان شهید حمید بنی اسدی اگه لیاقت داشته باشیم و خدا انتخاب کنه و قیمت پیدا کنیم خدا خریدارمان میشه و دیگه فرقی نمی‌کنه پاکبان باشی یا نظامی👌 برادر شهید که همکارش بوده ویژگی منحصربه‌فرد حمید را وظیفه شناسی او می‌دونه... این چند روز جنگ رو، بهش اصرار شد مرخصی بگیره، ولی گفت خون من رنگین‌تر از خون دیگران نیست و نمیشه کار مردم و شهر رو لنگ گذاشت. پدر شهید چقدر بینش و بصیرت داشت. پدر حمید روزی که دانش‌آموزان میناب را زدند به تمام فرزندان توصیه می‌کنه داوطلب نیروی رزم شوید. پدر فرمود تنها دارایی نقدم یه سمند هست که هدیه می‌کنم به کسی که خلبان آمریکایی را پیدا کنه ... با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
تا نیومده بودم میناب و تجربه نکرده بودم، نمی‌فهمیدم چرا پدر و مادر حاضر نیستند از مزار فرزندشون دل بکنن😭 به نظرم تکه‌ای از بهشته❤️ پدر شهید میگه هر جا میرم دلم آشوبه تا اینکه باید سریع خودم را برسونم گلزار شهدا تا آروم بشم با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
معلمِ شهیدی که وقتی زیر آور پیدا شد مثل مادر دوتا از دانش‌آموزهاش را در آغوش گرفته بود تا اون‌ها آسیب نبینند❤️ معلمی که بدن خودش تکه تکه شده بود تا دانش آموزانش آسیب نبینن ای کاش ممکن بود تاریخ این لحظه را ثبت کند که دو دانش آموز شهید در آغوش معلم‌شون به شهادت رسیدند دلخوشی مادر این دانش‌آموز این بود که خداراشکر بدن بچه‌هایمان سالم بود😭 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
امان از دل دختر این معلم شهید 👇
قصه پر غصه آدرینا😔 🌀 ساعت ۵ بعدازظهر، مرکز مشاوره میناب... آدرینا، ۱۳ ساله، کلاس هفتمی... همراه مادربزرگ و شاهانِ ۵ ساله، توی سالن انتظار نشسته بودن. منتظر مشاور بودن... 🤝 من که رسیدم، خانم منشی با لبخند گفت: «اتاق ۲ برای شماست.» 🚪 آدرینا همراه مادربزرگ و شاهان وارد شدن... سلام، احوالپرسی... اما... ❄️ آدرینا دستهاش رو جمع کرده بود. حالت دست به سینه. به من نگاه نمی‌کرد. با اشاره از مادربزرگ پرسیدم: «کیس مورد نظر کدومشونه؟» مادربزرگ با سر به سمت آدرینا اشاره کرد، اشک توی چشماش نشونم داد... 💔 💬 روبه‌روی آدرینا نشستم: «در چه حالی، عزیزم؟» با بغضی که گلوش رو می‌فشرد، زمزمه کرد: «حالم... خیلی بده...» 😢 «چرا، جونم؟» ناگهان هقهق گریه‌اش گرفت: «دلم برای مامانم تنگ شده...» 🕊💔 هاج و واج نگاهش می‌کردم... «مامانت... کجاست؟» «مامانم نیست... رفته... مرده... شهید شده...» 🌹🕯 ⚡️ خون توی رگام یخ زد... 💢 بغض گلوم رو فشار می‌داد... 😶 توان حرف زدن نداشتم... آدرینا بی‌تابانه گریه می‌کرد: «آخه چرا مامان من باید بمیره؟! مگه چه گناهی داشت؟!» 😭😭 «مامان من... خیلی مهربون بود... خیلی مظلوم بود...» 🤲✨ «مامان من موقع شهادت... ۵ تا از دانش‌آموزاش رو بغل کرده بود... همه با هم شهید شدن...» 📚💫🌹 مادربزرگ... به پهنای صورت اشک می‌ریخت... 🥺 شاهان... گوشی دستش، بازی می‌کرد... فقط نیم نگاهی به آدرینا داشت... 📱👦 💫 دیگه حس می‌کردم دارم بیهوش می‌شم... در دلم گفتم: «یا زهرا (س)... خودت کمکم کن...» 🤲🕊 🌱 بی اختیار از جا بلند شدم... به طرف آدرینا رفتم. از مادربزرگ خواهش کردم با شاهان بیرون باشن... فقط من و آدرینا موندیم... 🚪💙 کنارش نشستم. دستش رو که می‌لرزید، توی دستام گرفتم... 🤝❄️ آروم گفتم: «حق داری... خیلی سخته... می‌دونم دلت برای مامانت تنگ شده...» 💔 چند لحظه سکوت... فقط صدای نفس‌های بریده‌بریده‌اش... بعد آروم گفتم: «عزیزم... نمی‌خوای یه کم با هم حرف بزنیم؟» 🫂 با گریه، سرش رو به علامت مثبت تکون داد... ✅ «اما قبلش... باید سعی کنی آروم باشی. کاری که می‌گم رو انجام بدی...» 🧘‍♀️✨ بعد از چند دقیقه، آروم‌تر شد... و شروع کرد از خاطرات مامان گفتن... 🌸📖 ✨ همون مادری که با عشق، ۵ جان رو تا آخرین لحظه بغل کرد... 🕊🌹 💬 من😭 «آن روز فهمیدم... گاهی مشاور بودن یعنی فقط کنار کسی نشستن تا دلش را از غم کسی که رفته، خالی کند...» 🤍 🕯 یادش گرامی... یاد همه مادران آسمانی... 🌙✨ نوشته سرکار خانم حیدری با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
آدرینا؛ از دلِ تنگ تا افتخارِ آسمانی 🌹 آدرینا می‌گفت و می‌گفت... گاهی بغض می‌کرد 😢 گاهی می‌خندید 😊 گاهی با وحشت از تنهایی‌های شب و روزهایش می‌گفت... 🌃💔 و من...🥺 دلم می‌خواست تمام آسمان را برایش بغل کنم... 🌸 شروع کردم برایش گفتن... از مقام والای شهید... از اینکه مادرش الان چه جایگاهی دارد... 🌟 گفتم: «فرزند شهید بودن، افتخار است...» 💪 آدرینا با دقت گوش می‌داد... گاهی با سر تائید می کرد... ✅ اما گاهی با اندوهی بی‌نهایت می‌پرسید: «یعنی مامان... چه جوری شهید شده؟... تکه تکه شده؟... خفه شده؟...» 😭💔 📖 برایش از کربلا گفتم... از امام حسین (ع)... از مقامشان... از اینکه چقدر پیش خدا عزیزند... 🤲🌙 چشمان آدرینا برق زد ✨ گفت: «مامانم... امام حسین رو خیلی دوست داشت...» 💚 «بهشت‌... پیش امام حسین می‌ره...» 🕊️🏞️ گفتم: «تمام شهدا، مهمان امام حسین (ع) می‌شن...» با خوشحالی سرش را تکاند: «این... خیلی خوبه!» 😊 💪 گفتم: «آدرینا ببین... دختران شهدا چقدر با افتخار می‌گویند ما فرزند شهید هستیم.. تو هم باید با افتخار بگویی...» گفت: «یعنی... منم الان فرزند شهید هستم؟» گفتم: «بله عزیزم...» دوباره چشمانش برق زد ✨😊 گفت: «این... خیلی خوبه...» 💖 🌟 حالا آدرینا... با عشق و خوشحالی می‌دانست که فرزند شهید است... آدرینا، دیگر فقط یک دختر غمگین نبود... دختری بود با تاجی از افتخار بر سر... 👸🕊️🌹 💬 آدرینای عزیزم «اشک‌هایش گاهی هنوز جاری می‌شود... اما حالا لبخندش همنشین آنهاست...» 😢😊🤍 ✨ یادش گرامی... یاد همه مادران آسمانی... 🌙🕯️ نوشته سرکار خانم حیدری با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
قابی از مظلومیت معلمان و دانش‌آموزان شهید ۷۳ پسر ۳۰ دختر ۲۷ معلم با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
یکی از کادر بیمارستان میناب می‌گفت یه جا بود دست از کار کشیدم و خیلی گریه کردم😭 اونم زمانی بود که یکی از همکارام عصر که هنوز پیکر فرزندش را پیدا نکرده بود، تصویر دخترش را تو گوشی به هر کی می‌رسید نشون می‌داد و می‌گفت این دختر منه💔 حنانه منو ندیدید😭 کادر درمان می‌گفت حال و هوای پدرومادر بچه ها در بیمارستان باور نکردنی بود ... در لحظات اول دنبال اسم فرزندشون در لیست پذیرش شده ها بودن چند ساعتی که گذشت راضی شده بودن که بدن بچه‌هاشون را سالم پیدا کنن😭 وقتی از بدن سالم هم ناامید می‌شدند دنبال بدن بودن؛فرقی نداشت که سالم باشه یا ارباب اربا😭 و اما عجیب بود حال پدرومادرهایی که هیچ تکه‌ای از بدن فرزندشون را پیدا نکرده بودند😭 با همراه باشید http://eitaa.com/CafeEzdevaj
به نظرتون این قبر کوچیک کنار علی اصغر بعد از چهل روز چیه؟!😭