قصه پر غصه آدرینا😔
🌀 ساعت ۵ بعدازظهر، مرکز مشاوره میناب...
آدرینا، ۱۳ ساله، کلاس هفتمی... همراه مادربزرگ و شاهانِ ۵ ساله، توی سالن انتظار نشسته بودن. منتظر مشاور بودن... 🤝
من که رسیدم، خانم منشی با لبخند گفت: «اتاق ۲ برای شماست.» 🚪
آدرینا همراه مادربزرگ و شاهان وارد شدن...
سلام، احوالپرسی... اما...
❄️ آدرینا دستهاش رو جمع کرده بود. حالت دست به سینه. به من نگاه نمیکرد.
با اشاره از مادربزرگ پرسیدم: «کیس مورد نظر کدومشونه؟»
مادربزرگ با سر به سمت آدرینا اشاره کرد،
اشک توی چشماش نشونم داد... 💔
💬 روبهروی آدرینا نشستم:
«در چه حالی، عزیزم؟»
با بغضی که گلوش رو میفشرد، زمزمه کرد:
«حالم... خیلی بده...» 😢
«چرا، جونم؟»
ناگهان هقهق گریهاش گرفت:
«دلم برای مامانم تنگ شده...» 🕊💔
هاج و واج نگاهش میکردم...
«مامانت... کجاست؟»
«مامانم نیست... رفته... مرده... شهید شده...» 🌹🕯
⚡️ خون توی رگام یخ زد...
💢 بغض گلوم رو فشار میداد...
😶 توان حرف زدن نداشتم...
آدرینا بیتابانه گریه میکرد:
«آخه چرا مامان من باید بمیره؟!
مگه چه گناهی داشت؟!» 😭😭
«مامان من... خیلی مهربون بود... خیلی مظلوم بود...» 🤲✨
«مامان من موقع شهادت... ۵ تا از دانشآموزاش رو بغل کرده بود... همه با هم شهید شدن...» 📚💫🌹
مادربزرگ... به پهنای صورت اشک میریخت... 🥺
شاهان... گوشی دستش، بازی میکرد... فقط نیم نگاهی به آدرینا داشت... 📱👦
💫 دیگه حس میکردم دارم بیهوش میشم...
در دلم گفتم: «یا زهرا (س)... خودت کمکم کن...» 🤲🕊
🌱 بی اختیار از جا بلند شدم...
به طرف آدرینا رفتم.
از مادربزرگ خواهش کردم با شاهان بیرون باشن... فقط من و آدرینا موندیم... 🚪💙
کنارش نشستم. دستش رو که میلرزید، توی دستام گرفتم... 🤝❄️
آروم گفتم:
«حق داری... خیلی سخته... میدونم دلت برای مامانت تنگ شده...» 💔
چند لحظه سکوت... فقط صدای نفسهای بریدهبریدهاش...
بعد آروم گفتم:
«عزیزم... نمیخوای یه کم با هم حرف بزنیم؟» 🫂
با گریه، سرش رو به علامت مثبت تکون داد... ✅
«اما قبلش... باید سعی کنی آروم باشی. کاری که میگم رو انجام بدی...» 🧘♀️✨
بعد از چند دقیقه، آرومتر شد...
و شروع کرد از خاطرات مامان گفتن... 🌸📖
✨ همون مادری که با عشق، ۵ جان رو تا آخرین لحظه بغل کرد... 🕊🌹
💬 من😭
«آن روز فهمیدم... گاهی مشاور بودن یعنی فقط کنار کسی نشستن تا دلش را از غم کسی که رفته، خالی کند...» 🤍
🕯 یادش گرامی... یاد همه مادران آسمانی... 🌙✨
نوشته سرکار خانم حیدری
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۵
#معلم_شهید_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
آدرینا؛ از دلِ تنگ تا افتخارِ آسمانی 🌹
آدرینا میگفت و میگفت...
گاهی بغض میکرد 😢
گاهی میخندید 😊
گاهی با وحشت از تنهاییهای شب و روزهایش میگفت... 🌃💔
و من...🥺
دلم میخواست تمام آسمان را برایش بغل کنم...
🌸 شروع کردم برایش گفتن...
از مقام والای شهید...
از اینکه مادرش الان چه جایگاهی دارد... 🌟
گفتم: «فرزند شهید بودن، افتخار است...» 💪
آدرینا با دقت گوش میداد...
گاهی با سر تائید می کرد... ✅
اما گاهی با اندوهی بینهایت میپرسید:
«یعنی مامان... چه جوری شهید شده؟... تکه تکه شده؟... خفه شده؟...» 😭💔
📖 برایش از کربلا گفتم...
از امام حسین (ع)... از مقامشان...
از اینکه چقدر پیش خدا عزیزند... 🤲🌙
چشمان آدرینا برق زد ✨
گفت:
«مامانم... امام حسین رو خیلی دوست داشت...» 💚
«بهشت... پیش امام حسین میره...» 🕊️🏞️
گفتم: «تمام شهدا، مهمان امام حسین (ع) میشن...»
با خوشحالی سرش را تکاند:
«این... خیلی خوبه!» 😊
💪 گفتم:
«آدرینا ببین... دختران شهدا چقدر با افتخار میگویند ما فرزند شهید هستیم..
تو هم باید با افتخار بگویی...»
گفت: «یعنی... منم الان فرزند شهید هستم؟»
گفتم: «بله عزیزم...»
دوباره چشمانش برق زد ✨😊
گفت: «این... خیلی خوبه...» 💖
🌟 حالا آدرینا...
با عشق و خوشحالی میدانست که فرزند شهید است...
آدرینا، دیگر فقط یک دختر غمگین نبود...
دختری بود با تاجی از افتخار بر سر... 👸🕊️🌹
💬 آدرینای عزیزم «اشکهایش گاهی هنوز جاری میشود... اما حالا لبخندش همنشین آنهاست...» 😢😊🤍
✨ یادش گرامی... یاد همه مادران آسمانی... 🌙🕯️
نوشته سرکار خانم حیدری
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۵
#معلم_شهید_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
قابی از مظلومیت معلمان و دانشآموزان شهید
۷۳ پسر
۳۰ دختر
۲۷ معلم
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۵
#معلم_شهید_میناب
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
یکی از کادر بیمارستان میناب میگفت یه جا بود دست از کار کشیدم و خیلی گریه کردم😭
اونم زمانی بود که یکی از همکارام عصر که هنوز پیکر فرزندش را پیدا نکرده بود، تصویر دخترش را تو گوشی به هر کی میرسید نشون میداد و میگفت این دختر منه💔
حنانه منو ندیدید😭
کادر درمان میگفت حال و هوای پدرومادر بچه ها در بیمارستان باور نکردنی بود ...
در لحظات اول دنبال اسم فرزندشون در لیست پذیرش شده ها بودن
چند ساعتی که گذشت راضی شده بودن که بدن بچههاشون را سالم پیدا کنن😭
وقتی از بدن سالم هم ناامید میشدند دنبال بدن بودن؛فرقی نداشت که سالم باشه یا ارباب اربا😭
و اما عجیب بود حال پدرومادرهایی که هیچ تکهای از بدن فرزندشون را پیدا نکرده بودند😭
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۶
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
امروز برای دومین بار علی اصغر در تابوتی کوچک تشییع شد
بله علی اصغر دو مرتبه بر دستان مردم میناب با شعار مرگ بر اسرائیل به خانه ابدی رهسپار شد😭
با این تفاوت که دفعه اول بی سر دفن شد و امروز سر کوچکش به بدن تکه تکه اش ملحق شد😭😭😭
چقدر برای مادر سخت بود
مادری که چهل روز با این غم ساخته بود و گویا تا اندازهاب کنار آمده بود امروز مجددا داغش تازه شد 😭
این است جنایت آمریکا و اسرائیل با بچههای مظلوم و بی گناه و با دل پدران و مادران با هزار آرزو برای فرزندان ....
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۶
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
شاید برای شما هم سوال باشه دیگه در این دوره و زمانه کی اسم فرزندش را حیدر میزاره؟
بله خیلی ها به پدر حیدر هم میگفتند چرا اسم بچهات را حیدر گذاشتی ...
اشک در چشمان پدر جمع بود و تعریف میکرد این پسر را نجف در حرم مولا از امیرالمومنین گرفتم و نذر کردم اگر خدا بهم یه پسر بده اسمشو میزارم حیدر😭
جالبتر اینکه حیدر در ماه رجب به دنیا اومد
در ماه رمضان آن هم به سبب ضربه جمجه به شهادت رسید🖤
یه ویژگی شاخصی که اکثر خانواده شهدای دانشآموز همچون پدر حیدر تعریف میکنه دل بزرگ و سخاوت حیدرگونه این بچه بوده
پدرش نقل میکنه تا وقتی میرفت مغازه تا وقتی برای دو خواهرش چیزی نمیخریدم برای خودش خرید نمیکرد
امان از دل دو خواهری که هر کدام کنار قبر این برادر شهید نشسته بودند💔
خیلی زیبایی در این قطعه زمین خواهی دید
طول عمر این شهدا خیلی کوتاه بود، اما عرض و عمق وجودشون خیلی گسترده بود
مثل شش ماهه و سه ساله اباعبداله😭
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۷
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
پدر حیدر شروع به صحبت کرد
از راهپیمایی ۲۲ بهمن امسالو جشن پیروزی انقلاب گفت
در جشن امسال حیدر درخواست کرد منم شرکت کنم
مسابقهای برگزار شد و سوال شد که کدوم بچهها پدرشون هم در جلسه هست؟
حیدر اولین نفری بود که با ذوق وهیجان دست بلند کرد
اینجا صدای پدر آهسته تر و همراه با غم بود
چشمانم را بستن و خواستن با گرفتن دست بچه ها پسرم را پیدا کنم🥲
من اون روز تا دست حیدر رو گرفتم گفتم این دست حیدر منه.
حضار همه تعجب کردن و یک لحظه با تشویق جمع روبهرو شدم
این اتفاق گذشت تا ...
روزی که از این کاور به کاور بعدی میرفتم و حیدر را پیدا نمیکردم 😭
تا جایی که خبر دادن یه بدن داریم، اما ...
سالم نیست و اربا اربا😭
اگه سالم نیست، اما ای کاش همه اعضا بود
با بدنی مواجه شدم که از سینه به پایینه😭
گفتم خدایا من و یه بدن چطوری تشخیص بدم این بدن حیدرمنه😭
حالا اما من بالای سر یه بدن اربا اربا بودم.
یه لحظه یاد ۲۲ بهمن افتادم😭
خدایا ...
دستاشو گرفتم
چشمامو بستم😭
از حیدر خواستم اگر خودش هست به من الهام بشه
دستانش را لمس کردم
چقدر دستان حیدرم گرم بود😭
خود حیدر بود
اما با دستانی سوخته و زخمی 😭
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۷
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
امیر و حیدر باهم رفیق صمیمی بودند و در آخر با هم لبیک شهادت گفتند و در کنار همدیگه آرام گرفتند❤️
مزار امیر را با پدری یافتم که شنیدم حتی برخی شبها کنار فرزندش میخوابه😭
پدر یه کشاورزه
و میگه دلم برای شیطنتاش تنگ شده😭
از دوستی امیر و حیدر برام گفت
پدر تعریف میکنه یه بار نشد من برم مدرسه و امیر معطل من باشه
همیشه پنج دیقه زودتر میرفتم
نهم ماه رمضان بود که از مدرسه تماس گرفتن بچه ها را بیایم ببریم و سریع رفتم
اما....
همینکه رسیدم اولین موشک اصابت کرد
چیزی نگذشت که دومین و سومین .....
#عید۱۴۰۵
#سفرنامه_۷
#شهدای_دانشآموز_میناب
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 حضور و غیاب مدرسه میناب
🔸 بچه ها خانم معلم اومد
برپا....
بشینید بچه های گلم
علی اصغر فروزان ....
حیدر صالحی
امیر محمدی
محمد آبادی زاده
رضا بارانی
زهرا انصاری فر
حاضر☝️
و دیگر
هیچ....
#سفرنامه_۷
#شهدای_دانشآموز_میناب
#رهبر_شهید
با #کافه_ازدواج همراه باشید
http://eitaa.com/CafeEzdevaj