#جلد_دوم_رمان_دلبرمن❤️
#استاد_متعصب_من😍
#پارت_168
دلم حتی بوسیدن هم نمیخواست که جلو در اتاق وایسادم و گفتم:
_من نمیتونم حالم خوب نیست
حرفم براش ذره ای اهمیت نداشت که رکابیش و از تنش درآورد و اومد سمتم و تو گوشم لب زد:
_نمیخوام اذیتت کنم
دل خوشی ازش نداشتم اما اون محرمم بود کسی بود که بهش متعلقم و من با تموم نخواستنم نمیتونستم تا وقتی راضی نشده از این اتاق بیرون برم که دیگه مقاوت نکردم...
همه چی خوب بودانقدر خوب که انگار بلاهایی که سرم آورده بود تماما فراموشم شده بود!
شاید بخاطر این که یادآور روزهای خوب بود....
یه لیوان آب خنک از آبسرد کن پر کردم و سر کشیدم و از آشپزخونه زدم بیرون،هم آغوشی به پایان رسیده بود و امشب نوبت من بود که رو کاناپه بخوابم!
با فکر به چند دقیقه قبل نفس عمیقی کشیدم و بالشت و رو کاناپه مرتب کردم گوش تیز کرده بودم واسه شنیدن صدای محسن واسه اینکه ازم بخواد برم کنارش و بعد از این چند روز بالاخره بهم حرف خوب بزنه بالاخره همه چی خوب شه...
دلم میخواست این باهم بودنمون معجزه کنه و مارو بهم برگردونه اما گذشت ثانیه ها و دقیقه ها بهم فهموند که هیچ اعجازی در کار نیست و احتمالا زندگیمون قرار بود به همین روال هم بگذره...
غرق همین افکار بودم که حتی نفهمیدم کی خوابم برد...
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
۳۰ خرداد ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「🧡✨」
•
دلتنگـــــم✨
🍊✨¦⇢ #امامرضــعــا
🍊✨¦⇢ #استورۍ_مناسبتۍ
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ❁ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
#ڪپۍباذڪرصلوات
۳۱ خرداد ۱۴۰۰
۳۱ خرداد ۱۴۰۰
#جلد_دوم_رمان_دلبرمن❤️
#استاد_متعصب_من😍
#پارت_169
جسم و تنم کنار مرضیه در حال جنب و جوش بود و مهربونیش باعث لبخندهای مدامم میشد اما فکرم درگیر زندگی بهم ریختمون بود،
این روزها هیچی سرجاش نبود!
دور هم شام خوردیم و من که دیگه نمیتونستم بیشتر از این خودم و بیخیال نشون بدم و شریک گفتوگو های خانوادگی باشم شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقی که خونمون بود!
کلافه از اینکه من بعد باید صبح تا شب مثل بیرون رفتن، لباس بپوشم و هیچ آزادی ای نداشته باشم رو تخت دراز کشیدم،
عین بچه ها بهونه گیری میکردم،
از این پهلو به اون پهلو میشدم و از حرص و استرس پوست لبم و میکندم که در باز شد و محسن اومد تو اتاق و بعد از بستن در گفت:
_چرا پاشدی اومدی بالا؟
طلبکار نگاهش کردم:
_چون از عصر سرپا بودم و دلم میخواست راحت دراز بکشم!
پوزخندی زد:
_کاش دردت اینا بود!
حرفش و ادامه دادم:
_اینم یه بخشی از دردامه!
قدم برداشت سمت تخت و بالاسرم وایساد:
_من که میدونم داری اینکارارو میکنی که همه بفهمن دوست نداری اینجا باشی و برگردی خونه خودمون... ولی کور خوندی، نمیزارم یه لحظه تنها بمونی!
نشستم رو تخت و خیره بهش گفتم:
_تا آخر عمر میخوای یساعت هم تنهام نزاری؟ همینجوری میخوای ادامه بدی؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_تا هر وقت دلم بخواد همینجوری ادامه میدم
روبه روش وایسادم:
_ولی من ساکت نمیمونم... شده از همه چی میگذرم و همه رو با خبر میکنم که چه بلایی داری سرم میاری... به همه میگم شب ازدواجمون چطوری صبح شد...
پاش بیفته به خود بابات میگم!
با حرص خندید:
_جدا؟ راجع به قبلش هم میتونی بگی؟ یا میخوای طوری داستان بسازی که خیال کنن مشکل از منه؟
چشمام و باز و بسته کردم:
_نه مشکل از منه... ولی قرار نیست گذشته گند بزنه به آینده و آرزوهام... پس تمومش کن
چشمام پر شده بود،
نه فقَط حرفهام حتی چشم هامم ازش میخواستن که این بازی دو سر باخت و تموم کنه و انگار یه کمی هم موثر بود که رو ازم گرفت:
_خیلی خب، گریه نکن!
سرم و انداختم پایین و با سر انگشتام صورتم و پاک کردم که ادامه داد:
_الانم بگیر بخوای خسته ای
و همینطور که از اتاق بیرون میرفت چراغ رو هم خاموش کرد...
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
۳۱ خرداد ۱۴۰۰
#جلد_دوم_رمان_دلبرمن❤️
#استاد_متعصب_من😍
#پارت_170
این روزها باهم غریبه تر از قبل شده بودیم و جز جلوی خانوادش نه لبخندی تحویل هم میدادیم و نه باهم حرفی داشتیم و چه زجر آور بود این زندگی اجباری!
تو همین روند بالاخره روز رفتن محسن هم رسیده بود و اون فردا باید میرفت و این شروع کار جدیدش بود،
مثل هر شب کرم مرطوب کننده به پوستم زدم،
این روزها صورتم لاغر شده بود و چشمهام خوشحال نبودن!
انگار انتظارم واسه اومدن یه روز خوب هم کاملا بیهوده بود که هرچی میگذشت خبری نمیشد ...
گاهی با خودم فکر میکردم که خوابم یا بیدار؟
منی که شر و شیطون ترین بودم تو خونه و دانشگاه چه بلایی سرم اومده بود که لال شده بودم و سکوت و به همه چیز ترجیح میدادم!
چقدر غریب بودم با خودم...
انگار به اجبار الی دیگه ای شده بودم
الی ای که دوستش نداشتم،
اون هیچ شباهتی به خود واقعی من نداشت!
کارهام و کردم و رو تخت دراز کشیدم،
محسن مشغول آماده کردن لباس های نظامیش بود و این درصدی برام اهمیت نداشت که پتو رو کشیدم روم و چشمام و بستم و همزمان صداش و شنیدم:
_من صبح زود میرم احتمالا فرداشب نیام خونه اما پس فردا حتما میام
زیر لب باشه ای گفتم که ادامه داد:
_اگه خواستی این یه شب و خونه مامانت باش
تو دلم پوزخندی به این حرفش زدم،
من و آورده بود اینجا به اسارت تا خیالش راحت باشه که نمیتونم جایی برم و کاری کنم و حالا داشت بهم آزادی واسه رفتن به خونه بابام میداد و البته میدونستم این فقط یه تعارفه که گفتم:
_نه...نمیرم
انگار کارش تموم شده بود که اومد سمت تخت:
_پس جای دیگه ای هم نرو
جواب دادم:
_خیالت راحت..نمیتونم این همه محافظ و بپیچونم!
کلافه نفس عمیقی کشید و دیگه چیزی نگفت شاید برا اینکه نصفه شب بود و نمیخواست جرو بحثمون بالا بگیره...
با فاصله کنارم دراز کشید:
_این غذا نخوردناتم ادامه نده...میدونی چقدر لاغر شدی؟
پشتم بهش بود که با خیال راحت بغض کردم و گفتم:
_مگه مهمه؟
صداش به گوشم خورد:
_آره مهمه...امروز بابا ازم پرسید که باهم مشکلی داریم که تو انقدر سرد باهاشون رفتار میکنی...
مجتبی هم دیروز همین و گفت،
همه متوجه رفتارت هستن و موندم چی جواب بدم
با چند ثانیه سکوت گفتم:
_پس نگران خانوادتی نه من!
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
۳۱ خرداد ۱۴۰۰
۱ تیر ۱۴۰۰
۱ تیر ۱۴۰۰
#جلد_دوم_رمان_دلبرمن❤️
#استاد_متعصب_من😍
#پارت_171
آرنجش و رو تخت تکیه داد و سرش و خم کرد روم:
_از فردا درست رفتار کن همین
چشمام و بستم تا نبینمش و اون هم که سرد تر از من بود عقب کشید و دیگه صدایی ازش نشنیدم.
سکوت و بعد هم خوابیدن اون هم بی شب بخیر از عادات جدید هردومون بود...
نفهمیدم کی خوابم برد اما سر و صداهای محسن باعث شد تا چشم باز کنم،
دم دم های صبح بود و داشت آماده میشد که گفتم:
_داری میری؟
سر چرخوند سمتم:
_آره...کاری نداری؟
و همزمان صدای تق تق در اتاق به گوشمون رسید:
_محسن داره دیر میشه بیا
مجتبی پشت در منتظرش بود که جواب دادم:
_نه...خداحافظ
اگه اوضاع بهتر بود حرفم انقدر زود به خداحافظی ختم نمیشد،
بلند میشدم یقه لباسش و مرتب میکردم،
لبخند با محبتی تحویلش میدادم و بغلش میکردم و میگفتم :
<نبودنت برام سخته زود برگرد>
و مواظبت از خودش و مدام گوشزد میکردم اما حالا حتی دلم باز نشد تا یه کلمه بیشتر بگم و حتی از جامم تکون نخوردم که جواب خداحافظیم و داد و از اتاق رفت بیرون...
#سیاوش
حرفهای مامان که تموم شد،
تنهام گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
نمیدونستم چرا با اینکه داشت میشد دو ماه اما هنوز گیر الی بودم...
هستی همه جوره خوب بود اما ذهنم بی اختیار سمت الی کشیده میشد مثل همین حالا که داشتم تو گالری گوشیم عکس هاش و نگاه میکردم و هنوز نمیتونستم عکسهاش و پاک کنم!
نگاهم و ازش گرفتم و سرم و به صندلی تکیه دادم،
درست نبود فکر کردن بهش وقتی متعلق به کس دیگه ای بود و من نباید اینکار و میکردم...
اون حتما الان خوشبحت بود کنار کسی که دوستش داره و من هنوز تو عذاب بودم اما باید به این اوضاع پایان میدادم...
باید فراموشش میکردم
اول از همه باید تصویرش با لباس عروس که تو ذهنم تداعی میشد و از یاد میبردم و حسرت اینکه اون میتونست عروس من باشه رو از خودم دور میکردم...
باید دوستداشتن هستی و شروع میکردم...
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
۱ تیر ۱۴۰۰
#جلد_دوم_رمان_دلبرمن❤️
#استاد_متعصب_من😍
#پارت_172
شاید بهترین کار ازدواج با هستی بود که از زیبایی کم نداشت و مهربونیش قلبم و تسکین میداد.
با همین افکار از اتاق رفتم بیرون تو همین طبقه مشغول دیدن تلویزیون بود که نگاهش چرخید به سمتم:
_کجا؟
نشستم کنارش باید از همین حالا دوستداشتنش و شروع میکردم اون هم بدون دخالت الکل!
با لبخند نگاهش کردم:
_چرا با مامان اینا نرفتی؟
جواب داد:
_چون درگیر این سریالم!
و به فیلمی که داشت نگاه میکرد اشاره ای کرد و بعد ظرف میوه پوست کنده جلوش و به سمتم گرفت:
_یه چیزی بخور
میلی نداشتم که دستش و پس زدم و گفتم:
_میخوام فیلم مورد علاقت و ببینم
و چشم چرخوندم سمت تلویزیون که خودش و بهم نزدیک تر کرد و آروم سرش و رو شونم گذاشت،
کارش انقدر برام غیر منتظره بود که ابروهام بالا پرید اما چیزی نگفتم و به ظاهر مشغول دیدن فیلم شدم...
چند دقیقه ای به همین روال گذشت سرش همچنان رو شونم بود و با بعضی دیالوگهای فیلم میخندید که تو همین فاصله نزدیک نگاهش کردم،
قشنگ میخندید!
متوجه نگاهم که شد خنده هاش تبدیل به لبخند شد و گفت:
_خیلی بلند خندیدم؟
لبخند کجی گوشه لبم نشست:
_نه اصلا!
سرش و از رو شونم برداشت:
_حالا دیگه با خیال راحت میخندم!
و زل زد به تلویزیون که اسمش و صدا زدم:
_هستی...
غرق فیلم بود که جواب داد:
_نه نیستم....با مامان اینا بیرونم
با خنده گفتم:
_حیف شد...میخواستم باهات حرف بزنم
سر چرخوند سمتم:
_چه حرفی؟
کنترل و ازش گرفتم و تلویزیون و خاموش کردم:
_راجع به خودمون...ازدواجمون!
متعجب نگاهم کرد:
_میشنوم
نگاهم و تو صورتش چرخوندم و گفتم:
_تو من و دوست داری؟
لپاش گل انداخت!
لباش و با زبون تر کرد و با یه مکث طولانی گفت:
_خب...معلومه که دوستدارم
دستش و گرفتم تو دستم:
_من شاید هیچوقت آلمان و هامبورگ و واسه زندگی انتخاب نکنم...شاید تو ایران بمونم واسه همیشه تو مخالفتی نداری؟
لبخندی تحویلم داد:
_برای من فرقی نمیکنه کجا زندگی کنم...دنیای من جاییه که توش تو کنارم باشی!
این حرفش به دلم نشست که فشار دستم محکم تر شد و بی اختیار لبخندی رو لبم اومد و کشوندمش سمت خودم....
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
۱ تیر ۱۴۰۰
۱ تیر ۱۴۰۰
۲ تیر ۱۴۰۰