در این روز ها هوا سرد است.
اما این سرما بهخاطر تغییراتِ جَوی و برف و باران نیست، در اینجا دیگر انسانیت و گرمای عشق وجود ندارد، این سرما تا پوست و استخوانِ ما نفوذ کرده، قلب هایمان یخ زده، دست هایمان از ترس و سرما میلرزد و صدای بمب و موشک و پهپاد گوش هایمان را آزار میدهد.
نمیدانیم تا کِی هستیم و کِی وقتِ رفتنمان میرسد؛
یادِ آن کودکانِ بی گناهی که یک روز مثل هر روز به مدرسه رفتند اما هیچگاه برنگشتند،فضا را سنگین تر و سنگین تر میکند
فقط میتوانیم به حالِ خودمان و ایرانمان اشک بریزیم.