هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
پایسیز ، تو سراغ آدمایی میری که از مهربونیت سوء استفاده میکنن. چون فکر میکنی هرچی برای عشق بیشتر زجر بکشی، یعنی اون عشق واقعیتره. اونقدر فداکاری رو برای خودت رمانتیک و بزرگ کردی که اگه یه نفر باهات درست و حسابی و محترمانه رفتار کنه، به نظرت خستهکننده میاد و حس میکنی هنوز لیاقتِ این خوشی رو نداری.
عاشق تصویر خیالی از آدما میشی که ممکنه یه روز بهش تبدیل بشن. چون زندگی کردن توی تخیلاتت خیلی راحتتر از اینه که واقعیتِ تلخ و گزندهی حالِ حاضرشون رو قبول کنی (دوست داری همونجوری ببینیشون که دلت میخواد، نه اونجوری که واقعاً هستن).
پیش آدمایی میمونی که بهت صدمه میزنن. با خودت فکر میکنی این عشقِ بیقید و شرطِ تو بالاخره یه روز اونها رو تغییر میده. دل کندن و رفتن برات مثل این میمونه که بخوای قیدِ اون پایانِ خوشِ افسانهای رو بزنی که از قبل توی ذهنت برای این رابطه نوشتی.
هدایت شده از 𓏲࣪✧𝑯𝒆𝒍𝒍𝒆𝒏𝒊𝒔𝒕𝒊𝒄
پرل یه جورایی میتونی انرژیها رو حس کنی. قبل از اینکه چیزی بگن، میفهمی.
کتابخآنهیگربهای؛
Ꮋere «کتابخونه» 𖥔˙ Ꭲᥲlk to Ꮇe«سکرت» ࣪⊹ Ꭲᥲlk to Ꮇe²«اگر دایگو بالا نیومد اینور پیام بدین» ۫ ꔫ
اتاق مخفیو داشته باشین اگه اتفاقی واسه اینور افتاد کوچ میکنیم اونجا😭
یا مثلا عمم و دختر عمه هام که تهرانن چند ماهه ندیدمشون دلم براشون تنگ شده