کتابخآنهیگربهای؛
اصن از اولین سکانسِ شخصِ سوم بودنِ ویل یه جوری شدم😭 اینجوری بودم که خب مایک دودیقه دوسدخترتو نکن تو
کاش برگردم به اون شب شنبه ای که اولین بار استرنجرثینگزو دیدم و فردا نشستیم رو نیمکت مخصوصمون با محیا و راجبش حرف زدیم.
کتابخآنهیگربهای؛
_مردمو مسخره میکنم؟ نه عزیزم اونا مسخرن من فقط بهشون میخندم🎀
یادته اون روز سر مستمر ریاضی یا نوبت؟ پیش نیمکت ۸/۱بودیم و ارام داشت تعریف میکرد یکی بهش تیکه انداخته چشاتو نزار پشت ویترین دبیرفناوری از تو کلاس ۸/۱گفت چشات اصلا قشنگ نیست
کتابخآنهیگربهای؛
دیروز که دبیرمون ضمیرارو درس داد من سر کلاس خواب بودم🤩
وای بعد به من گفت محیا بیداری یا نه؟
بخدا فقط یه خورده نعشه بودم تو سرت رو میز بود
کتابخآنهیگربهای؛
دیگه دخترعمومم بت میگه محیا سنجابی
اون هفته ای که با دخترعموم و زنعموم بودم🛐
هرروز مصطفی پاشا
کتابخآنهیگربهای؛
پا به پای هم، درکنار هم، خانواده ی، سمپاااادیم🗣🗣
اون خانواده سمپاد😭