هدایت شده از
- از زمستان تا تهِ مرداد با یادت گذشت ،
آمدم فراموشت کنم ، پاییز رسید . .
از آیرنکلد برایِ کتابخانهی گربهای🤍
خواستم چیزی بگویم اما به خود آمدم و دیدم که جز سکوت چیزی برایم نمانده؛
اکنون همهی حرفهایم در سکوتم نهفته، از نگاهم تمامِ ناگفتهها را بخوان و اگر تو هم به درد من دچار بودی، با نگاهت جوابم را بده.
-به وقتِ یازدهو پنجاهوچهار دقیقهیِ ۲۶اُمین روزِ شهریورماه، به قلمِ من