هدایت شده از
- از زمستان تا تهِ مرداد با یادت گذشت ،
آمدم فراموشت کنم ، پاییز رسید . .
از آیرنکلد برایِ کتابخانهی گربهای🤍
خواستم چیزی بگویم اما به خود آمدم و دیدم که جز سکوت چیزی برایم نمانده؛
اکنون همهی حرفهایم در سکوتم نهفته، از نگاهم تمامِ ناگفتهها را بخوان و اگر تو هم به درد من دچار بودی، با نگاهت جوابم را بده.
-به وقتِ یازدهو پنجاهوچهار دقیقهیِ ۲۶اُمین روزِ شهریورماه، به قلمِ من
این نزدیک یه هفته پیش خیلی یهویی به ذهنم اومد، اولش قرار بود قافیه داشته باشه و آهنگین باشه ولی اینجوری شد، به شکلِ یه دلنوشتهی چسی🤣💆🏼♀
خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد، به من که کیف داد نوشتنش
حتی با اینکه نمیدونستیم اونیکی داره درمورد چی حرف میزنه ولی سفرهی دلمونو باز کردیم 🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐