#part3
رها وقتی دستش را از شیشهی سرد برداشت، لرزش خفیفی در انگشتانش حس کرد. او میدانست که اگر آراد، آن بازرسِ باهوش، کمی بیشتر جستوجو کند، نه تنها به حقیقت میرسید، بلکه ریشههای تاریک گذشتهی خانوادهی خودش را هم از خاک بیرون میکشید. او به آرامی از پنجره فاصله گرفت و به سمت میز قدیمیاش رفت. در کشوی زیر میز، جعبهای کوچک از چوب گردو قرار داشت که سالها بود به آن دست نزده بود.
با قلبی که مثل طبل میکوبید، جعبه را باز کرد. زیر یک لایهی نازک از کاغذهای قدیمی، نامهای قرار داشت که مهر و موم شده بود؛ نامهای که تاریخ آن دقیقاً با سالِ ناپدید شدن کاوه نوری همخوانی داشت.
در سمت دیگر شهر، آراد در حالی که برفپاککنهای ماشین با صدای ریتمیک و آزاردهندهای از روی شیشهی خیس حرکت میکردند، به مسیر خانهی کاوه نوری میرفت. ذهن او مانند یک ماشین حسابِ بیپایان، اعداد و اسامی را جابهجا میکرد.
*کاوه نوری... تاجر... همسایه... دوستِ پدرِ رها...*
آراد با خودش فکر کرد: «اگر کاوه قاتل باشد، چرا باید نامهای بگذارد که دقیقاً در دسترس کسی باشد که به او مشکوک است؟»
این یک اشتباه بود یا یک تله؟
او به خانهی کاوه رسید؛ یک ویلای بزرگ و نیمهویران که در انتهای کوچهای بنبست قرار داشت. درِ اصلی نیمهباز بود، انگار که صاحبخانه عجلهای برای رفتن یا آمدن داشته است. آراد با دستهی اسلحهاش، با احتیاط وارد شد. بوی گرد و غبار و چیزی شبیه به بوی کاغذهای کهنه، فضای خانه را پر کرده بود.
او با چراغقوهی کوچکی که روی کمربندش داشت، مسیر را روشن کرد. ناگهان نور چراغقوه روی یک شیء براق در وسط سالن افتاد. یک ساعت جیبی نقرهای که روی زمین افتاده بود و باز هم باز بود. آراد خم شد تا آن را بردارد، اما با حرکت دادن نور، چیزی را دید که باعث شد خون در رگهایش منجمد شود.
روی دیوار سالن، با استفاده از خونِ خشک شده، یک علامت کشیده شده بود؛ همان علامت کوچکی که در گوشهی کاغذِ رها دیده بود.
آراد زیر لب زمزمه کرد: «این یک قتل ساده نیست... این یک مراسم است.»
در همان لحظه، صدای خشخشی از طبقه بالا آمد. صدای قدمهایی سنگین که انگار سعی میکردند پنهان باشند، اما با هر قدم، صدای جیرجیرِ چوبیِ پلهها تمام سکوتِ خانه را میشکافت.
آراد سریع چراغقوه را خاموش کرد و پشت یک ستون بزرگ پناه گرفت. ضربان قلبش را در گوشهایش میشنید. او میدانست که تنها نیست. سایهای بلند از بالای پلهها پایین آمد. سایهای که نه برای جستوجو، بلکه برای چیزی بسیار تاریکتر در این خانه بود.
در حالی که آراد نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که سایه به سمت همان جایی میرود که ساعت جیبی افتاده بود. اما چیزی که آراد را بیشتر از هر چیز ترساند، این بود که سایه، در حالی که با احتیاط حرکت میکرد، داشت با خود چیزی را میکشید... چیزی که صدای کشیده شدنِ فلز روی سنگ را در سکوت شب میداد.
#part4
صدای کشیده شدنِ فلز روی سنگ، حالا به یک ریتم ترسناک تبدیل شده بود. آراد، در حالی که نفسهایش را در سینه حبس کرده بود، احساس میکرد دیوارها به او نزدیکتر میشوند. سایهی غولآسا در نور ضعیفی که از پشت ابرهای بارانی به داخل خانه نفوذ میکرد، بر روی دیوارهای سالن میرقصید.
سایه به نزدیکی ساعت جیبی رسید. آراد متوجه شد که آن شیء فلزی که کشیده میشد، یک «بیلچه» یا شاید یک «کرهی فلزی بزرگ» بود که برای جابهجا کردن سنگها استفاده میشد. مهاجم با دقت، روی زمین را میکاوید.
آراد تصمیم گرفت. او نمیتوانست فقط یک تماشاچی باشد. با حرکتی سریع و بیصدا، از پشت ستون خارج شد و در حالی که در دستش داشت، با صدایی رسا فریاد زد:
«دستها بالا! تکون نخور!»
سایه با تکان شدیدی خشک شد. اما برخلاف انتظار آراد که انتظار یک فرار یا حمله داشت، مهاجم نچرخید. او فقط ایستاد و یک خندهی کوتاه، خشک و بیروح از گلویش خارج شد.
آراد قدم به قدم نزدیک شد. نور چراغقوهی کوچک خود را مستقیم به سمت صورت او گرفت. لرزش دست آراد، نشان از شدت تنش داشت. وقتی نور روی صورت فرد نشست، آراد برای لحظهای فکر کرد که قلبش از جای خود کنده شده است.
مهاجم، مردی میانسال با چهرهای که انگار سالها زیر نور خورشید خشک شده بود، اما چشمانی که از شدت هیجان و جنون میدرخشید، بود. او نه یک غریبه، بلکه کسی بود که آراد در عکسهای قدیمی پروندهی کاوه نوری دیده بود؛ دستیار قدیمی و وفادار کاوه، "منصور".
«بازرس...» منصور با صدایی که مثل کشیدن سنگ روی شیشه بود، گفت. «خیلی دیر اومدی. مراسم تقریباً تموم شده.»
آراد با احتیاط بیشتر گفت: «مراسم؟ داری دربارهی چی حرف میزنی منصور؟ و اون علامت روی دیوار... اون یعنی چی؟»
منصور با بیتفاوتی به دیوار اشاره کرد. «اون علامت، امضای اونیه که همه ازش میترسن. اونی که فکر میکنید مرده، ولی در واقع داره همه رو تماشا میکنه. کاوه فکر میکرد میتونه از اون چیزی که دیدیم فرار کنه، اما حقیقت مثل بارونِ امشب، بالاخره همه جا رو میگیره.»
ناگهان، منصور با سرعتی غیرمنتظره، آن شیء فلزی را به سمت آراد پرتاب کرد. آراد به سرعت کنار کشید، اما برخورد فلز با ستون صدای مهیبی ایجاد کرد. منصور از جا پرید و به سمت درِ خروجی دوید.
آراد دنبال او افتاد. باران بیرون، دید را کور کننده کرده بود. منصور در تاریکی کوچه، مثل روح در میان سایهها حرکت میکرد. آراد در حالی که میدوید، فکر کرد: *او چه چیزی را میکاوید؟ چه چیزی را در این خانه پنهان کرده بود که اینطور از ترسِ آن "علامت" میدوید؟*
در همین لحظه، در حالی که آراد در حال تعقیب منصور بود، گوشی موبایلش در جیبش لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس بود که تنها یک کلمه در آن نوشته شده بود:
«فرار کن. اون تو نیست، اون پشت سرته!»**
آراد در جای خود خشک شد. سرمای باران را حس نمیکرد، بلکه سرمای وحشتی را حس میکرد که از پشت گردنش بالا میآمد. او به آرامی، با تمام توانِ بدنش، سرش را به سمت عقب چرخاند...
#part5
آراد با تمام وجود، گویی بدن خود را در یخ فرو برده باشد، سرش را به عقب چرخاند. باران به صورتش میخورد و چشمانش را میسوزاند، اما او نمیتوانست پلک بزند.
در فاصلهی تنها دو قدمی او، زیر سایهی یک درخت چنار که از شدت باد در حال تاب خوردن بود، کسی ایستاده بود. کسی که آراد با او قهوهها میخورد، کسی که در شبهای سخت پروندهها به او اعتماد میکرد و کسی که همیشه میگفت: «قانون، تنها چیزی است که ما را از وحشیها متمایز میکند.»
«سارا...» نام این زن در دهان آراد خشک شد.
سارا، همکار نزدیک او در ادارهی پلیس، با همان بارانی تیره و همیشگیاش، ایستاده بود. اما نگاهش دیگر آن نگاه مهربان و حمایتی نبود؛ چشمانش سرد و بیروح بود، درست مثل سطح دریاچهای که یخ زده باشد. در دست او، یک اسلحه با صداخت خفهای به سمت آراد نشانه رفته بود.
آراد با ناباوری گفت: «سارا؟ تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ اون پیام... اون پیام رو تو فرستادی؟»
سارا یک قدم جلو آمد. صدای برخورد چکمههایش با چالههای آب، مثل شمارش معکوس برای یک انفجار بود. «اون پیام رو برای خودت فرستادی آراد. من فقط میخواستم مطمئن شم که اون لحظهی درست، وقتی که کاملاً بیدفاع هستی، اتفاق میافته. تو همیشه زیادی کنجکاوی. زیادی میخوای حقیقت رو بدونی، در حالی که حقیقت... یه بارِ سنگینه که نه تو و نه من، توان حمل شدنش رو نداریم.»
آراد در حالی که سعی میکرد از وضعیت دفاعی خارج شود، پرسید: «یعنی تو با منصور در ارتباط بودی؟ تو هم بخشی از اون "مراسم" هستی؟»
سارا لبخند تلخی زد. «منصور فقط یه مهره بود که داشت میکاوید تا چیزی که ما سالها پیش دفن کردیم، دوباره پیدا نشه. کاوه نوری فکر میکرد با کشیدن اون علامت روی دیوار، میتونه ما رو بترسونه. اون نمیفهمید که ما هم بخشی از اون سایهها هستیم.»
ناگهان، صدای جیغِ ممتد و بلندی از سمت خانهی کاوه نوری بلند شد. صدای رها بود! او انگار در خانهی کاوه چیزی را پیدا کرده بود که حتی از مرگ هم ترسناکتر بود.
سارا برای لحظهای از صدای رها مبهوت شد و نگاهش را به سمت خانه چرخاند. این همان فرصت طلایی بود که آراد منتظرش بود. او با تمام توان به سمت سارا هجوم برد تا اسلحه را منحرف کند.
در میانهی درگیری، در زیر باران تند، صدای شلیک گلولهای بلند شد. اما صدای شلیک از سمت سارا نبود...
آراد در حالی که روی زمین غلت میزد، به بالا نگاه کرد. روی لبهی دیوارِ خانهی کاوه، سایهای دیده میشد که با یک اسلحه، آراد و سارا را هدف گرفته بود. کسی که از تاریکیِ طبقه دوم بیرون آمده بود.
#part6
صدای شلیک گلوله در سکوت بارانی شب، مثل برخورد پتک به زنگولهای بزرگ بود. اما گلوله به هدف نخورد. گلوله با صدای فلزیِ گوشخراشی به لبهی ستونی که آراد پشت آن پناه گرفته بود، برخورد کرد و جرقه زد.
آراد، سارا و حتی منصور که در نزدیکی آنها بود، همگی با وحشت به سمت منبع شلیک نگاه کردند. سایه روی لبهی دیوار، دیگر فرار نمیکرد. او با آرامشی ترسناک، از ارتفاع پایین پرید و با حرکاتی نرم و بیصدا، درست وسط میدانِ جنگ میان آراد و سارا ایستاد.
وقتی او از تاریکی خارج شد، نور ضعیف چراغهای خیابان بر چهرهاش افتاد. آراد نفسش را در سینه حبس کرد. او با خود فکر کرد: «این غیرممکن است... او سالها پیش در آن حادثهی بزرگ از بین رفته بود.»
او مردی بود با پوششی کاملاً سیاه، که صورتش نیمی در سایه و نیمی در نور قرار داشت. اما چیزی که باعث شد لرزه بر تن آراد بیفتد، چشمهای او بود؛ چشمهایی که نه از خشم، و نه از ترس، بلکه با یک آرامشِ سرد و ابدی به همهی آنها خیره شده بود. او کسی بود که کاوه نوری در آخرین نامههایش از او با وحشت یاد کرده بود: «سایه».
سارا، که تا چند لحظه پیش با اعتمادبهنفس اسلحه را نشانه رفته بود، ناگهان اسلحه را پایین آورد. لرزش دستانش دیگر از باران نبود، از وحشتِ مطلق بود. با صدایی که تقریباً شنیده نمیشد، زمزمه کرد: «تو... تو چطور زندهای؟»
مرد مرموز، بدون اینکه حتی نگاهی به سارا بیندازد، نگاهش را به آراد دوخت. صدایش آرام، بم و با صلابتی بود که انگار از اعماق زمین میآمد: «مرگ فقط برای کسانی است که از حقیقت میترسند، بازرس. من فقط برگشتهام تا چیزی را که شما زیر خاک پنهان کردید، از خاک بیرون بکشم.»
او به سمت خانهی کاوه نوری اشاره کرد. «رها چیزی را پیدا کرده که نباید میدید. و شما... شما همگی در یک حلقه گیر افتادهاید. حلقهای که با خونِ پدرِ رها و کاوه نوری شروع شد و حالا قرار است با خونِ شما تمام شود.»
در همین لحظه، رها که از طبقه دوم خانه بیرون آمده بود، با چشمانی وحشتزده و لباسی که از باران خیس شده بود، در حالی که یک دفترچهی قدیمی و کوچک را به سینهاش فشار میداد، به سمت آنها دوید. او بین آراد و آن مرد مرموز قرار گرفت، انگار میخواست سپرِ انسانی باشد.
«بس کنید!» رها فریاد زد. صدای او در میان صدای رعد و برق گم شد، اما پیامش را رساند. «اینها همهاش دروغ است! کاوه نوری قاتل نبود، او فقط میخواست از این راز محافظت کند! این دفترچه... این دفترچه ثابت میکند که شما... شما همگی بخشی از یک جنایت بزرگ هستید!»
منصور، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان با فریادی جنونآمیز به سمت رها و دفترچه حمله کرد. او دیگر نه به دنبال فرار بود، بلکه در جستجوی آن راز بود که زندگیاش را ویران کرده بود.
آراد در میان این آشوب، احساس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. او بین یک همکار خائن (سارا)، یک متهمِ دیوانه (منصور)، یک شاهدِ آسیبدیده (رها) و یک موجودِ ماوراءطبیعی یا شاید یک قاتلِ افسانهای (سایه) گیر افتاده بود.
او به آرامی دستش را به سمت اسلحهاش برد، اما قبل از اینکه بتواند تصمیم بگیرد، صدای مهیبی از داخل خانهی کاه نوری بلند شد؛ صدای فرو ریختنِ سقف یا شاید... صدای انفجاری که قرار بود همهچیز را تغییر دهد.
درؤد🤓
یه سوپرایز دارم برآتؤن
قراره امرؤز زیآد پارت بزآرم
#part7
باران هنوز بیامان میبارید، اما حالا صدای آن زیر غرش موتور خودروهای سیاه و فریادهای کوتاه مردان مسلح گم شده بود. نور چراغقوهها مثل تیغههای سفید در مه و دود میبرید. چند نفر از آن مردان در حال پخش شدن در محوطه بودند؛ حرکاتشان منظم و حسابشده بود، انگار برای چنین شبی کاملاً آماده بودند.
آراد نفس عمیقی کشید. قلبش تند میزد اما ذهنش به شکل عجیبی آرام شده بود. سالها بازجویی و تعقیب مجرمان به او یک چیز یاد داده بود: وقتی همهچیز فرو میریزد، تنها چیزی که میتواند نجاتت دهد تصمیمی است که در همان چند ثانیه میگیری.
او آهسته به رها گفت: «وقتی گفتم بدو، بدون نگاه کردن به عقب بدو سمت دیوار جنوبی. پشتش یه کوچه باریکه.»
رها با چشمانی خیس و پر از ترس سر تکان داد. هنوز دفترچه در دستهایش نبود؛ سایه آن را برداشته بود و حالا در چند قدمی ایستاده بود، گویی همهچیز را زیر نظر داشت.
منصور که هنوز روی زمین نشسته بود، با صدایی خفه گفت: «فرار فایده نداره... اونا همهجا هستن.»
آراد حتی نگاهش هم نکرد. تمرکزش روی مردی بود که از میان دود جلو میآمد؛ فرماندهی آن نیروهای ناشناس. قدبلند، با جلیقه ضدگلوله و اسلحهای که مستقیم به سمت آنها نشانه رفته بود.
«اسلحهها روی زمین!» مرد فریاد زد. «دفترچه را تحویل بدهید و شاید زنده بمانید.»
سایه آرام خندید؛ خندهای کوتاه و سرد. دفترچه را در دستش بالا آورد، انگار چیزی بیارزش را نگه داشته باشد.
«سالهاست دنبال این هستید.» صدایش آرام بود اما در میان باران واضح شنیده میشد. «و هنوز هم نفهمیدهاید که این فقط یک دفترچه نیست.»
مرد فرمانده قدمی جلو آمد. «آخرین اخطار.»
همان لحظه، سایه ناگهان دفترچه را به سمت آراد پرتاب کرد.
حرکت آنقدر سریع بود که هیچکس فرصت واکنش نداشت. دفترچه در هوا چرخید و درست جلوی پای آراد روی زمین افتاد.
چند گلوله همزمان شلیک شد.
آراد بیاختیار خم شد و دفترچه را برداشت. یکی از گلولهها به ستون پشت سرش خورد و تکههای سنگ پخش شد. او فریاد زد: «الان! بدو!»
رها دوید.
آراد همزمان چند تیر به سمت چراغهای خودروها شلیک کرد. یکی از چراغها ترکید و محوطه در نیمهتاریکی فرو رفت. در آن چند ثانیه آشوب، سایه مثل روحی سیاه میان دود حرکت کرد و یکی از مردان مسلح را با ضربهای سریع به زمین انداخت.
اما منصور...
منصور به جای فرار، به سمت آراد پرید.
«دفترچه مال منه!» فریاد زد و سعی کرد آن را از دست آراد بگیرد.
آراد با شانه او را کنار زد، اما همین درگیری کوتاه کافی بود. یکی از نیروهای مسلح نزدیک شده بود و لوله اسلحهاش را مستقیم به سمت آنها گرفت.
صدای شلیک.
منصور ناگهان خشکش زد. چشمانش باز...
#part8
منصور ناگهان خشکش زد. چشمانش باز بود، اما دیگر نگاهی به آراد نمیکرد. لولهی سیاه اسلحه، هنوز از گرمای شلیک میتپید. خون، برخلاف سیاهی شب، رنگی تند و دلهرهآور داشت که در زیر نور چراغهای لرزان، مثل رگههایی از جیوه روی زمین میدوید.
آراد خشکش زده بود. صدای گوشهایش را میشنید؛ یک وزوز ممتد که صدای باران و فریادهای دوردست را میبلعید. اما وقتی واقعیت مثل پتک بر سرش فرود آمد، تمام وجودش به لرزه افتاد.
«منصور!»
او خواست به سمت دوستش برود، اما صدای فریاد فرمانده دوباره او را به خود آورد: «دستها بالا! تکان بخورید، هدف قرار میگیرید!»
در آن لحظه، سایه، مثل یک رقصندهی مرگبار، از میان دود بالا آمد. او نه فرار میکرد و نه تسلیم میشد. با حرکاتی غیرانسانی، یکی از نیروهای مسلح را از پا درآورد و از روی بدن او پرتاب شد تا فاصله را کم کند. او مستقیم به سمت آراد و دفترچه میآمد.
آراد فهمید که وقت ایستادن نیست. او دفترچه را در جیلی داخلی کتش پنهان کرد و با تمام توان، به سمت خودروی اول دوید. او میدانست که اگر گیر بیفتد، هم او، هم رها و هم تمام آن حقیقتها در این باران غرق خواهند شد.
صدای شلیکهای پیاپی، حالا مثل رعد و برق در گوشش میپیچید. آراد از میان سنگها و ستونهای نیمهویران میگذشت. پشت سرش، صدای برخورد...
#part9
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین میرساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشهای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی میکرد.
«هنوز نمیفهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...»
آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خطخوردگیهای ناخوانا. «شاید فکر میکرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر میکرد با داشتنش میتونه همه چیزو عوض کنه.»
«ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟»
سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟
«باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشهای داره.»
ناگهان، صدای قدمهایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا