#part7
باران هنوز بیامان میبارید، اما حالا صدای آن زیر غرش موتور خودروهای سیاه و فریادهای کوتاه مردان مسلح گم شده بود. نور چراغقوهها مثل تیغههای سفید در مه و دود میبرید. چند نفر از آن مردان در حال پخش شدن در محوطه بودند؛ حرکاتشان منظم و حسابشده بود، انگار برای چنین شبی کاملاً آماده بودند.
آراد نفس عمیقی کشید. قلبش تند میزد اما ذهنش به شکل عجیبی آرام شده بود. سالها بازجویی و تعقیب مجرمان به او یک چیز یاد داده بود: وقتی همهچیز فرو میریزد، تنها چیزی که میتواند نجاتت دهد تصمیمی است که در همان چند ثانیه میگیری.
او آهسته به رها گفت: «وقتی گفتم بدو، بدون نگاه کردن به عقب بدو سمت دیوار جنوبی. پشتش یه کوچه باریکه.»
رها با چشمانی خیس و پر از ترس سر تکان داد. هنوز دفترچه در دستهایش نبود؛ سایه آن را برداشته بود و حالا در چند قدمی ایستاده بود، گویی همهچیز را زیر نظر داشت.
منصور که هنوز روی زمین نشسته بود، با صدایی خفه گفت: «فرار فایده نداره... اونا همهجا هستن.»
آراد حتی نگاهش هم نکرد. تمرکزش روی مردی بود که از میان دود جلو میآمد؛ فرماندهی آن نیروهای ناشناس. قدبلند، با جلیقه ضدگلوله و اسلحهای که مستقیم به سمت آنها نشانه رفته بود.
«اسلحهها روی زمین!» مرد فریاد زد. «دفترچه را تحویل بدهید و شاید زنده بمانید.»
سایه آرام خندید؛ خندهای کوتاه و سرد. دفترچه را در دستش بالا آورد، انگار چیزی بیارزش را نگه داشته باشد.
«سالهاست دنبال این هستید.» صدایش آرام بود اما در میان باران واضح شنیده میشد. «و هنوز هم نفهمیدهاید که این فقط یک دفترچه نیست.»
مرد فرمانده قدمی جلو آمد. «آخرین اخطار.»
همان لحظه، سایه ناگهان دفترچه را به سمت آراد پرتاب کرد.
حرکت آنقدر سریع بود که هیچکس فرصت واکنش نداشت. دفترچه در هوا چرخید و درست جلوی پای آراد روی زمین افتاد.
چند گلوله همزمان شلیک شد.
آراد بیاختیار خم شد و دفترچه را برداشت. یکی از گلولهها به ستون پشت سرش خورد و تکههای سنگ پخش شد. او فریاد زد: «الان! بدو!»
رها دوید.
آراد همزمان چند تیر به سمت چراغهای خودروها شلیک کرد. یکی از چراغها ترکید و محوطه در نیمهتاریکی فرو رفت. در آن چند ثانیه آشوب، سایه مثل روحی سیاه میان دود حرکت کرد و یکی از مردان مسلح را با ضربهای سریع به زمین انداخت.
اما منصور...
منصور به جای فرار، به سمت آراد پرید.
«دفترچه مال منه!» فریاد زد و سعی کرد آن را از دست آراد بگیرد.
آراد با شانه او را کنار زد، اما همین درگیری کوتاه کافی بود. یکی از نیروهای مسلح نزدیک شده بود و لوله اسلحهاش را مستقیم به سمت آنها گرفت.
صدای شلیک.
منصور ناگهان خشکش زد. چشمانش باز...
#part8
منصور ناگهان خشکش زد. چشمانش باز بود، اما دیگر نگاهی به آراد نمیکرد. لولهی سیاه اسلحه، هنوز از گرمای شلیک میتپید. خون، برخلاف سیاهی شب، رنگی تند و دلهرهآور داشت که در زیر نور چراغهای لرزان، مثل رگههایی از جیوه روی زمین میدوید.
آراد خشکش زده بود. صدای گوشهایش را میشنید؛ یک وزوز ممتد که صدای باران و فریادهای دوردست را میبلعید. اما وقتی واقعیت مثل پتک بر سرش فرود آمد، تمام وجودش به لرزه افتاد.
«منصور!»
او خواست به سمت دوستش برود، اما صدای فریاد فرمانده دوباره او را به خود آورد: «دستها بالا! تکان بخورید، هدف قرار میگیرید!»
در آن لحظه، سایه، مثل یک رقصندهی مرگبار، از میان دود بالا آمد. او نه فرار میکرد و نه تسلیم میشد. با حرکاتی غیرانسانی، یکی از نیروهای مسلح را از پا درآورد و از روی بدن او پرتاب شد تا فاصله را کم کند. او مستقیم به سمت آراد و دفترچه میآمد.
آراد فهمید که وقت ایستادن نیست. او دفترچه را در جیلی داخلی کتش پنهان کرد و با تمام توان، به سمت خودروی اول دوید. او میدانست که اگر گیر بیفتد، هم او، هم رها و هم تمام آن حقیقتها در این باران غرق خواهند شد.
صدای شلیکهای پیاپی، حالا مثل رعد و برق در گوشش میپیچید. آراد از میان سنگها و ستونهای نیمهویران میگذشت. پشت سرش، صدای برخورد...
#part9
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین میرساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشهای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی میکرد.
«هنوز نمیفهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...»
آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خطخوردگیهای ناخوانا. «شاید فکر میکرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر میکرد با داشتنش میتونه همه چیزو عوض کنه.»
«ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟»
سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟
«باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشهای داره.»
ناگهان، صدای قدمهایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا