eitaa logo
رم‍‌ان ه‍‌ای ب‍‌ی ن‍‌ه‍‌ای‍‌ت𓍯.ּ ֶָ֢
124 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سلام! من [میلا] هستم، یک نویسنده با اشتیاق به داستان‌سرایی. دوست دارم جهان‌های جدیدی را خلق کنم و با خوانندگانم در این سفر شریک شوم. نظرات شما برایم ارزشمند است!"
مشاهده در ایتا
دانلود
منصور ناگهان خشکش زد. چشمانش باز بود، اما دیگر نگاهی به آراد نمی‌کرد. لوله‌ی سیاه اسلحه، هنوز از گرمای شلیک می‌تپید. خون، برخلاف سیاهی شب، رنگی تند و دلهره‌آور داشت که در زیر نور چراغ‌های لرزان، مثل رگه‌هایی از جیوه روی زمین می‌دوید. آراد خشکش زده بود. صدای گوش‌هایش را می‌شنید؛ یک وزوز ممتد که صدای باران و فریادهای دوردست را می‌بلعید. اما وقتی واقعیت مثل پتک بر سرش فرود آمد، تمام وجودش به لرزه افتاد. «منصور!» او خواست به سمت دوستش برود، اما صدای فریاد فرمانده دوباره او را به خود آورد: «دست‌ها بالا! تکان بخورید، هدف قرار می‌گیرید!» در آن لحظه، سایه، مثل یک رقصنده‌ی مرگبار، از میان دود بالا آمد. او نه فرار می‌کرد و نه تسلیم می‌شد. با حرکاتی غیرانسانی، یکی از نیروهای مسلح را از پا درآورد و از روی بدن او پرتاب شد تا فاصله را کم کند. او مستقیم به سمت آراد و دفترچه می‌آمد. آراد فهمید که وقت ایستادن نیست. او دفترچه را در جیلی داخلی کتش پنهان کرد و با تمام توان، به سمت خودروی اول دوید. او می‌دانست که اگر گیر بیفتد، هم او، هم رها و هم تمام آن حقیقت‌ها در این باران غرق خواهند شد. صدای شلیک‌های پیاپی، حالا مثل رعد و برق در گوشش می‌پیچید. آراد از میان سنگ‌ها و ستون‌های نیمه‌ویران می‌گذشت. پشت سرش، صدای برخورد...
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین می‌رساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشه‌ای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی می‌کرد. «هنوز نمی‌فهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...» آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خط‌خوردگی‌های ناخوانا. «شاید فکر می‌کرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر می‌کرد با داشتنش می‌تونه همه چیزو عوض کنه.» «ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟» سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟ «باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشه‌ای داره.» ناگهان، صدای قدم‌هایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا
دو پارت امروز+یک پارت سوپرایز🤎🤓